اشتباه.
Babydoll, I can't move on...
خیلی بابت واکنش هایی که دادین خوشحال شدم و خیلی دوست داشتم به همشون واکنش بدم ولی واقعا در توانم نبود. خیلی خیلی ممنونتونم و همچنین از ریحانه خیلی بیشتر ممنونم که باعث شد این ادیتو بزنم.
عاشق ماشقتونم.
اشتباه.
من مربا دوست دارم، مربا های مامان خیلی خوشمزه اند. از مربای توت گرفته تا کیوی. همه خوش رنگ و لعاب و خوشمزه.
امروز وقتی در یخچال را به امید اینکه اینکه بعد از مدتها مربا بخورم و کِیف کنم باز کردم. شیشه مربای توتفرنگی را برداشتم، درش را که باز کردم بو کردم تا برگردم به روزهایی که درستش میکرديم. اما... اما بوی خوبی نداشت. سریع از جلوی صورتم پاییناش آوردم. نگاه کردم، با دقت نگاه کردم. دور شیشه کپک ها را دیدم.
ناراحت شدم، کم نه. خیلی زیاد ناراحت شدم. نه بخاطر مربا، بخاطر اینکه آن آخرین شیشه مربایی بود که میتوانستم از مادرم داشته باشم. بیشتر اوقات آخرینها من را ناراحت میکنند. مانند این شیشه کپک زدهٔ مربا که برایم نشانیای بود از گذشته. از گذشته خودم، از گذشته خواهرم و حتی از گذشته مادرم.
احساس عجیبی بود، اینکه دیگر نتوانی مربای کسی را بخوری که دیگر نیست، که خوشمزهترین مرباها متعلق به او بود.
من مربا دوست دارم. ولی حالا نه دیگر مربای توتفرنگی خوشمزهای دارم، نه کسی که مربای های خوشمزه را درست میکرد.