هدایت شده از اجتماع سر رسید هایم
یک نفر را دوست دارم که او من را نه. حالا بهتر حبیب سریال لیسانسه ها را درک میکنم. خودم بیس چاری او را زیر نظر دارم، او یک ثانیه که چشمش به من می افتد دل احمقم میگوید این همه آدم اینجا بود ولی او تو را دید. مرا ببخش حبیب که قضاوتت کردم.
من تو اتاقم تخت دارم ولی پتو میندازم رو زمین و کاملا سنتی میخوابم💞 (بعضی اوقات پتوهم نمیندازم)
اشتباه.
یادم نمیکنی و ز یادم نمیروی یادت بخیر یار فراموووش کار من
به هرکس دل ببندم بعد از این خود نیز میدانم
به جز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر