" روزگار غریب "
دورانیست سرشار از پارادوکسهای ویرانگر.
دورانی که گویی واژگان در هیاهوی پوچ روزگار روح و معنای اصیل خود را از دست دادهاند و همچون اشباحی رنگپریده، تنها سایهای از حقیقت را روایت میکنند.
در این وانفسای معنا، واژهها که روزگاری ظریفترین ظرفهای معنا و پلهای پیوند انسان با حقیقت بودند اکنون به نقابهایی کریه المنظر بدل شدهاند که چهرهی زشت و واژگون مفاهیم را میپوشانند.
ما در دورانی نفس میکشیم که عشق در جامعه به هوسی حیوانی تقلیل یافته که شرارههایش جز سوزاندن بستر آرامش روح، هنری ندارد.
دورانی که آزادی مجوزی برای تخطی از تمام قیود اخلاقی گشته و راستی، در محکمهی عرف منحط، حماقتی است بیحاصل.
حقیقت، این گوهر تابناک هستی، در پستوی تاریک این تعاریف وارونه به مسلخ برده میشود و قربانی ظاهری میشود که خود حجاب حقیقت است.
گویی طومار ارزشهای اخلاقی و تاریخی به دست خود انسان ازخودبیگانه، در هم پیچیده شده و خاکستر آن نیز در طوفان سرعت و سطحینگری به فراموشی سپرده شده است.
انسان در میانهی این هیاهوی واژگونه و گوشخراش، گمگشته و سرگردان، دیگر نه در جستجوی گمشدهی ازلی خویش که به دنبال رویاهایی کاذب میدود.
رویاهایی که توهم پیشرفت و لذت را به او تزریق میکنند اما در باطن، ساختهی دستان همان ذهن ازخودبیگانهای هستند که رشتههای اتصالش به فطرت و اصالت از هم گسسته است.
اینگونه است که آدمیان، جای آنکه دل به عمق آرام و بیکران عشق حقیقی بسپارند، عشقی که مبداش آسمان معرفت و مقصدش تعالی روح و شکوفایی وجود است، به وادی تنگ و ظلمانی هوسهای زودگذر درغلتیدهاند. هوسهایی که همچون سرابی فریبنده، تشنهتر از پیششان میکند و گمان میبرند که این شعلههای کوتاه و سوزان بیقرار که حاصلی جز خاکستر هیچ و دود حسرت بر جای نمیگذارند همان آتش مقدسی است که قرنها شاعران در مثنویهای عرفانی از آن سرودهاند و عارفان در خلوت سحرگاهان سوز آن را با اشکهای شبانه خاموش میساختند.
فرق است میان آن آتشی که عین روشنایی است و این شرارهای که عین سوزاندن و نابودی است.
ذهنیتی بیمارگون بر ادراک بشر معاصر چیره شده که درد و التهاب حاصل از هوس ناپایدار را با سوز و گداز برآمده از عشق متعالی یکی میپندارد و از آن شگفتتر و مصیبتبارتر آنکه همین هوس بیقرار، لجامگسیخته و ناآرام را که منطقی جز چنگاندازی و تملک نمیشناسد بر مسند عقل نشاندهاند.
عقلی که روزگاری نه چندان دور چراغ راهنمای بشر در تاریکخانهی جهل و خرافه و آزادیبخش او از زنجیرهای جزماندیشی بود اکنون خود به اسارتی دهشتناکتر بدل گردیده است. این عقل ابزاری به غایت بیمار، قربانی عشقهای دروغینی شده که صرفا با توجیهات خام، سفسطههای رنگارنگ، روانشناسیهای سطحی و شوریدگیهای زودگذر هیجانی، تاج خردمندی و اقتدار اخلاقی را از سرش فرو انداختهاند.
کار به جایی رسیده که همین عقل به زنجیر کشیده، توجیهگر همان هوسها میشود و برای هر بیاخلاقی استدلالی عقلانی میتراشد.
آنها که میبایست به مدد منطق راستین و خرد نورانی، سدی مستحکم در برابر سیلاب مخرب احساسات لجامگسیخته برآورند و راه تعادل را بیاموزند خود غرق در گرداب این احساسات شدهاند و در کمال حیرت و از سر خودفریبی، نام این غرقشدگی و بیمهارشدگی را زندگی اصیل، تجربهی ناب، شجاعت زیستن و مدرنیته نهادهاند.
و در این میدان وارونهی ارزشها، مفهوم ثروت نیز آماج کجفهمیای عظیم گشته است.
ثروت راستین، آن موهبتی که ارسطو آن را صرفا ابزاری برای زندگی خوب میدانست و حکمای ما شرط فراغت برای عبادت و تفکر و خدمت، میتوانست بهمثابه ابزاری برای تعالی جمعی، آسایش خاطر و فراغتی شریف برای تفکر عمیق، آفرینش هنری پایدار و دستگیری از همنوعان باشد اما اکنون ثروت به قامت هیولایی زراندوز و سیریناپذیر درآمده که نه فقط روح صاحبش، که روح کل جامعه را میبلعد.
زراندوزیای تهی از هرگونه معنای انسانی و اخلاقی که غایتش نه رفاه معقول و آسودگی خاطر برای شکوفایی استعدادها بلکه انباشتن بیحد و مرز طلایی است که حرارت هیچ دست نوازشگری را برای التیام زخمی حس نکرده و روشنایی چشمنواز و فریبندهاش بینایی هیچ چشمی را به سوی حقیقت و زیبایی اصیل، تیز و مشتاق نکرده است.
این تا انبوه زر، نه یک سرمایهی اجتماعی که وبالی نکبت بر گردن نحیف روح انسان است، قلعهای تنگ و تاریک برای روح منقبض و زبانبستهی انسان و این انقباض روحی و این دلبستگی بیمارگون به اشیاء بیجان، ناگزیر رذیلتی دردناک را میزاید که گزندگیاش از خود فقرِ مادی و محرومیت به مراتب بیشتر است:
خیانت و تغلب و حقکشی.
انسان زراندوز که دیگر تمام قامت هستی و معنای زندگیاش را در کالبد سرد و بیروح سکهها و اعداد حسابهای بانکی خلاصه میبیند برای حراست از این بت جدید و یا برای افزودن بر خشتهای زرین حصار امنیت پوشالیاش به آسانی تن به خیانت میدهد.
خیانتی خزنده و سازمانیافته به دوستان قدیمی، به خویشاوندان نزدیک، به وجدان خاموش اما هنوز زندهی خویش و در نهایت به کل بشریت و زمینی که بر روی آن زیست میکند.
تغلب میکند، حق مسلم دیگری را با دستان چدنی زیادهخواهی خود له میکند تا هوای نفس سیریناپذیرش را اندکی فرو نشاند و به چه آسانی و با آرامش وجدان بیدار خود را که گرانبهاترین موهبت الهی در وجود اوست در این راه شوم به مزایده میگذارد و به بهایی ناچیز به حراج میگذارد.
این واژگونی فراگیر ارزشها بستری حاصلخیز و متعفن برای بحرانهایی میشود که یکی از پی دیگری سر بر میآورند و هر یک مهیبتر از پیش، رخ مینمایند.
بحران هویت، بحران روابط انسانی که به بازار معاملهی منافع بدل شده، بحران محیط زیست که حاصل همان نگاه تملکجویانه است و بحران معنویت که در فقدانش، پوچی، سایهی سنگین خود را بر جانها میافکند.
این بحرانها گویی امواجی سهمگین و پیدرپیاند که ساحل امن تفکر، اخلاق و تمدن را در هم میکوبند و ستونهای عظیم آن را دانهدانه فرو میریزند.
