یه جا خیلی قشنگ نوشته بود:
در من دیوانه ای جا مانده، که دست از دوست داشتنت بر نمی دارد
باتو قدم میزند، حرف میزند، می خندد، شعر می خواند، قهوه می خورد
فقط نمی تواند تو را در آغوش بگیرد
به گمانم همین بی آغوشی او را خواهد کشت
می گفت:
حس میكنم درونم چند نفر وجود دارند
یک نفر بلند می خندد
و دیگری تلخ اشک می ریزد
و سومی به هیچ چیز اهمیت نمی دهد.
من زنده ماندم
البته فقط داشتم مانهوا میخوندم و دیشب ساعت دوازده تموم شددد(؟)
خیلی شخصیتاش کیوت و گوگولی بودننن🥲
وای پنجشنبه و جمعه یکم بارون اومد ولی بعد بارون ابرا خیلی رویایی شده بودننن ازشون کلی عکس گرفتم جوری که گالریم پر شده از عکس ابرا خیلی خوشگل بودن حس واقعی بودن نمیدادن؛-؛