eitaa logo
1.2هزار دنبال‌کننده
32 عکس
12 ویدیو
0 فایل
دارم وارد ۲۳ میشم ـ 火(آتش) + 林(جنگل) = 焚(سوختن) https://daigo.ir/secret/p-2765f60a گپ و کانالامو اینجا پیدا کن: @ghod_list
مشاهده در ایتا
دانلود
بذار طوفان بیاد و بره
هدایت شده از یه دنیای رندوم؛☫🏴
همه یک روز سوسک می‌شویم زکی سیزده سالش بود که برای اولین بار سوسک خورد. نه به خاطر گرسنگی، نه به خاطر شرط بندی، بلکه به خاطر دارابی. دارابی را فقط زکی می‌توانست ببیند. موجودی بود به اندازه یک گربه، با پوستی چروکیده مثل گردوی کهنه، چشمانی قرمز و دمی که به مار ختم می‌شد. دارابی شب‌ها کنار تخت زکی می‌نشست و با صدایی که شبیه خش‌خش برگ‌های پاییزی بود، زمزمه می‌کرد: «سوسک بخور، زکی جان، تا قوی بشی.» اولین بار، زکی گریه کرد. سوسک را در مشتش فشرد و با اشک قورتش داد. طعمش تلخ و خاکی بود، مثل ته مانده‌های کابوس. اما دارابی خندید. خنده‌اش شبیه شکستن شیشه بود. «آفرین، حالا یکی دیگه.» مادر زکی فکر می‌کرد دخترش خواب‌گردی دارد. پدرش هم که همیشه سر کار بود، فقط آخر هفته‌ها می‌آمد و زکی را می‌بوسید و می‌گفت: «دخترم چقدر لاغر شدی.» زکی اما دیگر لاغر نبود. هر شب که سوسک می‌خورد، چیزی درونش تغییر می‌کرد. عضلاتش سفت‌تر می‌شد، پوستش براق و تیره، و چشم‌هایش در黑暗中 می‌درخشید. دارابی به او یاد داده بود که سوسک‌ها را از گوشه‌های مرطوب خانه پیدا کند. «اونایی که زیر سینک‌اند، خوش‌مزه‌ترن،» می‌گفت. زکی دیگر بی‌اشک می‌خورد. حتی گاهی لذت می‌برد. شاخک‌های سوسک میان دندان‌هایش می‌ترکید و او حس می‌کرد قدرتی عجیب در رگ‌هایش جاری می‌شود. یک شب، دارابی بیشتر از همیشه به او نزدیک شد. نفسش بوی گوگرد می‌داد. «حالا وقتشه، زکی. بیا تا آخرش.» زکی پرسید: «آخرش یعنی چی؟» «یعنی مادرت رو ببینی. اونم مثل تو شده. سال‌ها پیش من بهش یاد دادم چطور پرواز کنه.» زکی به آشپزخانه دوید. مادر کنار یخچال نشسته بود، دهانش باز، و سوسکی نیمه‌خورده از گوشه لبش آویزان بود. چشمان مادر قرمز شده بود، درست مثل دارابی. زکی فریاد زد: «مامان!» مادر با صدایی که نه صدای خودش بود، گفت: «دارابی به من گفت تو هم بیایی. بیا با هم بریم.» زکی به دست‌هایش نگاه کرد. پوستش داشت فلس‌فلس می‌شد. انگشتانش بلندتر و بندبند می‌گشتند. دارابی پشت سرش خندید: «دیدیش؟ همه ما یه روز سوسک می‌شیم. فقط بعضی‌ها زودتر می‌فهمن.» صبح که شد، پدر زکی برگشت خانه. آشپزخانه خالی بود. روی میز، دو تا سوسک بزرگ و براق نشسته بودند، کنار هم، انگار منتظر چیزی بودند. پدر با کفش یکی را کوبید. دیگری پرید و زیر یخچال قایم شد. از آن شب، هر وقت چراغ آشپزخانه روشن می‌شد، سایه‌ای شبیه یک دختر در گوشه دیوار می‌دوید. و اگر کسی خوب نگاه می‌کرد، می‌دید که کنارش، موجودی به اندازه گربه با چشمانی قرمز، به شاخک‌هایش می‌مالد و زمزمه می‌کند: «بیا، یکی دیگه بخور، تا قوی بشی.»
درخواست رمان فقط ۱ میل ت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا