eitaa logo
اشتباه.
303 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
554 ویدیو
5 فایل
اینجا و زندگی اصلا جالب نیست. ولی شما جالب باشید. اگه کار واجبی بود: @StupidLiar
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از "هُرم آتشین خیال"
زمانی که بود که تلاش‌ها و پای‌فشاری‌های دیگران سرلوحه زندگیم بود، زمانی بود که ساعت‌های متمادی برای رسیدن به خواسته‌‌هام مقاومت می‌کردم، حتی اگه می‌دونستم هیچ‌وقت قرار نیست اتفاق بیفته. اما الان؟ الان دیگه انقدر موارد زیادی برای پای‌فشاری‌های بی‌نتیجه پیدا کردم که ترجیح میدم همه‌چیز رو رها کنم. مهم نیست که چقدر می‌تونست خوشحالم کنه یا برام مفید واقع بشه؛ منِ الان دیگه میدونم که فقط خودمو خسته می‌کنم. همه‌چیز برای من حسرت خواهد موند و به چیزی که با تمام وجود می‌خواستمش حتی فکر هم نخواهم کرد، فقط با یه حسادتِ تلخِ بی‌رنگ، اطرافیانمو نگاه می‌کنم که چجوری از داشته‌هاشون استفاده‌ی درستی نمی‌کنن. من آدمی نیستم که هیچ‌چیز نداشته باشم، خیلی‌چیزا دارم و بابتش آدم خوش‌بختیم، اما مگه با اکتفای به این جمله که آدمای بداقبال‌‌تر از من هم هستن، می‌تونم خودمو قانع کنم که دنبال لذت‌های واقعا مفید خودم نرم؟ شاید ده سال بعد؟ اما ده سال بعد کی زنده‌ست کی مرده؟ ده سال بعد من بازم همون حسرتا و آرزوهای قدیمی رو دارم؟
چند دقیقه پیش گفتم خفه شو
هدایت شده از MoWji 🦇
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تلگرام نیستید دارید محتوای فاخرو از دست میدید
هدایت شده از لیلا درواکن مویوم
یکی از سناتورها برای جلب توجه ردای سزار رو می‌کشه و بقیه با خنجر از پشت بهش حمله می‌کنن
هدایت شده از لیلا درواکن مویوم
سزار وقتی می‌بینه دارن بهش حمله می‌کنن سریع شمشیر می‌کشه و از خودش دفاع می‌کنه تا اینکه برتوس رو بینشون می‌بینه و میگه: «توهم بروتوس؟ پسرم؟»
هدایت شده از لیلا درواکن مویوم
Tu quoque Brute? fili mi
هدایت شده از شَقَف .
ششِ‌خردادِهزاروچهارصدوپنج
هدایت شده از بابای‌پونیو☫ⸯⸯ
برای 《 اشتباه.
هدایت شده از بابای‌پونیو☫ⸯⸯ
+سلام!!! دختر چشم هاشو باز نمیکرد فقط سرشو لای زانوهاش گذاشته بود و می‌شمرد ۱.. ۲.. ۳.. +سلامممم!فکر کنم دیگه وقتشه چشمهاتو باز کنی ،خیلی وقت که اونجا نشستی . دختر لای چشم هاشو باز کرد و دید هنوز روی همون پل نشسته و باد شدیدی می‌وزه چشم هاشو بست و دوباره زیر لب شروع به شمردن کرد +داری زیادی طولش میدی! فکر کنم باید بیخیال حرف زدن بشیم و بری دختر که وحشت کرده بود اروم گفت _کجا؟! +جایی که همه میرن، بعد مرگ! صاحب صدا مطمئن بود که دختر با این حرف به خودش میاد ، اما صدای گریه دختر بلند شد . همین طور که اشک هاشو پاک میکرد گفت _دروغ میگی ! چطور ممکنه من مرده باشم من فقط ۱۴ سالمه! مگه پیرمرد ۸۰ ساله بودم که یه شب توی خواب سکته کنم و دیگه بیدار نشم ، نمیتونی طوری رفتار کنی که انگار مردن من یه چیز طبیعیه و بعدم بگی که باید بری نمیتو.. +صبرکن! اروم باش و بلند شو دختر که حتی سرشو بلند نکرده بود همین طور که گریه میکرد سعی کرد بلند شه اما دباره نشست _من.. من نمیتونم، از ارتفاع میترسم نمیتونم برای چند دقیقه سکوت مطلق شد حتی