اما بزرگترین فاجعه و نقطهی کور تراژدی آنجاست که در این میان کسانی که رسالت، تخصص و وظیفه ذاتیشان مانعشدن از بروز این طوفانها یا دستکم سکانداری کشتی در مهار امواج بغرنجشده است خود نه تنها تماشاگر منفعل که جزئی از این بحران و حتی معمار و عامل اصلی آن به شمار میآیند.
این صحنه تصویری هولناک از خیانتی سازمانیافته از درون ساختارهای هدایتگر است.
گویی ناخدای کهنهکار و مسئولیتپذیر کشتی، خود دیوانهوار به سوراخکردن ته کشتی مشغول است و پزشک حاذق قسمخورده به جای پادزهر، زهر در رگهای بیمار ناتوان میدمد.
آنان که باید باشند، نیستند.
جای خالی حکیمان ربانی، مصلحان اجتماعی نستوه، هنرمندان متعهد و آگاهیبخش و خردمندان دلسوز دردآشنا، بهغایت و بهطرزی جانکاه احساس میشود. گویی سکوت کرکننده و دهشتناکی جای آوای روشنگر و نغمههای شفابخششان را گرفته است.
سکوت هوشمندان، مرگ تدریجی یک جامعه است.
در مقابل، آنان که حضورهاشان جز تشویش خاطر، آزار جان، پراکندن سفسطه و پریشانی روزگار ثمری ندارد، چون علفهای هرز سمج و سمی، همهجا را پر کردهاند و در فقدان حضور رقیبان شایسته و نبود ترازوی سنجش، گستاخانه سر به فلک کشیده و خود را با ژستهایی دروغین، میراثداران حقیقت و منجیان خلق مینامند.
اینگونه است که بازار پرسود شبه فضیلت، عوامفریبی و ژستهای روشنفکری میانتهی داغ و گرم میشود و حقیقت، لخت و بیپناه در انزوایی سرد و خاموش، در کنج عزلت دلهای انگشتشمار جان میسپارند.
و در دل این میدان مملو از غوغا و خالی از معنا پارادوکسی دردناک چون خنجری زهرآگین در پهلوی امید قدرتنمایی میکند:
کسانی که شعلهای از آگاهی راستین در جان دارند و از قوهی تشخیص بهرهمندند، کسانی که میتوانند با قلم، فکر، هنر، سرمایهی اجتماعی یا موقعیت خود، تاریکی جهل و دروغ را بشکافند و گامی پیش بگذارند هیچ نمیکنند و خاموشی گزیدهاند.
شاید ترس از دست دادن موقعیت شکنندهی خود، رخوت و بیحالی ناشی از زندگی مرفه بیدرد، محاسبهگریهای سودجویانه و مصلحتاندیشیهای حقیر، یاسی فلسفی و نیهیلیستی که همه چیز را عبث میبیند دست و پای تواناشان را بسته و زبان گویایشان را از کار انداخته است.
خاموشی این جماعت ناتوان فاجعهبارترین سکوت تاریخ بشری است. خیانت نه در ندانستن که در دانستن و عمل نکردن است.
در سوی دیگر این میدان تراژدی موازیای به چشم میخورد:
روحهای پرشور و مشتاق اما بیبهره از توان مادی و ابزارهای پیچیدهی شناخت که فریادزنان تمام هستی ناچیز اما صاف و بیریای خودشان را به میدان میآورند. آنان که از عقل محاسبهگر و سرد ابزاری بیبهرهاند و شاید پیچیدگیهای فریبندهی سفسطه را نمیشناسند اما قلبشان از عشق حقیقت و غیرت عدالت سرشار است تمام تلاش و جانمايهی زلال خود را بیمهابا خرج میکنند بیآنکه توان واقعی و استراتژیک برای تغییر این وضعیت بغرنج ساختاری را داشته باشند.
شیر بییال و دم و اشکم آنان که به مصاف اژدهای هفتسر میرود، تنها قلب تپنده و آکنده از درد آنان است.
