نظامی که قدرت را نه برای استبداد فردی یا گروهی، بلکه برای خدمت خالصانه به خلق، اجرای احکام الهی و هدایت جامعه به سوی کمال به کار گیرد. اینجا، انتخابات، شوراها، نظارت مردمی و مبارزهی بیامان با فساد باید نشان دهند که حاکمیت الهی نه استبداد دینی بلکه رهاییبخشترین شکل حکومت انسانی است.
تنها در این صورت است که شعارهای اثباتی ما از کلماتی بر دیوارها و فریادهایی گذرا در خیابانها فراتر رفته و به تجلی زنده، پویا و جاودانهی یک تمدن واقعی، بالنده، بالغ و الهامبخش تبدیل خواهند شد. تمدنی که مرزهای جغرافیایی و فرهنگی را درمینوردد، زبانها را به چالش میکشد، ذهنها را تسخیر میکند و قلبهای آزادهی جهان را، از شرق تا غرب، از شمال تا جنوب و از مسلمان تا غیرمسلمان، به سوی خود میکشاند.
این تمدن، با نشان دادن اینکه اسلام چگونه عدالت اجتماعی را با آزادی فردی به هم پیوند میزند، چگونه معنویت را از خلوت مسجد و محراب به متن سیاست، اقتصاد و فرهنگ میآورد، چگونه حاکمیت الهی را نه به مثابه تحمیل عقبمانده، بلکه به عنوان رهاییبخشترین و انسانیترین شکل حکومت عرضه میکند، به بشریت خواهد گفت که راه نجات، نه در ایدئولوژیهای مادی و مصرفگرای شرق و غرب، نه در لیبرالیسم بیروح و پوچ که انسان را به کالا تبدیل میکند، و نه در سوسیالیسم بیخدا که روح را انکار مینماید، بلکه در بازگشت آگاهانه، عمیق و همهجانبه به توحید ناب و حاکمیت الهی است.
مقاومت اسلامی، در این شاکلهی متعالی، همهجانبه و ریشهدار دیگر یک جنبش سیاسی گذرا و محدود به مرزهای جغرافیایی خاص یا زمانهای موقت نخواهد بود بلکه به یک انقلاب تمدنی فراگیر، عمیق، آیندهساز و تاریخساز تبدیل میشود که با تمام فراز و نشیبهای تاریخ بشر، با همهی درسهای تلخ و شیرین آن به سوی عصر عدالت مهدوی هدایت میکند. عصری که در آن نه فقط دشمنان بیرونی شکست خوردهاند بلکه انسانیت به کمال رسیده، ظلم ریشهکن شده، عدالت جهانی حاکم گشته، کرامت انسانی به اوج رسیده و بشریت زیر سایهی حکومت منجی موعود به وحدت حقیقی، برادری واقعی و کرامت الهی دست یافته است.
این، نه آرزویی دور و دستنیافتنی بلکه رسالت تاریخی ماست. رسالتی که با عمل صالح، با ساختن الگوی زنده و ملموس، با پیوند ناگسستنی و عمیق میان گفتار و کردار، با صبر انقلابی و جهاد همهجانبه تحقق خواهد یافت و نام مقاومت را نه فقط در کتابهای تاریخ بلکه در عمق قلب تمدن نوین بشری، در خاطرهی نسلها و در معماری آیندهی جهان حک خواهد کرد. این تمدن، میراث انبیا، شهدا و امامان است که اکنون بر دوش ماست تا آن را به شکوفایی برسانیم و به بشریت هدیه کنیم.
✍️سایهروشن
" پذیرش آگاهانه مرگ "
مسأله از همین سوءتفاهم بنیادین آغاز میشود که بسیاری "یقین داشتن به مرگ" را با "خواستن مرگ" یکی میپندارند در حالی که این دو، دو مقولهی کاملا متمایز و حتی متضاد در ماهیت و انگیزهی انسانیاند.
یقین به مرگ، یک آگاهی عقلانی و واقعبینانه از پیامد طبیعی و اجتنابناپذیر یک مسیر است، اما خواستن مرگ، یک ارادهی مستقیم و هدفمند است که مرگ را نه به عنوان نتیجه، بلکه به مثابه غایت و مقصد اصلی فعل قرار میدهد.
این تمایز ریشه در عمق نیت و ساختار انگیزشی انسان دارد و هرگونه خلط میان آنها، نه تنها تحلیل را مختل میکند بلکه عدالت در داوری اخلاقی و دینی را نیز از میان میبرد.
خودکشی آن است که انسان مرگ را هدف مستقیم و آگاهانهی فعل خویش قرار دهد. در این حالت مرگ نه یک پیامد ناخواسته یا هزینهی جانبی بلکه خود هدف است، هدفی که برای رهایی از بار زندگی، فرار از رنج و یا رسیدن به وضعیتی دیگر عمدا پیگیری میشود.
در این صورت، مرگ مقصد است و زندگی مانعی که باید با ارادهی خود نابود شود.
اما در نقطهی مقابل، گاهی انسان با آگاهی کامل از پایان مرگبار مسیر، قدم در راهی میگذارد که مرگ در آن، نه انتخاب بلکه هزینهی اجتنابناپذیر است. او مرگ را نمیخواهد بلکه هدفی والاتر، غیرقابل چشمپوشی و حیاتی را میخواهد. هدفی که ترک آن به معنای تسلیم در برابر باطل، تثبیت انحراف و نابودی حقیقت خواهد بود. در چنین وضعیتی، مرگ نه غایت بلکه فقط بهایی است که برای پاسداشت ارزشی برتر پرداخت میشود. بهایی که اگرچه سنگین است اما در ترازوی عقل و وجدان، ناچیزتر از هزینهی ترک وظیفه به شمار میرود.
در اینجا یک قید تعیینکننده و سرنوشتساز وارد میدان میشود: چنین حرکتی تنها زمانی معقول، موجه و حتی ستودنی است که سه شرط اساسی به طور همزمان و کامل برقرار باشند.
نخست، باید واقعا "تکلیف برتری" در میان باشد. تکلیفی که ریشه در عقل، وحی یا ضرورت تاریخی داشته باشد، نه در توهم، احساسات گذرا یا فشارهای روحی_روانی لحظهای. این شرط مرز میان حماسه و خودفریبی را ترسیم میکند.
دوم، اقدام باید اثری واقعی، ملموس و معنادار در حفظ حق یا دفع باطل داشته باشد، نه آنکه صرفا به یک مرگ نمادین و بیثمر منجر شود. اینجا عقلانیت عملی وارد میشود: آیا این حرکت، حقیقت را زنده نگه میدارد، باطل را عقب میراند و در تاریخ و وجدان جمعی تغییری پایدار ایجاد میکند؟
سوم، هیچ راه کمهزینهتر و مؤثرتری برای تحقق همان هدف وجود نداشته باشد. اگر راه دیگری هست که بدون پرداخت این هزینهی نهایی، به نتیجه برسد، انتخاب مسیر منتهی به مرگ دیگر قابل دفاع نخواهد بود؛ زیرا عقل همیشه کمترین هزینه را برای بیشترین خیر برمیگزیند.
