هدایت شده از حِرمان هور.
مقالات شمس تبریزی را تورق مینمودم که گذرم به پندی افتاد؛ و در آن پند به واژهای:«آیینه»
آیینه هیچ نیست جز خلأیی برای تجلیگری حق. از خود تهیست تا از او پر شود. شفاف؛ تا اسرارش را بازتاب دهد.
آیینه به کف گرفتم و با نگریستنش دریافتم که آنچه در میان است، نه منم و نه آیینه، بلکه بازتابی از بیکران است. قطرات مذاب باریدند. و چه رقص وهمآلودی بود، سماع اشک بر آیینه! مرز میان من و آیینه فرو ریخت؛ حال تنها او بود که در میان من و آیینه میتابید.