من فکر میکردم بیام قم درست میشم، بدتر شدم. یا حضرت معصومه وقتشه بیام یه سر مهمونی😔
اشتباه.
من فکر میکردم بیام قم درست میشم، بدتر شدم. یا حضرت معصومه وقتشه بیام یه سر مهمونی😔
میدونید سخت ترین قسمت برگشت وقتی بود که از در خونه مامانبزرگ راه میوفتادیم تا خارج یزد. احساس میکردم دارم ذره ذره وجودم رو تنهایی ول میکنم در جایی که بهم احساس اینکه "تنها نیستی" رو میداد.
تو مسیر خیلی فکر نمیکردم، فقط دلتنگ بودم و خودمو سرگرم میکردم. اما دردناک ترین بخشش جایی بود که وارد قم میشدیم. اونجا شاید باورم میشد برگشتیم و دیگه "تنها نبودن"ـی در کار نیست. تا وقتی میرسیدیم خیابون امام، دلم عجیب میگرفت. وقتی میتونستم حرم رو آخر خیابون ببینم، میفهمیدم هنوز جایی هست که دیگه احساس تنها بودن نکنی و یا بهتر، جایی هست که از خودت و وجودت نترسی و بتونی حرفات رو بدون نگرانی بزنی. بتونی گریه کنی، بخندی، غر بزنی و حتی بگی "حواسم هست دیگه دوستم نداری و دیر دیر میطلبیها!". میتونی از کسایی که دلت رو بردن حرف بزنی، از کسایی که ازشون متنفری و آخرشم بگی آقا پشیمونم، من از کسی که تورو دوست داره متنفر نیستم و عاشق کسی جز تو نیستم!
حرم باعث میشه دلگرم بشی.
هدایت شده از ثخنان گحرباروفاخرچمران.
الان نمیدونم عوض شدم یا نه،ولی دلم برای قبلا تنگ شده.
اشتباه.
ریحانه میدونه
How can we go back to being friends, When we just shared a bed?
How can you look at me and pretend, I’m someone you’ve never met?