و تمامِ این صحنه، این تقابل خرد منفعل و شور بیتمکن، چون تابلویی سورئال، آشفته و بهغایت دلخراش است:
انسانهایی که در بادیهای بیآب و علف میدوند بیآنکه مقصدی روشن داشته باشند، میسازند بیآنکه بنیانی مستحکم بر صخرهی اخلاق استوار کرده باشند و فریاد میزنند در حالی که هیچ گوشی برای شنیدن حقیقت مشتاق و پذیرا نیست.
زمانهی این بردگان بیاحساس با تمام عجایب تکنولوژیک و مصائب انسانیاش همچنان به پیش میتازد بیآنکه بتوان از میان این غبار ضخیم و در این شب ظلمانی، تصویری روشن و امیدبخش از فردای آن ترسیم کرد.
✍️سایهروشن
" شتر سواری دولا دولا نمیشود "
برای خودم میگویم
برای خودم مینویسم
در این خلوت ترک خورده که دیگر نه گوشی برای شنیدن مانده و نه حوصلهای برای پیچاندن حقیقت در لفافهی تعارف و مصلحت.
دلم از این سکوت رسواتر از هر فریاد، از این صبوری شبیه تسلیم و از این تدبیر رنگ ترس گرفته خون است.
رگهایم از تماشای این صبر مصلحتی، گسسته و نفسم از هوای این حلم ذلتبار، به تنگ آمده.
مگر شما نبودید که داعیهدار غیرت و قیم خشم ملت بودید؟ چه شد که یکبهیک نشستید و تماشا کردید که چگونه مرد میدان، آن قلب تپنده و بیقرار امت، آیت الله خامنهای را از سینهی این سرزمین بیرون کشیدند و ما حتی مجال نیافتیم تا برای وداعش آسمان را بشکافیم و گوش فلک را با شیونهایی از ته جان کر کنیم؟
با چشمان خود دیدید که سید مقاومت، آن کوه استواری که طوفانها در برابرش چونان نسیمی ملایم بودند، چگونه پر کشید؟
دیدید که هنیهی مهمان، آنکه به امان ما آمده بود طعمهی بیپناهی شد و سنوار میدان، شیر بیشهی غزه، یکییکی آسمانی شدند و ستارههای راهنمای این شب ظلمانی، پشت سر هم خاموش گشتند بیآنکه طوفانی به پا کنید، بیآنکه آتشی از غیرت برافروزید؟
دیدید که مدرسهی شجرهی طیبه، آن مامن کودکان بیپناه و معصوم میناب، چگونه تبدیل به گور دستهجمعی پروانههایی شد که جز مشق الفبا و بازی کودکانه گناهی نداشتند؟
بوی بال سوختهی فرشتگان را که با غبار و خون در هم آمیخته بود، از خاک آن مقتل معصومانه استشمام کردید؟
اصلا میدانید اینکه خانوادهای پیکر پسر بچهی ۷ سالهی خود را بعد از ٣ ماه نتوانند پیدا کنند یعنی چی؟
این اتفاقات را دیدید و سکوت کردید؟ دیدید و به خویشتنداری پناه بردید؟
خویشتنداری در برابر گرگی که دندانهای تیزش به خون فرزندان ما رنگین است و چشمهای خونآلودش خیره به شکار بعدی. این خویشتنداری شما نه یک تدبیر حکیمانه، که تقدیم قربانیهای پیاپی به قربانگاه ترس است.
پس از چهل روز جهنمی، چهل روز مچاله شدن جان و روان، چهل روز تماشای فرو ریختن اقتصاد، ویرانی زیرساختها، بر باد رفتن سرمایههای انسانی و دود شدن امید نسلها؛ با چه شوق کودکانهای، با چه ذوق معصومانهای بیرون آمدید و اعلام کردید: ما پیروز شدیم.
