هدایت شده از - سِدنا
نمیدونم داستان چی هست ولی چند وقتی میشه که توی پاهام درد شدید و عجیبی رو حس میکنم، و امشب به قدری این درد زیاد شده که توان خوابیدن رو ازم سلب کرده. استخون ساق پام از داخل درد میکنه، پشت پام یک حالت ورم پیدا کرده و انگشتای پاهام انگار میسوزن از داخل. از ماشین خستم و حالت تهوعی که از ماشین و مسیر گرفتم هنوز نرفته. کلی دلم تنگِ. کلی خستم. دندونم درد میکنه. مچ دست چپم انگار پیچونده شده و نمیتونم با دستم کار کنم. کتفم چند وقتیِ که بخاطر بلند کردن چیزای سنگین درد میکنه و این برام نوشتن و طولانی مدت نشستن برای درس رو سخت میکنه. از کنکور بیزارم و حالم از نهایی به هم میخوره. یکی از لنگای جوراب سبز و موردعلاقهم گم شده و کلی استیکر و اینجور چیزایی که جمع کرده بودم رو داداشم پیدا کرده و خراب کرده. فردا قلمچی دارم. رنجورم. مهمومم. مغمومم. و نمیدونم دیگه چکار کنم. کاش بخوابم و فردا صبح سحرخیز پا شم و به زندگی ادامه بدم. خیلی خستم بچهها. بیشتر از این خستم که هیچکس درک نمیکنه من چقدر با خودم کشمکش دارم و جنگ با خودم کافیه و حوصله بحث ندارم. دیگه اشکمم نمیاد که گریه کنم. چشام میسوزن از بیخوابی. شب بخیر.📮📍❕
زهرماری مینوشم که با تلخی فراموشت کنم
زهرماری مینوشم اما از اشک لیوان (فنجان) پر شده است