شهوتِ حرف زدنِ آدمها راجع به مسائل موردعلاقهاشون حتی با اینکه ممکنه بدونن میتونه آسیبزننده باشه، برام ترسناکه. مثلا یه فیلم آشغال رو چون دوست داری هی دربارش حرف میزنی و درواقع برای اون فیلم داری بینندهها و فنهای بیشتری رو جذب میکنی
نمیدونم از کِی هممون علاقه به به اشتراک گذاشتنِ علایقمون و تک تک افکارمون پیدا کردیم. جدی واسم سوال شده
میدونید این موضوع دیلی و پیج داشتن انقدر باب و مد شد که دیدم کم کم خودم و بقیه حوصلهٔ تو پیوی حرف زدنمونو از دست دادیم ولی میتونیم ساعتها تو یه کانال با همون فرد حرف بزنیم. What's wrong with us
هدایت شده از Ultraviolence
همین الان وسط فلسفه خوندن به این فکر کردم که تو هر چقدر محدوده زندگیت رو کوچکتر کنی، با آدمای کمتری ارتباط بگیری، جاهای کمتری بری، چیزهای کمتری ببینی، مشکلاتی که توی زندگیت پیش میان در اون دنیای کوچک و محدودی که برای خودت ساختی بزرگ جلوه میکنن.
اما اگر بیای بیرون، ارتباط بگیری، ببینی و بشنوی و تجربه کنی و دنیای خودت رو بزرگتر کنی، به اندازه یک شهر، یه کشور، یه سیاره، مشکلاتت در اون دنیای بزرگ کم اهمیتتر و کوچکتر میشن. خیلی مشکل هارو شاید اصلا متوجه نشی و مشکلاتی که به نظر بزرگ میان فقط بخش کوچکی از زندگیت رو تصرف میکنن نه همهاش رو. در نتیجه زندگی آسونتر میشه.
هدایت شده از Ultraviolence
پس الان فکر میکنم که نه. توی غار موندن، محدود کردن آدمهای زندگیت و محل های رفت و آمدت چیز خوبی نیست.
اگرچه خودم مدتی زیادی این تفکر رو داشتم و به نظر میاد زندگی اینطوری آرامش بیشتری داشته باشه اما برعکس. در این صورت با کوچکترین مشکل و طوفانی به هم میریزی. چون زندگیت انقدر محدود و کوچک شده که هر طوفانی تمامش رو دربرمیگیره.
هدایت شده از Ultraviolence
منظورم اینه که نگاه کن. آسمون رو ببین. جنگل و آسمون و دریا و کوه هارو.
چند میلیارد آدم رو ببین.
چقدر تو و مشکلاتت کوچک هستید.
از خونه برو بیرون. تا جایی که میتونی نگاه کن.
واقعا اهمیتی نداره.