کلاس شیشم که بودم وقتی سوار موتور بودم و بابا سی تا میرفت باید دوتا دستم رو محکم پشت موتور میگرفتم تا نیوفتم. توی دست اندازا سه - چهار باری سکته میکردم.
امشب بابا سی و پنج تا رفت. بابا چهل تا رفت. چهل و پنج تا، پنجاه تا، شصت تا، هفتاد تا. دستام رو باز کرده بودم، به این فکر میکردم شاید پرواز همینطوره، همین قدر بیهیجان. همينقدر نگران بودن اینکه دستت/بالت بخوره به یهچیز معلق توی هوا. نکنه پرواز تکراری بشه؟
اصلا حواسم نبود بابا هشتاد تا داره میره. دستام باز بود، نه خیلی. چون میترسیدم آسیب ببینم و یا آسیب بزنم. از روی به دست انداز که رد شدیم، به خودم اومدم. دیدم بابا داره هشتاد و پنج تا میره. دیدم واقعا از روی موتور بلند شدم. دیدم سرعت خیلی زیاده و من به هیچجا وصل نیستم، نمیترسم بیوفتم.
نکنه بزرگ شدن اين باشه؟