دیگه صدای باد نمیومد و این دختر و یکم اروم تر کرده بود که چیزی رو روی شونه هاش حس کرد اروم چشم هاشو باز کرد، مردی میانسال با کت و شلوار قهوه ای و عینک ته استکانی رو به روش نشسته بود و دستشو جلوی دختر گرفته . مرد لبخند زد و به دستش اشاره کرد دختر اروم دست مرد و گرفت و بلند شد به پشت سرش نگاه کرد پل باریکی که روی اون وایساده بود تا جایی که چشم کار میکرد ادامه داشت ، دور و اطرافش هیچی چیزی نبود جز ابر و مه ، به روبه روش نگاه کرد که مرد جلوی اون و گرفت بود، کمی سرشو به راست خم کرد و باز روبه رو شو نگاه کرد دقیقا مثل پشت سرش چیزی بجز ادامه پل ومه نبود . +میخوای راه بریم ؟ _شما صاحب صدایی ؟ لطفا سریع توضیح بده !من اینجا چیکار میکنم. +تو مردی ! ساعت ۲و ۳۰ دقیقه شب شلنگ گازی که پوسیده بود بلخره کار خودشو کرد ، علت مرگت خفه گیه ! دختر وحشت کرده بود به مرد خیره شد و تقریبا فریاد زد _نمیتونم باور کنم !منو برگردون خونه !. مرد هم لبخندی زد و دستی که توی دستش بود رو فشار داد و دختر رو از روی پل به پایین پرت کرد ، انگار که اتفاقی نیوفتاده راهش رو روی اون پل که به بینهایت وصل بود ادامه داد . دختر توی تاریکی مطلق نشسته بود نمیدونست اینجا پایین اون پل حساب میشه یا اصلا اینجا چیزی به اسم مکان وجود داره با چشمای خسته به زمینی که وجود نداشت خیره شد بود دباره صدای مرد اومد +چقدر دیگه زمان میخوای که به خودت بیای من اونقدرا ام که نشون میده صبور نیستم ! دختر اروم سر شو بالا گرفت و زمزمه کرد _میدونید همش از جلوی چشمم رد شد وقتی که پرت شدم ..من همش و دیدم .. قطره اشکی از گونه دختر پایین افتاد _تو همه چیز و میدونی نه ؟ بهم بگو ، بگو چیکار کنم ، من ..من شاید خیلی غر میزدم اما میخواستم که ادامه بدم ، زندگی کنم و یه چیزی تو زندگیم ببینم که معنای همه ادامه دادنام باشه ، من بچه نبودم ! توهم خوب میدونی که بچه نبودم . میدونی که چیا از سر گذروندم میدونی که چه وقتایی تا لب مرگ رفتم و برگشتم چون.. چون میخواستم معنایی برای زندگی و همه سختیاش پیدا کنم ، فکر میکنی اینطوری میتونم برم ؟ همه چیز و پشت سرم رها کنم ؟ همه کسایی که دوستم داشتن و همه کسایی که دوستشون داشتم ؟ دختر به دستی که روی شونه اش بود و بعد به مرد که حالا کنارش نشسته بود نگاه کرد مرد لبخند گرمی زد و گفت +ابرو هات ! همیشه ناراحت بودی که تقارن ندارن _پشیمونم ، ناراحت بودم اما ته دلم دوسش داشتم +همیشه فکر میکردی آدمای اطرافت برای تحمل کردنت باید تلاش کنن _فکر کنم واقعا دوسم داشتن +پس باید اینم بدونی که تو واقعا خوب بودی برای یه دختر چهارده ساله که سختی‌هایی بیشتر از سنش کشیده ،واقعا خوب بودی ! _پشیمونم ، کاش میشد فقط یه بار دیگه چشمامو باز کنم و همون روز تکراری خودمو شروع کنم + پشیمونیه تو چیز خوشحال کننده ای نیست ! همینم باعث میشه که بخوام بری و بدون هیچ پشیمونی ای زندگی کنی ! تا وقتی که بشی یه پیرزن ۸۰ ساله که تو خواب سکته میکنه و با ارامش میاد پیشم ، پس تا ۶۰ سال اینده و شاید بیشتر بدون هیچ پشیمونی ای زندگی کن دختر ! میبینمت .. مرد بلند شد چشم از جای خالی دختر گرفت و از اون تاریکی مطلق خارج شد . پایان. برای 《 اشتباه.