بر پایهی همین منطق، اگر کسی با علم و یقین کامل به کشته شدن وارد مسیری شود اما مرگ را به عنوان هدف انتخاب نکرده باشد بلکه آن را پیامد طبیعی و اجتنابناپذیر انجام وظیفه بداند، آن عمل نه در چارچوب خودکشی، بلکه در حوزهی ایثار، فداکاری و شهادت تحلیل میشود. شهادتی که در حقیقت عالیترین تجلی وفاداری به حقیقت است. جایی که انسان، جان خود را در طبق اخلاص قرار میدهد تا حق و حقیقت زنده و پویا بماند.
این دقیقاً منطقی است که در قیام اباعبدالله الحسین علیهالسلام جاری بود. امام در شرایطی قرار گرفته بود که بیعت با حاکم فاسد به معنای مشروعیتبخشی به انحراف عمیق در امت اسلامی و سکوت به معنای تثبیت باطل و خاموشی صدای حق بود. در چنین بزنگاه تاریخی، تنها راهی که میتوانست حقیقت را از خطر نابودی نجات دهد، قیام علنی بود. قیامی که از پیش با یقین کامل به شهادت همراه بود. اما مرگ در این قیام، مطلوب و مقصود اصلی نبود، بلکه نتیجهی اجتنابناپذیری بود که به عنوان بهای گرانبهای حفظ اسلام ناب و احیای ارزشهای انسانی پرداخت شد.
خواستهی اباعبدالله الحسین علیهالسلام زنده ماندن حقیقت بود که در کنار آن مرگ را پذیرفتند چرا که راه دیگری برای تحقق آن تکلیف الهی و تاریخی وجود نداشت.
همین منطق عینا و بدون کم و کاست، در مورد رهبر شهید انقلاب، آیتالله خامنهای نیز جاری است. ایشان نیز در موقعیتی تاریخی ایستاده بودند که تمام سه شرط پیشگفته، به طور کامل و دقیق رعایت شده بود. "هدف برتر" یعنی پاسداشت استقلال، عزت و هویت اسلامی در برابر هژمونی استکبار وجود داشت.
اقدام، بر پایهی منطق و عقل بوده نه احساسات گذرا. اقدامی که واقعا در دفع باطل و حفظ حق مؤثر و تعیینکننده بود.
و مهمتر از همه، راه کمهزینهتری وجود نداشت، زیرا سالها مذاکره، سازش و راههای کمخطرتر آزموده شده بود و همه به بنبست رسیده بودند. تنها گزینههای باقیمانده، یا تسلیم بیقیدوشرط، تحویل تسلیحات، پذیرش سلطهی بیگانه و تحقیر ملت و امت بود یا ایستادگی و تن دادن به هزینهی سنگین شهادت و جنگ.
در این شرایط، انتخاب مسیر پرهزینه، نه خودکشی بلکه ایثار و شهادت در راه ضرورت برتر تاریخ بود.
در پایان باید گفت دانستن قطعی مرگ تا زمانی که مرگ هدف نباشد و در خدمت یک ضرورت والاتر، یک تکلیف الهی و یک حقیقت حیاتی قرار گیرد هرگز به معنای خودکشی نیست. بلکه برعکس، میتواند عالیترین شکل وفاداری به حقیقت، شجاعانهترین تجلی عقلانیت اخلاقی و زیباترین جلوهی انسانیت باشد. این تمایز، نه یک بازی لفظی، بلکه کلیدی است برای درک هرچه بیشتر مرز میان مرگطلبی و مرگپذیری آگاهانه. مرزی که در آن، انسان نه برای مردن، بلکه برای بقای حق بماند جان ناقابل خویش را میدهد.
✍️سایهروشن
" تف سربالا "
جهانیسازی قیمتها، اعم از مواد غذایی یا محصولات پتروشیمی، فولاد و حاملهای انرژی، بیش از آنکه در ساختار مالی کشور رونق پایدار ایجاد کند یا فایدهای بلندمدت به همراه بیاورد به مثابه تیغی دو لبه عمل میکند که عمدتا عذاب، دردسر و فشار طاقتفرسایی بر قشرهای ضعیف جامعه و در نهایت بر کل پیکره اجتماعی تحمیل مینماید. این سیاست، که گویی با چشمان بسته و بدون تأمل از الگوهای لیبرالیسم کپیبرداری شده، بدون توجه به واقعیتهای بومی و اقتضائات فرهنگی، اقتصادی و ژئوپلیتیک ایران شکاف طبقاتی را عمیقتر میکند، تورم را به شکل مزمن و ساختاری درمیآورد و قدرت خرید خانوارهای متوسط و پایین را به تدریج نابود میسازد. نتیجه این عمل تنها تشدید نابرابریهای اجتماعی، افزایش نارضایتی عمومی و در بلندمدت متزلزل شدن پایههای ثبات سیاسی و امنیتی کشور است. آنچه در ظاهر به عنوان کارآمدسازی اقتصادی و هماهنگی با بازار جهانی تبلیغ میشود، در عمل به ابزاری برای انتقال ثروت از جیب اقشار آسیبپذیر به سوی دلالان، واردکنندگان بزرگ و شبکههای وابسته به اقتصاد رانتی تبدیل شده و چرخهای از فقر، بیثباتی و وابستگی را بازتولید میکند.
یقینا اگر کالایی از خارج کشور وارد شد، حتی اگر ارز آن از محل دلارهای نفتی تأمین شده باشد، باید با قیمت جهانی سنجیده شود تا جلوی سوءاستفاده، رانتجویی و هدررفت منابع ارزی گرفته شود. این منطق در مورد واردات کاملا درست و ضروری است، زیرا مانع از تبدیل دلارهای نفتی به ابزار سوداگری میشود. اما این رویکرد نباید به تولیدات داخلی تعمیم یابد. فولاد شرکت فولاد مبارکه، مواد اولیه پلاستیکی پتروشیمیهای داخلی، سوخت تولیدی در پالایشگاهها و سایر محصولات استراتژیک که با دسترنج کارگران، مهندسان و متخصصان ایرانی و با بهرهگیری از منابع ملی و ذخایر طبیعی کشور تولید میشوند نباید به قیمت جهانی به مردم عرضه شوند. چنین سیاستی نه تنها عدالت اقتصادی را نقض میکند بلکه تولید داخلی را از صحنه رقابتپذیری خارج میسازد، صنایع پاییندستی را فلج مینماید، زنجیره ارزشآفرینی را مختل میکند و در نهایت وابستگی کشور به واردات را تشدید میبخشد. تولید داخلی باید بر اساس قیمت تمامشده واقعی به علاوه سود معقول و منطقی اما تحت کنترل شدید و هوشمند دولتی عرضه شود تا هم چرخ زندگی روزمره مردم بچرخد، هم نقدینگی سرگردان به سمت تولید هدایت گردد و همزمان زنجیره تامین و صنعت داخلی تقویت و پایدار شود. این رویکرد در واقع صیانت از سرمایه ملی و حفظ خودکفایی استراتژیک است نه اعطای یارانه بیحساب و کتاب از خزانهی دولتی.
