هدایت شده از کاستِرا
همه جا پر از دیوار بود. دیوار های کوتاه و بلند.
به هرکجا که میدویدم بنبست بود. دیوار ها جلویم قد میکشیدند. جا به جا میشدند، رشد میکردند... دیوار ها کابوس هر شبم بودند.
سال هاست که میدوم. بین هزارتوی ذهنم پیچ و تاب میخورم اما راه خروجی وجود ندارد. افکارم در لحظه به دیوار تبدیل میشوند و بیشتر راه خروجم را سد میکنند. و من آنقدر دویدم که پاهایم زخم شده است و از چشمانم خون میبارد
و حالا مدتی ست که تسلیم شده ام. دیگر نمیدوم؛ راه میروم. دنبال راه خروج نمیگردم. بجایش دیوار ها را میبینم.
از آن موقعی که هدفم را عوض کرده ام، دیوار ها کوتاه تر شده اند، انگار بی خیالی ام آنها را آب کرده است.
ساعت ها روبهرویشان مینشینم، دیگر از اشک ریختن خسته شده ام. لبخند میزنم.
از لای سنگ های دیوار، گل شکوفه میدهد. نزدیک میشوم به گل آب میدهم. فردایش گل های بیشتری رشد میکنند. گل ها آنقدر زیاد میشوند که دیگر دیواری پیدا نیست.
یک روز چشم باز کردم و دیواری ندیدم. اندوه هایم ناپدید شده بود. گل ها برایم مسیر خروجی را گلگون کرده بودند. قلبم با شدت بیشتری در سینه ام میکوبید. با تمام سرعتم دویدم. به در سفیدی نزدیک میشدم که از لای آن نور میتابید. در را باز کردم و جهانم غرق نور شد.
چشمانم را باز کردم. نور چراغ بالای سرم چشمانم را زد. با صدایی که انگار از ته چاه میآمد گفتم:«من کجام؟»
کسی که بر روی صندلی چرت میزد ناگهان از جا پرید و با بُهت به من نگاه کرد، لحظه ای بعد به سمت در دوید و مدام فریاد میزد:«پرستار, به هوش اومد، بالاخره به هوش اومد»
از طرف: @The_sound_of_paper
تقدیم به: @Lest_wrong
اون تیکه از آهنگ بیلی هست که میگه If they knew what they said would go straight to my head, What would they say instead? واقعاااا همون.
هدایت شده از قبیلهی آتش پرستان
یه تیکه نون که هرچی پیدا میکنن روش میریزن بعدم بهش سس میزنن که معلوم نشه مزه سگ مرده میده
منشاد (یا همون مَشّای خودمون) یکی از روستا های یزده که وقتی میریم اونجا واقعا من شاد.