eitaa logo
اشتباه.
406 دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
1هزار ویدیو
6 فایل
[ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_o2dsbx8&btn=اشتباهات ] فاجعه‌هایی که درون مغزم رخ میده ومن توهمی فکرمیکنم واقعین درصورتی که اصلا وجود ندارن، واینجا بخش کوچیکی ازاون فاجعه‌هاست. + محافظ: @The_second_mistake اگه کارواجبی بود: @StupidLiar
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Lest_wrong/35335 حنا من تازه فصل دومو تموم کردم، جدی (اسپویل)؟ من هنوز توی شوکم 😭 منظورت چیه واقعا 😭 الان فصل های آینده هم که (اسم) هست، اصن انگار داستان تموم شد دیگه، چطوری ادامه پیدا می‌کنه، فلش بک می‌زنه به گذشته؟ . ببخشید ولی آره💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔 و اینکه آره. در آینده یه چیزایی متوجه میشی بیشتر ناراحت خواهی شد. اصلا یه چیز ناراحت کننده ایه که نگو.
وای
اشتباه.
https://eitaa.com/The_second_mistake/752 شرمنده دیشب یهو خوابم برد. نمیدونم. ولی من خیلی خیلی بیشتر
حالا من یه یسری زر اضافه راجع به این حرم رفتنم و اینا بزنم که اصلا نیاز بخونی، من خودم دوست دارم بگم 👍 ببین من اولین بار که رفتم حرم و شروع شد شد حدود یه ماه پشت سر هم، یادمه دوشنبه بود. اون زمان که مدارس رو بخاطر برق و آلودگی هوا هی تعطیل میکردن، یادمه یک‌شنبه‌اش هم توی مدرسه هم توی کانال هم پیش دوستام به همشون التماس میکردم تروخدا دعا کنید دوشنبه تعطیل شه، شاید بگی برای چی؟ باید بگم میخواستم برم حرم. شاید بگی چه نیازی به تعطیل شدن داشت؟ خواهم گفت میخواستم یکی رو ببینم. و میدونی چون به همه (جز بابام🥰(بله یه ماه بدون اجازه بابام میرفتم حرم🥰🥰🥰)) گفته بودم میخوام برم و اینا، رفتم. درصورتی که یکشنبه ساعت 2 شب اینا بود متوجه شدم اون یه نفر که کلی ضجه زده بودم برای اینکه تعطیل شه برم ببینمش اصلا صبح اونجا نیست
اشتباه.
حالا من یه یسری زر اضافه راجع به این حرم رفتنم و اینا بزنم که اصلا نیاز بخونی، من خودم دوست دارم بگم
سلامت روانم داغون شد. و رفتم حرم. و رفتم صحن امام هادی. صبح بود، خلوت، فقط من بودم و خادما. شاهکار ترین اتفاقی بود که میتونست رخ بده. البته جز قسمت اینکه من نمیتونستم اون آدم رو ببينم. ولی اونجا که بودم یه لحظه یه چیزی خورد تو سرم، یه چیزی توی این حالت که چون تو میخواستی اون آدم رو ببینی، اومدی حرم و ندیدی. یه چیز توی حالت نیت ناخالص. میدونی منظورم چیه؟ یه لحظه انگار بزرگترین ضربه زندگی بهم وارد شد: "حنانه، تا حرم این ساعت اومدی که اون آدم رو ببینی و الان باغتش ناراحتی، درصورتی که حضرت معصومه اینجاست؟ چجور میتونی؟ چجور روت میشه؟" میدونی واقعا اونجا از دست خودم ناراحت شدم.
آره خلاصه. شاید بگی شیش ساعت پس تو حرم چه چیزی میخوردم باید بگم شاید فکر کنی احمقی چیزیم ولی بیکار بودم. از در و دیوار برای حضرت معصومه میگفتم. از اونور همه آدمایی که رد میشدن رو تک به تک نگاه میکردم. از اونور هر بنده‌خدایی رو که فوت شده بود میاوردن براش نماز میخوندم و تا دم خروجی حرم پشت سرش لا اله الا الله میگفتم. اونجا خیلی آدم تنها دیدم. تنهایی واقعی رو احساس کردم. میدونی، مثلا یکی رو میاوردن که شاید کلا سه نفر همراه داشت. به زور میتونستن اون جسم بی‌جانش رو بلند کنن. میدونی این برام خیلی دردناک بود. خیلی زیاد. بعضی اوقات گریه میکردم. بعضی اوقات مسخره بازی درمیاووردم. و تعجب مردم رو میدیدم که میدیدن یه کودک تنها اونم ساعت هفت نشسته تو حیاط. خیلی جالب و عجیب بود. درسته حوصلم سر رفته بود و کلافه شده بودم، ولی میدونی جدا خوب بود. سر همین حال و هوایی که داشت فرداش رفتم، پس فرداش رفتم، هر روز رفتم. انقدر رفتم که دبگه با حضرت معصومه داداشی شده بودم.
آی من چقدر صحبت میکنم خدایا.
آره من حتی به حضرت معصومه سر اینکه اون آدم رو نتونسته بودم غر میزدم. خیلی زیاد غر میزدم. خیلی. خیییللیییی.
ثابت کن روانی ای بدون اینکه بگی:
اشتباه.
یادم نمیکنی و ز یادم نمیروی یادت بخیر یار فراموووش کار من
یارِ واقعا فراموش‌ کار جدی جدی راست میگفت.