هدایت شده از نقطه ویرگول ؛
- دی ۱۴۰۳ ، روز پدر
دخترخالم یه مدل گل خیلی خوشگل نشونم داد که خیلی پسندیدم. گل عروس با یکی یا دوتا شاخه رز وسطش. رفتیم گلفروشی که از قضا صاحبش همکلاسی دبیرستان بابام بود. دخترخالم کاغذ رنگی رنگی انتخاب کرد با دو شاخه گل صورتی و آبی، اما من کاغذ مشکی انتخاب کردم با یه شاخه گل سفید. همه میگفتن چه انتخاب بدی، انگار واسه مراسم ختم گل گرفتی. با اینکه دلیل داشتم برای انتخابم اما بازم حرفاشون باعث شد یکم ناامید شم. درهرصورت، راه افتادیم سمت خونه و من با ذوق گلارو دادم به بابام. از اونجایی که نگران بودم نکنه خودشم ذهنش بره سمت ختم بلافاصله بعد از اینکه گلرو دادم بهش یهعالمه توضیح دادم که:«برخلاف دخترخالم من گل و کاغذ رنگی رنگی انتخاب نکردم و سفید مشکی انتخاب کردم چون ترکیب سفید و مشکی میشه طوسی که رنگ مورد علاقته. همچنین برخلاف دخترخاله که دوتا شاخه گل برداشته من یهدونه برداشتم چون یهدونه بابا بیشتر ندارم.» اما بعد فهمیدم اون اصلا براش مهم نبود. چه دلیل داشتم برای انتخاب رنگ چه دلیل نداشتم، چه یهدونه شاخه گل میذاشتم چه دوتا، اصلا چه گل میگرفتم براش یا نه. اون درهرصورت دوستم داشت و بهم عشق میورزید. درهرصورت هر دفعه که تو چشماش نگاه میکردم باعث میشد شرمنده بشم که چقدر برای من پدر خوبی بود و من چه بچه ناکافی ای بودم براش. درهرصورت هر دفعه که بهش فکر میکردم اشک توی چشمام جمع میشد که چرا دیگه فرصت جبران همه اون زحمت هاش رو ندارم. درهرصورت باعث میشد به این فکر کنم که حتی اگر ۱۰ بار هم میمردم و دوباره بهدنیا میاومدم، نمیتونستم پدری بهتر از اون توی این دنیا پیدا کنم.