هدایت شده از سمفونی دلقک ها.
الان به وضعی افتادم که چشم انتظاری میکنم واسه یه غریبه که حتی منو نمیشناسه
و تو فراموش میکنی تمام چیزی که بود رو. من رو، نقاشی رو، نوشتهها رو، و داستان ها رو.
اشتباه.
من خودم هرروز خودمو با این کلیپ ناراحت میکنم. بعد تو فکر کردی میتونی من رو ناراحت کنی؟
آره توام میتونی منو ناراحت کنی.
هدایت شده از blanket fort
اینکه هرکی به یه طرح دید منحصر به فرد خودشو داره هم باحاله
کلاس چهارم که بودم اون پسری که وقتی مهدکودک میرفتم عاشقم بود رو دیدم. یه سال ازم کوچیکتر بود. خیلی عجیب بود، بعد از پنج سال یکی که عاشقت بود رو ببینی. یکی که یک سال باهاش دوست بودی و حالا بزرگ شده باشه. عجب.
اشتباه.
کلاس چهارم که بودم اون پسری که وقتی مهدکودک میرفتم عاشقم بود رو دیدم. یه سال ازم کوچیکتر بود. خیلی ع
مامانمون باهم دوست بودن. همیشه آخرین نفر ما برمیگشتیم خونه. یادمه یبار سر کج بستن در تراش یکی دیگه از دخترا دعوا کردیم. فکر میکردیم دیگه درست نمیشه، چون باز نمیشد. اون میگفت کار تو بود منم میگفتم خیرم، کار خودت بود. آخرش دیدیم با دعوا هیچی درست نمیشه، تصمیم گرفتیم به خالهای که بهمون درس یاد میداد بگیم تا درستش کنه. درست شد و اون بچه هم خوشحال.
نه تقصیر من بود، نه اون. اون دختر (صاحب تراش) خودش کج بسته بود.