منم در افسرده ترین حالت ممکن بود. نیم ساعت به طور رسمی داشتم میدویدم، ریحانه مثل یه آشغال باهام رفتار کرده بود و انگار نه انگار وجود دارم، از اونور یاد رزمایش و طبق همین یاد فاصلهی نیم متری بین خودم و آقای غلامی افتاده بودم و مثل سگ دلتنگ بودم. داشتم سعی میکردم با نصف لیوان یهبارمصرفی که پیدا کرده بودم دستمو زخم کنم که حاج آقا گفت دختر خانم، دختر خانم! گفتم با منید😟؟ گفت بله بفرمایید اینجا، رفتم. بهم یه کتاب و آبنبات پرتقالی داد و گفت "روز و عیدتون مبارک".
اشتباه.
منم در افسرده ترین حالت ممکن بود. نیم ساعت به طور رسمی داشتم میدویدم، ریحانه مثل یه آشغال باهام رفت
همونقدر که دلتنگ بودم خوشحال شدم و فهمیدم ناله های "خدایا اگهه وجوودد دارییی"ـیم رو خدا شنیده.
هدایت شده از بابایپونیو☫ⸯⸯ
دلم به شدت راهیان نور میخواد:)
نمیدونم چطوریه ولی وقتی حتی تو جنگ هستم بازم دلم مناطق جنگی جنوب و میخواد
یه چیز دیگه اس
یه حال و هوای دیگه ..
انگار واقعا حضور تک تک شهدا اونجا حس میشد :)))
هدایت شده از بابایپونیو☫ⸯⸯ
من بنظرم من وکسایی که میمونیم هیچ وقت قرار نیست بفهمیم شهدا چی بودن و چه کسایی بودن