از طرف دیگر، استدلالی که میگوید فلان کالا در کشور همسایه به فلان قیمت دلار عرضه میشود، قاچاق میشود و در ایران ارزانتر است، پس باید گران و جهانی شود، چیزی جز مسکن موقتی و در واقع مرضآفرین نیست. این دیدگاه بیشتر از آنکه ریشه مشکل را بزداید، معیشت جامعه را سختتر، پر فشارتر و شکنندهتر میسازد. قاچاق را با افزایش قیمت داخلی ریشهکن نمیکنند بلکه با تقویت نظارت مرزی دقیق، تنبیه شدید و بازدارنده قاچاقچیان حرفهای، ایجاد بازارهای مرزی کنترلشده و هدفمند و مهمتر از همه، حفظ ارزش واقعی پول ملی و ثبات ارزی میتوان با آن مقابله کرد. جهانیسازی قیمت در چنین شرایطی، تنها به جیب دلالان، واردکنندگان بزرگ و شبکههای مافیایی سود میرساند و بار سنگین آن را بر دوش مصرفکننده نهایی یعنی خانوارهای کارگری و متوسط جامعه تحمیل میکند. این سیاست، در عمل به جای حل مسئله قاچاق، آن را به یک چرخه خودتقویتکننده تبدیل میکند که هر بار با افزایش قیمت حجم قاچاق و فشار بر معیشت بیشتر میشود.
در این میان، قیمتگذاری دلار و صیانت از ارزش ذاتی پول ملی باید به عنوان یکی از اصلیترین ماموریتهای بانک مرکزی تلقی شود نه اینکه این نهاد به مجمعی برای بنگاهداری، سفتهبازی و دلالی ارزی تبدیل گردد. بانک مرکزی باید پاسدار ارزش پول ملی باشد، نه بازیگر بازار آزاد که با نوسانات کاذب، ثروت مردم را به نفع خزانهی دولت و برای جبران کثری بودجه جمعآوری میکند.
برای کنترل بازار و جلوگیری از چنین انحرافاتی، روشهای متعدد و موثری وجود دارد که ریشه در اقتصاد مقاومتی و اصول اسلامی مدیریت انفال دارند.
نخست، بانک مرکزی باید با ابزارهای مستقیم مانند تعیین سقف برای معاملات ارزی در بازار آزاد، الزام همه صادرکنندگان به بازگشت کامل و بهموقع ارز حاصل از صادرات به چرخه رسمی اقتصاد و ایجاد سامانه یکپارچه و هوشمند نظارت بر مبادلات ارزی جلوی نوسانات کاذب و سوداگرانه را بگیرد.
دوم، اعمال سیاستهای تعرفهای هوشمند و هدفمند مثل تعرفههای سنگین و بازدارنده بر واردات کالاهای غیرضروری و لوکس، و تعرفه صفر یا حتی منفی برای واردات مواد اولیه و ماشینآلات تولید تا چرخه صنعت داخلی تقویت شود.
سوم، ایجاد صندوق تثبیت ارزی و کالایی که با درآمدهای نفتی و غیرنفتی تغذیه گردد تا در زمان نوسانات جهانی یا داخلی، قیمتهای کلیدی و حیاتی را تثبیت کند و شوکهای ناگهانی را خنثی نماید.
چهارم، نظارت دقیق و هوشمند بر زنجیره تامین و توزیع از طریق سامانههای جامع انبارها، توزیع کالا و رصد لحظهای جریان کالا تا جلوی احتکار، دلالی در مبدا و واسطهگریهای غیرمولد گرفته شود.
پنجم، تشویق و حمایت واقعی از تولید داخلی از طریق یارانه هدفمند به بخش تولید (نه مصرف)، تسهیلات کمبهره و بلندمدت، معافیتهای مالیاتی مشروط به حفظ اشتغال، کاهش قیمت تمامشده و افزایش بهرهوری.
ششم، مبارزه قانونی، ساختاری و بدون اغماض با شبکههای دلالی، ابرسرمایهداران ارزی و مافیای اقتصادی از طریق شفافسازی کامل مالکیت بنگاهها، جلوگیری از چندلایه شدن مالکیت، اعمال مالیات بر عایدی سرمایه (نه بر درآمد تولیدی) و قطع ریشههای فساد سیستمی.
این روشها نه تنها بازار را کنترل میکنند، بلکه آن را به سمت تولید واقعی، عدالت اجتماعی و استقلال اقتصادی هدایت مینمایند و زمینه را برای تحقق اقتصاد دانشبنیان و مقاوم فراهم میسازند.
از سوی دیگر، در حالی که کشور درگیر یک جنگ تمدنی عمیق و راهبردی با ابرقدرتهای استکباری است و ایران با کارت راهبردی تنگه هرمز در حال بازی شطرنج ژئوپلیتیک است، تبدیل حاملهای انرژی به نرخ جهانی و اصلاح قیمت آنها، نوعی تف سر بالا، اقدامی کاملا خودزن، ضداستراتژیک و در تضاد با منافع ملی است. با توجه به بسته شدن تنگه هرمز، قیمت جهانی انرژی سر به فلک گذاشته، موج تورم جهانی در حال ایجاد است که اقتصاد دشمنان به لرزه درآورده است. در چنین شرایطی، اگر ایران پیشاپیش قیمتهای داخلی را به نرخ جهانی رسانده باشد، دست نیروهای مسلح و مقاومت خالی میشود. مردم ایران که خود قربانی تجاوز خارجی، تحریمهای ظالمانه و جنگ اقتصادی طولانی هستند دوباره باید هزینه جنگ را به دوش بکشند در حالی که این سیاست دقیقا به نفع دشمن عمل میکند و اهرم قدرت ملی را از دست ما خارج میسازد. حفظ قیمتهای یارانهای انرژی (با هدفمندی دقیق، هوشمند و مبتنی بر عدالت) پیش از آنکه هزینهای غیرضروری باشد یک اهرم قدرت ملی، ابزاری برای انسجام اجتماعی و سپری در برابر فشارهای خارجی است.
و از این اتهامات نخنما هم نترسید که به شما بگویند کمونیست. اگر صیانت از ارزش پول ملی، حفظ معیشت مردم، گرفتن گلوی ابرسرمایهداران و مجبور کردن آنها به اجرای تعهدات ارزی، حفظ انفال و منابع ملی در دستان دولت برای ایجاد درآمد پایدار و غیرنفتی، کمونیسم است، پس آنهایی که این انگ را میزنند هیچ درک درستی از تاریخ، اقتصاد سیاسی و ایدئولوژی ندارند.
کمونیسم تمام کشور را به یک بنگاه دولتی یکپارچه و بدون مالکیت خصوصی تبدیل میکند، ابتکار فردی و خلاقیت را میکشد و در نهایت به ورشکستگی و دیکتاتوری منجر میشود.
اما اقتصاد اسلامی، با تاکید بر کنترل انفال و اموال عمومی توسط حکومت مرکزی، دقیقا برعکس عمل میکند: وابستگی به درآمد نفتی را کاهش میدهد، جلوی تجمیع سرمایه در دستان عدهای خاص و شکلگیری مافیا را میگیرد، رقابت سالم و مولد را تشویق میکند و همزمان عدالت اجتماعی را تامین مینماید. این همان الگویی است که امام راحل و رهبر شهید انقلاب بارها بر آن تاکید ورزیدهاند.
✍️سایهروشن
" چهل روز "
چهل روز است که عقربههای زمان بر روی آن صبح قیرگون و استخوانسوز متوقف شده است.
چهل روز است که خورشید از پس دود و غبار تهران برمیآید اما گویی دیگر نوری به همراه ندارد. امروز چهل روز است که نام آیتالله سیدعلی حسینی خامنهای با واژه شهید پیوند خورده و ایران در دریای عظی از بهت و غربت، تلخترین اربعین تاریخ معاصرش را تجربه میکند. چهل روز از آن سحرگاه شوم میگذرد. همان لحظهای که زمین لرزید، آسمان تهران شکافت و صدای انفجاری که از کینهی دیرینهی استکبار و صهیونیسم برمیآمد، بند دل یک امت را پاره کرد.
آنها خیال کردند با هدف گرفتن یک تن، راه را میبندند، اما نمیدانستند که با این کار، قلب تپندهی امت اسلامی را از سینه بیرون کشیدند و آن را به زخمی ابدی بدل کردند.
آقا، یادت هست که میگفتی: از این به بعد هم اگر مشکلی برای این مملکت پیش بیاید، خداوند این مردم را مبعوث میکند؟
حالا برخیز و تماشا کن. از صحن مطهر رضوی تا سنگفرشهای خیس قم، از تبریز سرخ تا اهواز تفتیده و از شیراز غرق در گلاب تا تهران داغدار. این همان بعثتی است که وعدهاش را داده بودی.
مردم آمدهاند، اما نه با پای اختیار، که با پای دلهای شکسته. اقیانوسی از سیاهپوشان که چشمانشان مخزن اشک است و گلویشان کانون فریادهای انتقام. گفتی مبعوث میشوند و شدند، اما ای کاش کسی از ما میپرسید که این مبعوث شدن به چه قیمتی تمام شد؟
به قیمت یتیم شدن یک ملت؟ به قیمت آنکه هر شب، آوار دلتنگیاش چنان بر سینهمان سنگینی کند که نفس در گلو حبس شود؟ گاهی در خلوت شبانهی خود، وقتی هقهق گریه امانمان را میبرد، آرزو میکنیم کاش زمین دهان باز میکرد و ما را میبلعید اما تو هنوز اینجا بودی، هنوز لبخند میزدی و هنوز با آن دست جانباز برایمان پدری میکردی.
ایران امروز یتیم شده است. نه از آن یتیمیهای معمولی که در کتابها میخوانند. این یک یتیمی واقعی و لمسکردنی است. شبیه به حال کودکی که در هیاهوی یک واقعه، پیکر غرق در خون پدرش را در آغوش گرفته و ناگهان حس میکند آن کانون گرما در میان دستانش سرد و بیجان میشود.
ما آن سرمای جانکاه را با تمام وجود حس کردیم.
دلمان برای آن طنین ملکوتی تنگ شده است. صدایی که وقتی از گلدستههای حرم رضوی یا از میان دیوارهای سادهی حسینیه امام خمینی پخش میشد، لرزه بر اندام دشمن میانداخت و در دل دوستان، آرامشی از جنس سکینه الهی ایجاد میکرد. صدایی که در اوج تلاطمها و طوفانهای سهمگین، با اطمینانی عجیب زمزمه میکرد: إنَّ معيَ ربي سيهدين.
هر شب که پلک روی هم میگذاریم، آن پردهی هولناک آخر دوباره جان میگیرد: تصویر دود، شعلههای وحشی آتش، ضجههای مردمی که ناباورانه میدویدند و ناگهان... خلاء بزرگی که با رفتن تو ایجاد شد. انگار در آن ثانیه، تمام چراغهای آسمان ایران یکباره خاموش شد. دوباره مادران شهدا شالهای سیاه بر گردن آویختند، پدرانی که قامتشان در جنگ خم نشده بود، سر به دیوار غریبی کوبیدند و جوانانی که تو را ندیده عاشق بودند، با چشمانی خونبار، سرگشته و حیران در خیابانها گریستند. زندگی بدون تو، شبیه به راه رفتن در تاریکی مطلقی است که هیچ فانوسی برای آن تعریف نشده است.
دلمان تنگ است. خیلی تنگتر از آنکه واژههای حقیر بتوانند عمق این گودال لرزان را توصیف کنند. ما دلتنگ آن نگاه حکیمانه، آن وعدههای صادق و شیرین و آن نصیحتهای پدرانهای هستیم که حتی لرزش صدایش هم به ما جرات ایستادگی میداد.
دلمان برای آن بیت دوستداشتنی و بیآلایش لک زده است. همانجایی که سادگیاش، ابهت کاخهای جهان را به سخره میگرفت.
چهل روز است که ایران یکپارچه مویه میکند. عزاداری عمیقی که از بن استخوان برمیخیزد و حتی دشمنان قسمخورده را هم به بهت واداشته است. آنها از خود میپرسند این پیرمرد که بود که رفتنش، زلزلهای در جان میلیونها نفر انداخت؟ تو برای ما فقط یک رهبر سیاسی نبودی. تو مراد بودی، امید ناامیدان بودی و معمار بزرگ مقاومت. تو بودی که به ما آموختی چگونه در برابر طوفان سینه سپر کنیم و نلرزیم.
حالا ما ماندهایم و بار سنگین یتیمی. هر قطره اشکی که بر خاک میچکد، پیمانی است خونین که به آسمان مخابره میشود: خدایا تو شاهد باش که ما از راهش باز نمیگردیم.
اما چه کنیم با این دل؟ دلی که در میان هیاهوی شعارها و لبیکها، هنوز هم بهانهی آن عبای مشکی و آن لبخند نجیب را میگیرد. ای رهبر مظلوم و مقتدر، تو سبکبال رفتی و ما را در میان غمی رها کردی که هر روز که میگذرد، ابعاد وسیعتری از آن آشکار میشود.
اما در این چهل روز، خیابانهای ما گواهی دادند که آرمان تو زنده است. مردم نه تنها پراکنده نشدند بلکه در کورهی این داغ، صیقل یافتند و مقاومتر از پیش ایستادهاند. تو اکنون در ملکوت اعلی، در کنار جدت سیدالشهدا علیه السلام و در آغوش همرزمان شهیدت مأوا گزیدهای و ما اینجا با چشمانی لبریز از باران و دستانی که پرچم تو را رها نخواهند کرد تنها یک زمزمه داریم: سلام بر تو ای شهید همیشه زنده. سلام بر تو ای یوسف خراسانی زهرا. سلام بر تو ای ستارهای که در شبهای تاریک تاریخ هرگز خاموش نخواهی شد.
✍️سایهروشن
" راشا تودی یا صداوسیما "
در واکاوی میدان نبرد ادراکی و رسانهای عصر حاضر، باید با صراحتی تلخ اما ضروری اذعان داشت که عملکرد ما در این حوزه نه تنها ضعیف، بلکه به طرز معناداری غایبانه بوده است.
این ضعف، صرفا یک نقیصهی تاکتیکی یا کمبود بودجهی صرف نیست بلکه یک خلا ساختاری و راهبردی است که تار و پود قدرت نرم و امنیت روانی جامعه را هدف گرفته است.
وقتی از عمل نکردن و نداشتن قدرت رسانه سخن میگوییم، منظور فقدان یک زیستبوم رسانهای مدرن، چندلایه، روایتمحور و تهاجمی است که بتواند همتراز قدرتهای رقیب، در ابتدا نبض افکار عمومی ملی و سپس افکار عمومی جهانی را در دست بگیرد.
ما عملا در عصر جنگهای شناختی و پساحقیقت، با سازوکارهای دوران پیشادیجیتال به میدان آمدهایم.
این عقبماندگی راهبردی زمانی بهطور کامل رخ مینماید که به متحدان ژئوپلیتیک نگان کنیم.
روسیه با شبکهی راشا تودی (RT) و اسپوتنیک و چین با ماشین رسانهای عظیمی چون ژیانگ، شبکهی جهانی تلویزیون چین (CGTN) و کانالهای دیپلماتیک-نظامی متصل به وزارت دفاع، صرفا خبر پخش نمیکنند. آنها جهان روایت میسازند.
این رسانهها ویژگیهای مشترکی دارند که فقدانشان در ایران محسوس است:
نخست، روایت اول؛ آنها پیش از آنکه دشمن فرصت قاببندی یک رخداد را بیابد، روایت خود را به شکلی حرفهای و با رعایت ظرایف رسانهای مدرن تزریق میکنند.
دوم، ادغام کامل با قدرت سخت؛ رسانههای مذکور، بازوی روایی وزارت دفاع و نهادهای امنیتی-اقتصادی خود هستند و اطلاعات را بلافاصله به سلاحی برای تأثیرگذاری بر میدان نبرد و بازارها تبدیل میکنند.
سوم، مخاطبسازی جهانی؛ آنها با استخدام چهرههای رسانهای مشهور غربی و تولید محتوای بومیسازیشده، خود را در قامت یک آلترناتیو جذاب برای رسانههای جریان اصلی غرب عرضه کردهاند.
در نقطهی مقابل، سازوکار رسانهای رسمی ایران عمدتا در ساختار خطی و سالخوردهی صدا و سیما و تلویزیون منجمد شده است. این ساختار در خوشبینانهترین حالت، یک رسانهی پخشمحور (Broadcast-oriented) است، نه یک زیستبوم شبکهای و تعاملی.
این تلویزیون که به لحاظ فناوری و فرم، از تحولات رسانهای جهان عقب مانده، عملا نقشی جز تولید روایت دسته چندم ایفا نمیکند. روایتی که اغلب پس از شکلگیری کامل موج رسانهای دشمن و تثبیت ادراک عمومی، به میدان میآید و به جای آنکه روایت اول باشد، به واکنشی انفعالی، دفاعی و واپسگرایانه بدل میشود.
این نهاد، قادر به جذب و میداندادن به نسل جدیدی از کنشگران رسانهای، تحلیلگران استراتژیک و روزنامهنگاران جسور که باید خطشکن جنگ نرم باشند، نشده است. در نتیجه، در نبرد ادراکی که در پلتفرمهای الگوریتممحوری چون ایکس، تلگرام، تیکتاک، اینستاگرام و یوتیوب جریان دارد، صدای ایران یا غایب است یا به شکل آماتوری و ناهماهنگ، قدرت نفوذ خود را از دست میدهد.
یکی از جبهههای اصلی و شاید تعیینکنندهترین آنها در این جنگ تمامعیار، رسانههای دشمن است.
دشمن، با درک عمیق از روانشناسی اجتماعی، اقتصاد توجه و علوم شناختی نهتنها به تخریب وجههی ایران میپردازد بلکه با مهندسی معکوس ذائقهی مخاطب داخلی، شکافهای اجتماعی را به گسلهای هویتی تبدیل میکند. شبکههایی چون بیبیسی فارسی، ایران اینترنشنال، صدای آمریکا و هزاران ربات و اکانت نفوذی در شبکههای اجتماعی، یک اتاق جنگ شناختی تشکیل دادهاند که کارویژه و ماموریتش ایجاد ناامیدی، ترویج مهاجرت نخبگان، بزرگنمایی فساد و کوچکنمایی پیشرفتها و در نهایت تهیسازی جمهوری اسلامی از سرمایهی اجتماعی و مشروعیت بینالمللی است.
اما فروکاستن این شکست عظیم صرفا به قدرت دشمن، سادهانگاری است. بخش قابل توجهی از این ناکارآمدی ریشه در معضلی داخلی و خزنده دارد: جریان نفوذ و مافیای رسانه.
این جریان که به مثابهی ستون پنجم دشمن عمل میکند، نه از بیرون مرزها، بلکه از درون ساختارهای تصمیمساز و بودجهگیر، حیات رسانهای کشور را فلج کرده است.
مافیای رسانه، شبکهای از منافع اقتصادی، سیاسی و جناحی است که پنج کارویژهی مخرب را دنبال میکند:
۱. انحصارطلبی و دروازهبانی واپسگرا: این شبکه با ممانعت از ورود نیروهای جوان، خلاق و متعهد و نیز جلوگیری از تزریق فناوریهای نوین، رسانهی ملی را در یک چرخهی انحصاری معیوب گرفتار کرده و آن را به حیاطخلوت منافع خود بدل ساخته است.
۲. چاقسازی و ناکارآمدسازی عمدی: با دریافت بودجههای کلان و هدایت آن به سمت پروژههای حجیم اما بیخاصیت، نهتنها اثربخشی را قربانی منفعتطلبی کرده، بلکه به خلق رسانهای متورم و فسیلشده دامن زده است که توان واکنش سریع در جنگ روایتها را ندارد.
۳. عامل تضعیف روایت اول: این جریان نفوذی، با سانسور خودخواسته، فقدان شجاعت در پرداخت به مسائل ملی و عدم اولویتدهی به تولید محتوای راهبردی و زودهنگام، عملا سکوی پرتاب روایت دشمن را فراهم میکند.
۴. جهلسازی هدفمند: با ترویج محتوای سطحی، سرگرمسازی تخدیری و دوری گزیدن از تولید محتوای تحلیلی-انتقادی عمیق مخاطب را از درک ریشههای مسائل کشور و توطئههای دشمن ناتوان میسازد.
۵. ایجاد یاس و دوقطبیسازی پنهان: با بزرگنمایی شکستها و پنهانسازی دستاوردها عنوان دروغین و فریبکارانهی انتقاد منصفانه، این جریان به صورت مویرگی در حال تشدید شکاف دولت-ملت و تهیسازی اذهان عمومی از حس غرور و توانمندی ملی است.
این ضعف مهلک، تکعاملی نیست و ابعاد دیگری نیز دارد که در کنار مافیای نفوذ، یک سامانهی معیوب را تشکیل میدهند. از دیگر عوامل مکمل دیگر در این بحران ساختاری میتوان به فقدان دکترین جامع جنگ شناختی اشاره کرد. نبود یک اتاق فکر عالی و فراجناحی که میان نهادهای نظامی، امنیتی، دیپلماتیک و رسانهای همافزایی روایتی ایجاد کند، منجر به تولید محتوای متشتت، ضدونقیض و گاه خنثیکنندهی یکدیگر شده است. جنگ روایتها، بدون فرماندهی واحد و دکترین منسجم، محکوم به شکست است.
از دیگر عوامل مکمل این چرخهی معیوب، نگاه هزینهای به رسانه به جای سرمایهای است. در حالی که رقبا میلیاردها دلار برای نفوذ نرم هزینه میکنند و آن را سرمایهگذاری برای قدرت هوشمند میدانند اما در داخل کشور اغلب سیاستگذاران داخلی، رسانه را یک دستگاه هزینهبر میبینند که باید با بودجهای حداقلی سر شود. این نگاه به همراه تفکر چاقکنندگی بیفایده و هزینهتراشیهای بیحاصل، امکان رقابت با غولهای رسانهای جهانی را سلب میکند.
یکی دیگر از کاتالیزورهای این چرخهی مخرب و مهلک، مهاجرت و تخلیهی نخبگان رسانهای است. نیروهای حرفهای، شجاع، روزنامهنگاران امنیتمدار و تحلیلگران زبده به دلیل فشارهای ساختاری، عدم امنیت شغلی، سانسور جناحی و فقدان افق پیشرفت یا از کشور میروند یا به رسانههای دشمن میپیوندند و یا در انزوا فرو میروند. این فرار مغزها، ضربهی مهلکی بر پیکر نیمهجان رسانهی کشور است.
از عوامل ساختاری و ریشهای تقویت این چرخهی معیوب که ریشه در سبک زندگی رسانهای و برخورد با رسانههای نوین دارد، انفعال در بهرهگیری از پلتفرمهای نوین و هوش مصنوعی است. جهان رسانه اکنون بر سه پایهی الگوریتم، هوش مصنوعی مولد و تولید محتوای کاربر استوار است. غیاب استراتژیک ایران در سرمایهگذاری بر این فناوریها و نیز فقدان یک شبکهی عظیم از اینفلوئنسرهای همسو که بتوانند روایت رسمی را به زبان بومی هر پلتفرم ترجمه کنند، موجب شکاف عمیق با نسل دیجیتال شده است.
اما آخرین عامل که به نوعی تیرخلاصی بر پیکرهی نیمهجان رسانهی ملی است، گسست میان دستگاه دیپلماسی و نظامی با رسانهها است. وزارت امور خارجه و تیم مذاکرهکننده و ساختار نیروهای مسلح و وقای ناظمی، اغلب بدون یک استراتژی رسانهای پیشبینیشده و هماهنگ وارد میادین حساس دیپلماتیک یا نظامی میشوند. این گسست باعث میشود ظرفیتهای پیروزیهای دیپلماتیک و نظامی در میدان رسانه به شکست روایی بدل شود و عملا مفت از دست برود.
در نهایت، آنچه تحت عنوان ضعف رسانهای از آن یاد میکنیم، محصول یک فروپاشی سیستمی در دستگاه محاسباتی حکمرانی است که در آن، اهمیت تصویر، روایت و ادراک هنوز در برابر قدرت سخت و بوروکراسی سنتی به رسمیت شناخته نشده است. این غفلت، هزینههای ژئوپلیتیک و امنیتی جبرانناپذیری را به بار آورده و میآورد؛ چراکه در جهان امروز هر جنگی ابتدا در رسانهها آغاز میشود و سپس به میدان نظامی کشیده میشود.
✍️سایهروشن
" آدرس غلط ندهید "
این روزها در میان هیاهوی اخبار و تحلیلهای سطحی رسانهای، نوعی گمکردن عمدی سرنخ حقیقت در جریان است. دستگاه تبلیغاتی حاکمیت و تریبونداران رسمی با چهرهای حق به جانب مدام در حال نشان دادن آدرسهای غلط به مردم هستند. آدرسهایی که هیچ ربطی به خانه اصلی فاجعه ندارد.
وقتی سفرهی مردم هر روز کوچکتر میشود، تورم افسارگسیخته قدرت خرید را به هیچ میرساند و قیمت کالاهای اساسی سر به فلک میکشد، بلافاصله روایت رسمی و آماده مصرفی روی میز میآید: دشمن صهیونیستی، آمریکای جهانخوار، زدن پتروشیمیها و فولاد مبارکه، بستن تنگه هرمز توسط نیروهای مسلح و... اینها عامل گرانی هستند. این روایت به قدری آبکی و نخنماست که فقط یک ذهن کاملا بیدفاع یا یک منفعتطلب سیاسی میتواند آن را بپذیرد.
بله، تنگه هرمز یک برگ برندهی ژئوپلیتیک و رگ حیاتی برای ترانزیت انرژی است، اما به کار بردن آن به عنوان بهانهای پیشینی برای توجیه ناکارآمدی داخلی مسمومکنندهترین نوع عوامفریبی است. این آدرس اشتباه دادن یعنی توپ خرابی ماشین را به جای جادهسازی اصولی در زمین دشمن فرضی انداختن.
عامل اصلی خیانت سازمانیافته، سیستماتیک و کاملا داخلیِ جهانیسازی تولیدات داخل به نفع پتروشیمی و فولاد و... است.
معنای این خیانت یک چیز است. سیاستگذار اقتصادی با تصمیمی حسابشده، مواد اولیه و خوراک صنایع پاییندستی را به بهانه رقابتپذیری جهانی یا ارزآوری، به قیمتهای جهانی و دلاری به تولیدکنندهی داخلی میفروشد. یعنی عملا ملت ایران، صاحب این منابع عظیم گازی و معدنی، باید مواد اولیه را به قیمتی بخرد که یک مشتری در آنتالیا یا شانگهای میخرد. و این تصمیم نتیجهای جز نابودی زنجیرهی تولید داخلی ندارد.
وقتی خوراک پتروشیمی یک مجتمع پاییندستی که میتوانست صدها هزار شغل ایجاد کند و کالای نهایی با ارزش افزوده بالا بسازد به نرخ فوب خلیج فارس محاسبه شود در واقع شما به جای حمایت از صنعت تکمیلی، به صادرات مواد خام و نیمهخام را یارانه میدهید.
نتیجه این رانت و حمایت ناجوانمردانه میشود فولاد مبارکه و پتروشیمیهایی که مالکشان مجموعههای شبهدولتی و خصولتیهای قدرتطلباند و ترجیح میدهند محصول را صادر کنند چون فروش در بازار داخل با قیمتهای دستوری یا نیمایی برایشان به صرفه نیست.
ارز حاصل از این صادرات هم لزوما به چرخهی سلامت اقتصاد برنمیگردد، بلکه در باتلاق رانت، فساد و بازار سیاه ارز فرو میرود.
این یعنی جهانیسازی تولیدات داخل منجر به الحاق کامل منافع این غولهای صنعتی به سازوکار بازار جهانی و گسست کامل آنها از نیازهای حیاتی مردم و اقتصاد ملی میشود.
این خیانت یک اتهام ژورنالیستی نیست. شما نمیتوانید زنجیرهی ارزش را در نقطهی صفر قطع کنید، مواد خام را با قیمت جهانی به گلوی تولیدکنندهی داخلی بریزید، صنایع تکمیلی را دچار خفگی مزمن کنید و بعد با انگشت اتهام به سوی خارج از مرزها، از گرانی کالاهایی که دیگر مزیتی برای تولیدشان در داخل نمانده، اشک تمساح بریزید.
این رویه یک پمپاژ عظیم تورم است که مستقیما از قلب سیاستگذاریهای غلط به جان سبد معیشت مردم میافتد.
آدرس اصلی خانهی گرانی میز امضاکنندگان این بخشنامههای ضدتولید داخلی است نه انفجار یک نفتکش فرضی در آن سوی آبها. تا زمانی که این حقیقت تلخ را به صورت مردم نپاشیم و آدرس اشتباه را فریاد نزنیم، این چرخهی معیوب نان را از سفره و آرامش را از روان این ملت خواهد گرفت.
✍️سایهروشن
" روزگار غریب "
دورانیست سرشار از پارادوکسهای ویرانگر.
دورانی که گویی واژگان در هیاهوی پوچ روزگار روح و معنای اصیل خود را از دست دادهاند و همچون اشباحی رنگپریده، تنها سایهای از حقیقت را روایت میکنند.
در این وانفسای معنا، واژهها که روزگاری ظریفترین ظرفهای معنا و پلهای پیوند انسان با حقیقت بودند اکنون به نقابهایی کریه المنظر بدل شدهاند که چهرهی زشت و واژگون مفاهیم را میپوشانند.
ما در دورانی نفس میکشیم که عشق در جامعه به هوسی حیوانی تقلیل یافته که شرارههایش جز سوزاندن بستر آرامش روح، هنری ندارد.
دورانی که آزادی مجوزی برای تخطی از تمام قیود اخلاقی گشته و راستی، در محکمهی عرف منحط، حماقتی است بیحاصل.
حقیقت، این گوهر تابناک هستی، در پستوی تاریک این تعاریف وارونه به مسلخ برده میشود و قربانی ظاهری میشود که خود حجاب حقیقت است.
گویی طومار ارزشهای اخلاقی و تاریخی به دست خود انسان ازخودبیگانه، در هم پیچیده شده و خاکستر آن نیز در طوفان سرعت و سطحینگری به فراموشی سپرده شده است.
انسان در میانهی این هیاهوی واژگونه و گوشخراش، گمگشته و سرگردان، دیگر نه در جستجوی گمشدهی ازلی خویش که به دنبال رویاهایی کاذب میدود.
رویاهایی که توهم پیشرفت و لذت را به او تزریق میکنند اما در باطن، ساختهی دستان همان ذهن ازخودبیگانهای هستند که رشتههای اتصالش به فطرت و اصالت از هم گسسته است.
اینگونه است که آدمیان، جای آنکه دل به عمق آرام و بیکران عشق حقیقی بسپارند، عشقی که مبداش آسمان معرفت و مقصدش تعالی روح و شکوفایی وجود است، به وادی تنگ و ظلمانی هوسهای زودگذر درغلتیدهاند. هوسهایی که همچون سرابی فریبنده، تشنهتر از پیششان میکند و گمان میبرند که این شعلههای کوتاه و سوزان بیقرار که حاصلی جز خاکستر هیچ و دود حسرت بر جای نمیگذارند همان آتش مقدسی است که قرنها شاعران در مثنویهای عرفانی از آن سرودهاند و عارفان در خلوت سحرگاهان سوز آن را با اشکهای شبانه خاموش میساختند.
فرق است میان آن آتشی که عین روشنایی است و این شرارهای که عین سوزاندن و نابودی است.
ذهنیتی بیمارگون بر ادراک بشر معاصر چیره شده که درد و التهاب حاصل از هوس ناپایدار را با سوز و گداز برآمده از عشق متعالی یکی میپندارد و از آن شگفتتر و مصیبتبارتر آنکه همین هوس بیقرار، لجامگسیخته و ناآرام را که منطقی جز چنگاندازی و تملک نمیشناسد بر مسند عقل نشاندهاند.
عقلی که روزگاری نه چندان دور چراغ راهنمای بشر در تاریکخانهی جهل و خرافه و آزادیبخش او از زنجیرهای جزماندیشی بود اکنون خود به اسارتی دهشتناکتر بدل گردیده است. این عقل ابزاری به غایت بیمار، قربانی عشقهای دروغینی شده که صرفا با توجیهات خام، سفسطههای رنگارنگ، روانشناسیهای سطحی و شوریدگیهای زودگذر هیجانی، تاج خردمندی و اقتدار اخلاقی را از سرش فرو انداختهاند.
کار به جایی رسیده که همین عقل به زنجیر کشیده، توجیهگر همان هوسها میشود و برای هر بیاخلاقی استدلالی عقلانی میتراشد.
آنها که میبایست به مدد منطق راستین و خرد نورانی، سدی مستحکم در برابر سیلاب مخرب احساسات لجامگسیخته برآورند و راه تعادل را بیاموزند خود غرق در گرداب این احساسات شدهاند و در کمال حیرت و از سر خودفریبی، نام این غرقشدگی و بیمهارشدگی را زندگی اصیل، تجربهی ناب، شجاعت زیستن و مدرنیته نهادهاند.
و در این میدان وارونهی ارزشها، مفهوم ثروت نیز آماج کجفهمیای عظیم گشته است.
ثروت راستین، آن موهبتی که ارسطو آن را صرفا ابزاری برای زندگی خوب میدانست و حکمای ما شرط فراغت برای عبادت و تفکر و خدمت، میتوانست بهمثابه ابزاری برای تعالی جمعی، آسایش خاطر و فراغتی شریف برای تفکر عمیق، آفرینش هنری پایدار و دستگیری از همنوعان باشد اما اکنون ثروت به قامت هیولایی زراندوز و سیریناپذیر درآمده که نه فقط روح صاحبش، که روح کل جامعه را میبلعد.
زراندوزیای تهی از هرگونه معنای انسانی و اخلاقی که غایتش نه رفاه معقول و آسودگی خاطر برای شکوفایی استعدادها بلکه انباشتن بیحد و مرز طلایی است که حرارت هیچ دست نوازشگری را برای التیام زخمی حس نکرده و روشنایی چشمنواز و فریبندهاش بینایی هیچ چشمی را به سوی حقیقت و زیبایی اصیل، تیز و مشتاق نکرده است.
این تا انبوه زر، نه یک سرمایهی اجتماعی که وبالی نکبت بر گردن نحیف روح انسان است، قلعهای تنگ و تاریک برای روح منقبض و زبانبستهی انسان و این انقباض روحی و این دلبستگی بیمارگون به اشیاء بیجان، ناگزیر رذیلتی دردناک را میزاید که گزندگیاش از خود فقرِ مادی و محرومیت به مراتب بیشتر است:
خیانت و تغلب و حقکشی.
انسان زراندوز که دیگر تمام قامت هستی و معنای زندگیاش را در کالبد سرد و بیروح سکهها و اعداد حسابهای بانکی خلاصه میبیند برای حراست از این بت جدید و یا برای افزودن بر خشتهای زرین حصار امنیت پوشالیاش به آسانی تن به خیانت میدهد.
خیانتی خزنده و سازمانیافته به دوستان قدیمی، به خویشاوندان نزدیک، به وجدان خاموش اما هنوز زندهی خویش و در نهایت به کل بشریت و زمینی که بر روی آن زیست میکند.
تغلب میکند، حق مسلم دیگری را با دستان چدنی زیادهخواهی خود له میکند تا هوای نفس سیریناپذیرش را اندکی فرو نشاند و به چه آسانی و با آرامش وجدان بیدار خود را که گرانبهاترین موهبت الهی در وجود اوست در این راه شوم به مزایده میگذارد و به بهایی ناچیز به حراج میگذارد.
این واژگونی فراگیر ارزشها بستری حاصلخیز و متعفن برای بحرانهایی میشود که یکی از پی دیگری سر بر میآورند و هر یک مهیبتر از پیش، رخ مینمایند.
بحران هویت، بحران روابط انسانی که به بازار معاملهی منافع بدل شده، بحران محیط زیست که حاصل همان نگاه تملکجویانه است و بحران معنویت که در فقدانش، پوچی، سایهی سنگین خود را بر جانها میافکند.
این بحرانها گویی امواجی سهمگین و پیدرپیاند که ساحل امن تفکر، اخلاق و تمدن را در هم میکوبند و ستونهای عظیم آن را دانهدانه فرو میریزند.
اما بزرگترین فاجعه و نقطهی کور تراژدی آنجاست که در این میان کسانی که رسالت، تخصص و وظیفه ذاتیشان مانعشدن از بروز این طوفانها یا دستکم سکانداری کشتی در مهار امواج بغرنجشده است خود نه تنها تماشاگر منفعل که جزئی از این بحران و حتی معمار و عامل اصلی آن به شمار میآیند.
این صحنه تصویری هولناک از خیانتی سازمانیافته از درون ساختارهای هدایتگر است.
گویی ناخدای کهنهکار و مسئولیتپذیر کشتی، خود دیوانهوار به سوراخکردن ته کشتی مشغول است و پزشک حاذق قسمخورده به جای پادزهر، زهر در رگهای بیمار ناتوان میدمد.
آنان که باید باشند، نیستند.
جای خالی حکیمان ربانی، مصلحان اجتماعی نستوه، هنرمندان متعهد و آگاهیبخش و خردمندان دلسوز دردآشنا، بهغایت و بهطرزی جانکاه احساس میشود. گویی سکوت کرکننده و دهشتناکی جای آوای روشنگر و نغمههای شفابخششان را گرفته است.
سکوت هوشمندان، مرگ تدریجی یک جامعه است.
در مقابل، آنان که حضورهاشان جز تشویش خاطر، آزار جان، پراکندن سفسطه و پریشانی روزگار ثمری ندارد، چون علفهای هرز سمج و سمی، همهجا را پر کردهاند و در فقدان حضور رقیبان شایسته و نبود ترازوی سنجش، گستاخانه سر به فلک کشیده و خود را با ژستهایی دروغین، میراثداران حقیقت و منجیان خلق مینامند.
اینگونه است که بازار پرسود شبه فضیلت، عوامفریبی و ژستهای روشنفکری میانتهی داغ و گرم میشود و حقیقت، لخت و بیپناه در انزوایی سرد و خاموش، در کنج عزلت دلهای انگشتشمار جان میسپارند.
و در دل این میدان مملو از غوغا و خالی از معنا پارادوکسی دردناک چون خنجری زهرآگین در پهلوی امید قدرتنمایی میکند:
کسانی که شعلهای از آگاهی راستین در جان دارند و از قوهی تشخیص بهرهمندند، کسانی که میتوانند با قلم، فکر، هنر، سرمایهی اجتماعی یا موقعیت خود، تاریکی جهل و دروغ را بشکافند و گامی پیش بگذارند هیچ نمیکنند و خاموشی گزیدهاند.
شاید ترس از دست دادن موقعیت شکنندهی خود، رخوت و بیحالی ناشی از زندگی مرفه بیدرد، محاسبهگریهای سودجویانه و مصلحتاندیشیهای حقیر، یاسی فلسفی و نیهیلیستی که همه چیز را عبث میبیند دست و پای تواناشان را بسته و زبان گویایشان را از کار انداخته است.
خاموشی این جماعت ناتوان فاجعهبارترین سکوت تاریخ بشری است. خیانت نه در ندانستن که در دانستن و عمل نکردن است.
در سوی دیگر این میدان تراژدی موازیای به چشم میخورد:
روحهای پرشور و مشتاق اما بیبهره از توان مادی و ابزارهای پیچیدهی شناخت که فریادزنان تمام هستی ناچیز اما صاف و بیریای خودشان را به میدان میآورند. آنان که از عقل محاسبهگر و سرد ابزاری بیبهرهاند و شاید پیچیدگیهای فریبندهی سفسطه را نمیشناسند اما قلبشان از عشق حقیقت و غیرت عدالت سرشار است تمام تلاش و جانمايهی زلال خود را بیمهابا خرج میکنند بیآنکه توان واقعی و استراتژیک برای تغییر این وضعیت بغرنج ساختاری را داشته باشند.
شیر بییال و دم و اشکم آنان که به مصاف اژدهای هفتسر میرود، تنها قلب تپنده و آکنده از درد آنان است.
و تمامِ این صحنه، این تقابل خرد منفعل و شور بیتمکن، چون تابلویی سورئال، آشفته و بهغایت دلخراش است: