برای آبی قرمز
میخواهم از همه رها شوم و فقط به سوی تو بیایم. میخواهم فقط با تو باشم. نمیخواهم با چشمانم چیز دیگری جز تو را ببینم. نمیخواهم جز تو را بشنوم. نمیخواهم با چشمانم جز تو بگویم. میخواهم تمام من تو باشی تو. میخواهم به تو نزدیک باشم. میخواهم تو همه و تنها کسم باشی. من فقط تو را میخواهم.
برای معصومه
آه خدای من! من چقدر احمقانه رفتار میکنم. کارهایی را انجام میدهم که یک انسان عاقل و سالم انجام نمیدهد.
و وای بر من. حالا که هیچچیزی برای بازگو (نکردن) کردن ندارم، باز مینویسم. من فقط میخواهم بگویم. میخواهم بگویم و بگویم و بگویم. و دیواری از (عدم وجود) شما (در اینجا) کوتاه تر پیدا نکردم. نمیدانم. من واقعا نمیدانم هدفم از این نوشته ها چیست.
برای Navis
هربار که به صفحه ١۶ شهریور میرسم، دلم به حال خودم میسوزد. نمیدانم چه فکری با خودم کرده بودم که آن را نوشتم. نمیدانم اصلا چگونه آن خزعبلات به ذهنم رسید و اصلا چطور دستم آن را روی کاغذ پیاده کند. وقتی به خودم و آن امید واهی ته دلم که آن موقع تمام وجودم را گرفته بود و مرا وادار به نوشتن کرده بود فکر میکنم، خندهام میآید و دلم میخواهد بلند بلند قهقهه بزنم.