تو یک روز میدرخشی...
مانند آن روز آفتابی که میدرخشید
یه جا خیلی قشنگ نوشته بود:
در من دیوانه ای جا مانده، که دست از دوست داشتنت بر نمی دارد
باتو قدم میزند، حرف میزند، می خندد، شعر می خواند، قهوه می خورد
فقط نمی تواند تو را در آغوش بگیرد
به گمانم همین بی آغوشی او را خواهد کشت
می گفت:
حس میكنم درونم چند نفر وجود دارند
یک نفر بلند می خندد
و دیگری تلخ اشک می ریزد
و سومی به هیچ چیز اهمیت نمی دهد.