هدایت شده از ☫
#نامه
#نامه_هفدهم
۲۳خرداد-چهارصدوپنج
باور کن اگر میتوانستم میآمدم، اول محکم بغلت میکردم، آنقدر سفت و گرم که اندازه تمام این سالها تکه هایم به همدیگر بچسبد و زمان را برای چند دقیقه متوقف میکردم بعد هم که آرام تر شدم دست هایت را میگرفتم و و کف دست هایت را که بوی سیب سرخ میدهند را می بوسیدم. بعد هم از دلتنگی هایم می گفتم و بسیار سرزنشت میکردم، بابت تمام روز هایی که فکر کردی من تو را فراموش کردم. بعد هم هر روز به آن کافه لعنتی میآمدم و به بهانه چای ماسالا سیر نگاهت میکردم. میدانی چای ماسالاهایی تو درست میکردی با تمام چای های دنیا متفاوت بود. طعمش تقریبا یادم رفته و وقتی دل درد می گیرم،اجازه می دهم درد تا مغزِ استخوانم برود.
کاش میتوانستم برایت ناهار درست میکردم و به بهانه غذا میآمدم تا باهم غذا میخوردیم. چند شب پیش خواب عجیبی دیدم. کاش هیچ وقت یادم نمی آمد و دنیا بر من تلخ نمیشد. من بسیار دلمتنگ است. اما حالا تکیه دادم به شیشه اتوبوس و دارم به مرگ ناگهانی یکی از عزیزانم فکر میکنم. شاید ترسیده ام. نکند دیر بشود؟
برای تو که دوست دارم معجزه باشی.