اشتباه.
هر بچهای را توی خاک و خل میدید دارد گریه میکند -دلیلش مهم نبود- میآمد از ماشین پایین، میرفت طرف بچه و بلندش میکرد، بغلش میکرد و سر صورت و اشکهایش را پاک میکرد. کاهی حتی حرفی هم نمیزد. اشک آنها را که میدید اشک خودش هم در میآمد.
اوایل فکر میکردم بچهها را میشناسد. گفت "نه. نمیشناسمش. همینکه میدانم شیعه است کافیست. چون میدانم هزار و سیصد و چند سال است که ظلم را به دوش میکشد."
به بچههای شیعه -به خصوص اگر میدانست یتیماند- عشق میورزید. یک بار باهم رفتیم جایی که این بچها را نگهداری میکردند. اگر درست یادم بیاید آنجا منطقه اسفر بود. در حومه بیروت. تا وارد شدیم و بچهها صدای پایش را شنيدند، همهشان از کلاس ها دویدند بیرون و ریختند سر دکتر. نشستد روی گردنش، سوارش شدند.
متحیر بودم که چطور میتواند با آن شخصیت علمی و رزمی، به عنوان دکترای فیزیک و رئیس مؤسسه جبلعامل و مربی آموزش نظامی، میتواند اینطور به این بچهها عشق بورزد. با آنها بازی میکرد، کشتی میگرفت. خودش را میزد زمین و میگفت: "میبینی چه زوری دارند؟"
یکبار به زبان آوردم که "چرا باید اینجا وقتمان را تلف کنیم؟"
گفت: "تمام کار من و زنگی من این بچهها هستند. سعی کن تا با منی این را فراموش نکنی."
کتاب مرگ از من فرار میکند - شهید دکتر مصطفی #چمران
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این ویدئو خیلی وقت بود توی گالری گوشی داشت خاک میخورد. شاید منتظر همچین روزی بود..