اولین هدیه/تبریک روز دختر رو نه بابام بهم داد/گفت نه ریحانه. اولین نفر حاج آقای احکامگو بود.
اشتباه.
اولین هدیه/تبریک روز دختر رو نه بابام بهم داد/گفت نه ریحانه. اولین نفر حاج آقای احکامگو بود.
بنده خدا میاد میدون امام، یه میز یه صندلی میذاره، میشینه هرمس سوال شرعی داشته باشه میاد میپرسه.
منم در افسرده ترین حالت ممکن بود. نیم ساعت به طور رسمی داشتم میدویدم، ریحانه مثل یه آشغال باهام رفتار کرده بود و انگار نه انگار وجود دارم، از اونور یاد رزمایش و طبق همین یاد فاصلهی نیم متری بین خودم و آقای غلامی افتاده بودم و مثل سگ دلتنگ بودم. داشتم سعی میکردم با نصف لیوان یهبارمصرفی که پیدا کرده بودم دستمو زخم کنم که حاج آقا گفت دختر خانم، دختر خانم! گفتم با منید😟؟ گفت بله بفرمایید اینجا، رفتم. بهم یه کتاب و آبنبات پرتقالی داد و گفت "روز و عیدتون مبارک".
اشتباه.
منم در افسرده ترین حالت ممکن بود. نیم ساعت به طور رسمی داشتم میدویدم، ریحانه مثل یه آشغال باهام رفت
همونقدر که دلتنگ بودم خوشحال شدم و فهمیدم ناله های "خدایا اگهه وجوودد دارییی"ـیم رو خدا شنیده.