اشتباه.
یکیشون گفت باید درو باز کنی. گفتم اینجا بایدی وجود نداره. گفت باید، گفتم حرف نزن. اینجا من میگم چیکا
آره بابا من میرم از بچهای کوچیک مراقبت میکنم. من:
هدایت شده از June 9
مطمئنم بابام امروز مطمئن شد خنگی چیزی هستم یا آیکیوم خیلی پایینه
هدایت شده از June 9
شایدم قبلا اینو متوجه شده بود ولی من امروز متوجه شدم که متوجه شده
نمیدونم
من برای بارهزارم درحال دیدن ادیتم توی اینشات، فقط چون معتقدم لیاقت ذخیره شدن نداره:
اینقدر همه چی گرون شده با اینکه مامانم خودش بهم گفت بیا برم برات لباس بگیرم اما حقیقتا امشب خیلی ناراحتم چون خیلی لباس خریدم و خیلی گرون شد اینقدر ناراحتم که میتونم بابتش گریه کنم اینطور نیست که وضع مالیمون خوب نباشه فقط احساس میکنم توی این وضعیت زیادی خرج کردم و واقعا خجالت میکشم که به بابام بگم پول توجیبی ام رو بده (۲ تومنه )
حالا میفهمم وقتی استادم بهم گفت دیگه از لباس خریدن لذت نمیبرم یعنی چی
راستش منم
.
درکت میکنم. منم همینطور. یعنی بابا پول داره، ولی نمیدونم چرا من احساس میکنم یک بار اضافه ای هستم وقتی بخوام چیز اضافه ترس نسبت به قبل بخرم.
میدونم چقدر ناراحتی، ولی گریه نکن. اشکالی نداره. نمیتونم بگم سعی کن خوشحال باشی چون میفهمم.
چه استاد جالبی. منم همینطور.