برف ازم پرسید چرا از بودن کنار من خوشحالی؟
گفتم سرمایی که تو بهم میدی»
اتیشی که انسان ها من و باهاش میسوزونن و
خاموش میکنه..:)
شاید حرفات یچیز دیگه رو بگن اما،
چشم ها هیچوقت دروغ نمیگن.
تو یک روز میدرخشی...
مانند آن روز آفتابی که میدرخشید
یه جا خیلی قشنگ نوشته بود:
در من دیوانه ای جا مانده، که دست از دوست داشتنت بر نمی دارد
باتو قدم میزند، حرف میزند، می خندد، شعر می خواند، قهوه می خورد
فقط نمی تواند تو را در آغوش بگیرد
به گمانم همین بی آغوشی او را خواهد کشت