هدایت شده از -هویج
💌
بگذار از تو بنویسم بلکه از فکرت خالی شوم، میدانم فراموش میشوی و روزی این متن نخوانده پاک میشود اما نیاز دارم حالا از تو بنویسم شاید قلبم را تسکین دهد، من عاشقت نیستم، پیش از تو زندگی کردم و پس از تو نیز میتوانم زندگی کنم، محتاج به با تو بودن نیستم، اما گاهی در رویاهای سرکش شبانه ام حضورت را حس میکنم،تو دقيقا همانی هستی که همیشه تصور میکردم، گویی در هنگام خلقتت ریز به ریز آب و گل وجودت را من ورز داده ام، در آن دور دست ها جایی هست که به چشمان خمارت خیره میشوم،به راستی چگونه معشوقه تو زیر آن گوی های تیرهء افسونگر جان نمیدهد؟
به لبخندت فکر میکنم،دلم میخواد از آن یک تصویر قاب کنم و به دیوار قلبم آویز کنم و هر صبح با طلوع خورشید و هرشب با غروب آن به لبخندت خیره شوم، به خال روی گونه چپت یا سه خالی که روی تنت مثل ستاره های آسمان پراکنده شده فکر میکنم و میخواهم تمام آن ها را ببوسم، راستی به تو گفته بودم که زیر گلویت فقط جای بوسه های من است نه غم؟
برای لمس تنت حریصم،فکر کنم زیباترین گناهی باشد که مرتکب میشوم، به لب هایت فکر میکنم، چگونه میشود کسی تو را ببوسد و از تو سیراب شود، محال ممکن است!
امیدوارم کسی را که به آغوش میکشی قدر امنیت تنت را بداند و وطن فروشی نکند، عطر تنت را به غریبه ای پست، مفت نفروشد.
عزیز دورم باید از تو مینوشتم تا یادم برود تا فراموشت کنم، اما بدان من بسیار زیستنِ با تو را آرزو کردم و ای کاش تو فقط رویایی در شب های تارم باقی نمانی.
اشتباه.
به ریحانه میگفتم خیلی داستانش قشنگ و غمگینه، باور نکرد.
گریه کردم. وسط مهمونی