هدایت شده از او|he
برسد به دستِ: اشتباه(عکسه ai عه، ولی خیلی نازه، منو یاد تو انداخت)
اشتباه از من بود، نفهمیدم آن اول، نفهمیدم برق چشمان تو زمین گیر است. نفهمیدم حضور سادهی تو ابدا برای من ساده نیست.
اشتباه از من بود، آن روز نباید سر بلند میکردم که در جواب یک نگه سادهی من، چشمان تو، مرا همیشگی در بند خود بکنند. نباید سر بلند میکردم که تصویر سادهی حضور تو، در جان من همیشگی جلوه کند.
نباید چشمان بیسوی خویش را با چشمان تو که برق میزد، سیراب میکردم. غفلت کردم.
اشتباه از من بود، که برای من بیدلیل مهم شدی، برای من بی همتا شدی، برای من میدرخشیدی. و من گذاشتم که بدرخشی. در تاریکیِ وجودم. آخر میدانی، محتاج یک چشمهی نور از وجود عشق بودم. بیخبر از آنکه تو عشق را نیاموخته بودی. تو عشق را نمیشناختی.
اشتباه از من بود، امید کوچک من، که گفتم دوستت دارم. که گفتم صاحب شور و شوق من تویی؛ اشتباه کردم. فکر کردم اگر بگویم دوستت دارم تو طراوت گمشدهی خویش را خواهی یافت، تو دوباره شاد خواهی شد. تو چرا پژمردی؟ پس چرا پژمردی؟ امید کوچک من؟
تو از من دل را ربودی، من از تو برق چشمانت را، حال هر دو گنهکار بودیم؟
اما آخر به من بگو چرا؟ چرا فکر کردم اگر بگویم برق چشمان من از آنِ توست، تو خوشیِ خویش را باز خواهی یافت؟ پس چرا پژمردی..؟
من با این مراسم ختم رفتم
مولودی رفتم
راهپیمایی رفتم
عیددیدنی رفتم
همیشه تو مهمونی میپوشمش
میخوام برم پیش دوستام میپوشم
مشهد و یزد و ارومیه هم باهاش رفتم
خونه دوست ریحانه هم باهاش رفتم
خونه فامیلامون همینو میپوشم
رایةالهدی باهاش رفتم
من حتی با این جشن تولدم رفتم
نئون و سحر و غریبه و ثنا و مشکی و الهه و معصومه هم منو با این دیدن
من از خونه 65 گرفته تاااا خونه محمدحسینی با این رفتم