آره خلاصه. شاید بگی شیش ساعت پس تو حرم چه چیزی میخوردم باید بگم شاید فکر کنی احمقی چیزیم ولی بیکار بودم. از در و دیوار برای حضرت معصومه میگفتم. از اونور همه آدمایی که رد میشدن رو تک به تک نگاه میکردم. از اونور هر بندهخدایی رو که فوت شده بود میاوردن براش نماز میخوندم و تا دم خروجی حرم پشت سرش لا اله الا الله میگفتم. اونجا خیلی آدم تنها دیدم. تنهایی واقعی رو احساس کردم. میدونی، مثلا یکی رو میاوردن که شاید کلا سه نفر همراه داشت. به زور میتونستن اون جسم بیجانش رو بلند کنن. میدونی این برام خیلی دردناک بود. خیلی زیاد.
بعضی اوقات گریه میکردم. بعضی اوقات مسخره بازی درمیاووردم. و تعجب مردم رو میدیدم که میدیدن یه کودک تنها اونم ساعت هفت نشسته تو حیاط.
خیلی جالب و عجیب بود. درسته حوصلم سر رفته بود و کلافه شده بودم، ولی میدونی جدا خوب بود.
سر همین حال و هوایی که داشت فرداش رفتم، پس فرداش رفتم، هر روز رفتم. انقدر رفتم که دبگه با حضرت معصومه داداشی شده بودم.
آره من حتی به حضرت معصومه سر اینکه اون آدم رو نتونسته بودم غر میزدم. خیلی زیاد غر میزدم. خیلی. خیییللیییی.
اشتباه.
یادم نمیکنی و ز یادم نمیروی یادت بخیر یار فراموووش کار من
یارِ واقعا فراموش کار جدی جدی راست میگفت.