اشتباه.
کی فکرشو میکرد یروز بخاطر کارای (شاعری و مداحی) آقای کاظمی نسب گریه کنم.
منو برادر درحال گریه کردن بخاطر کار های هیئت:
یادم نیست سر چی ولی یادمه کلاس اول که بودم بغض وحشتناکی کردم. در حدی که حس کردم دارم خفه میشم. توی گلوم انگار یه پاره سنگ انداخته بودن. وحشتناک بود.
چند روز بعدش که اینو به دوستام گفتم مسخرم کردن و بهم چیزایی در حدود "الکیه" و "به خودت تلقین نکن" و "مگه میشه" گفتن.
اونجا احساس کردم واقعا الکیه. فکر کردم مشکل منم. خودم رو غلط دونستم و برای اولین بار "فکر کردم احساسم اشتباهه".
اشتباه.
یادم نیست سر چی ولی یادمه کلاس اول که بودم بغض وحشتناکی کردم. در حدی که حس کردم دارم خفه میشم. توی گ
بعد از اون سعی کردم بغضام رو نشکنم. با خودم گفتم همش الکیه و هیچی نیست. بعد از اون گریه هام کم شد.
اشتباه.
کی فکرشو میکرد یروز بخاطر کارای (شاعری و مداحی) آقای کاظمی نسب گریه کنم.
علاوه بر من، کل اعضای هیئت و سخنران و آقای حاجی بزرگ و آقای حسینی هم بخاطر کارای آقای کاظمی نسب گریه میکنن.