هدایت شده از هیس، اینجا هیس نیست.
و اینجا، بیدوام تر از هیسیه که در ذهنم ساختم، بزرگترین اشتباه و در نهایت، شاید تجمع هیس، وراجی سرمهای و لشکر بعبع سابق.
خاک بر سر بنده واقعا احساس بدی دارم. یکی 12 ساعت پیش من رو انتخاب کرده برای اینکه باهام صحبت کنه و من تازه دیدم. خیلی خاک تو سرم.
امشب گوه ترین شب تمام زندگیم بود مامانم گفت اکه بخوای حجابت رو برداری نفرینت میکنم بعد از اونور من چند وقت پیش بیرون که رفته بودم شال پوشیدم و واقعا موهام معلوم نبود فقط موقع عکس گرفتن یکمش رو گذاشتم بیرون داداشم عکس رو دید و وسط دعوا توی بدترین موقعیت اینو گفت حالا من چطوری ثابت کنم ؟
خیلی اعصاب خورد کن و بدترین لحظه عمرم بود وقتی نکته پر نفرت مامانم رو دیدم
انکار دیگه منو دختر خودش نمیدونست ناامیدی .
احساس میکنم توی زندگیم همه چی به قبل و بعد این حرفا خلاصه مبشه
.
شعت حاجی میفهمم. ولی یه چیزی تو خودت میخوای حجابت رو برداری؟ یا که چی؟
مرسیممنون از برادرت که همیچین چیزی رو در همچنین موقعیتی گفت.
ولی مامانت هرچقدرم هم باعث بشه اذیت بشی مطمئن باش اون صلاح تورو میخواد اگرچه از راه غاطی داره میره. مامانت ازت متنفر نیست. اون دوستت داره. خب؟
نه خیر شاید فقط میخواست بهتر باشی.
قطعا شب خیلی وحشتناکی بوده یه چیزی تو مایه های اون شبی که بابام حرفای شیخی پور رو به روم آوورد و درک میکنم ولی تموم میشه، جو سنگین میشه ولی قطعا نمیشه اتفاقی که افتاده روپاک کرد. ولی هنوز همه همون آدمان و مامانت تورو دوستت داره. خب؟