نعرهزنان فریاد زدید که آتشبس ۴۵ روزهٔ آمریکا را نپذیرفتهایم، بلکه این آمریکا بوده که در برابر عظمت ما تسلیم شده و التماسکنان توقف دو هفتهای حملات را پذیرفته است.
بعد، گشادهدستانه فهرست فتوحاتتان را رو کردید: از تنگهی هرمز عوارض میگیریم، پولهای بلوکهشده آزاد میشود و جنگ در همهی جبههها علیه مقاومت پایان مییابد.
چه شیرین! چه دلانگیز! گویی فاتحانه از میدان نبردی باشکوه بازگشتهاید نه از دل اسارتی خفتبار.
امروز و بعد از گذشت روزهای زیادی بیشاز آن ۴۵ روزی که با افتخار سنگ نپذیرفتنش را به سینه میزدید، بگویید ببینم: کجاست آن عوارض افسانهای تنگهی هرمز؟ مگر قصهگویان نگفتند که آمریکا پشت میز مذاکره، زیر بار همهی شروط ما له شده و امضا داده است؟ پس چرا آن توقف دو هفتهای حملات با سکوت رضایتمندانهی شما، آرام آرام تبدیل به همان ۴۵ روز آتشبس تحقیرآمیز و استراحت تاکتیکی دشمن شد تا با خیال آسوده، صدها هواپیما و ناو و تجهیزات تازهنفس و نیروی کارآزموده به منطقه سرازیر کند و چنگ و دندانش را برای ضربهی بعدی تیزتر سازد؟
چه شد آن توقف حملات در تمام جبههها؟ اخبار آغاز حملهی زمینی رژیم اسرائیل در لبنان به گوشتان میرسد؟ آیا اخبار بمبارانهای پیاپی
چادرهای آوارگان غزه به گوشتان میرسد؟
دیشب صدای مهیب انفجارها و غرش جنگندهها بود که گوش مردم جنوب کشور را کر کرد یا نوای دلنشین آتشبس شما؟
قول آزادی پولهای بلوکهشده را نداده بودید؟ چه کریمانه قول دادید! مردم شریف و صبور، دیشب به جای صدای دلهرهآور بمب، صدای دلربای پیامک واریز پولهایشان را در بندرعباس و جزایر جنوب کشور شنیدند.
در این میان چه بر سر آن مردمی آمد که ۹۰ شب است کف خیابان، سینه بر گلوله سپر کرده و حامی بیادعای شما و مقاومتاند؟ مگر میشود آنها را ندید؟ مگر میشود این سپرهای انسانی را که شبهای سرد و روزهای پرخطر را به عشق دفاع از ناموس اسلام و وطن تاب میآورند، محرم غمهای خود ندانست و بیسروصدا، چونان رهگذری که از مسافرخانهای میگریزد، ساک سفر به قطر را بست و رنگ چمدانها را از چشم ملت پنهان کرد و بعد بازگشت را چونان فتحالفتوحی بزرگ جار زد؟
مردم در قاموس سیاست شما تنها صاحب رنج و سنگربان خیابانند، اما محرم اسرارتان برای تماشای تئاتر مضحک مذاکراتتان نیستند.
آنها فقط برای شعاردادن و جانفشانی خوباند اما برای دانستن حقیقت غریبههایی بیش نیستند.
مگر رهبر شهید بارها و بارها با آن صدای رسا و کلام نافذشان نگفتند که مذاکره نکنید؟ مگر به تلخی تکرار نکرد که مثلی لا يبايع مثله؟ مگر هشدار نداد که آن جنتلمنهای خوشپوش پشت میز مذاکره، همان تروریستهای فرودگاه بغداد با همان دستهای آلوده و قلبهای سیاه هستند؟
مگر همین ترامپِ پدوفیل و دروغگو نبود که با قساوت تمام از برجام خارج شد و کمپین فشار حداکثری کمرشکن را علیه ایران زخمخورده آغاز کرد؟ مگر همین دشمن قسمخورده نبود که دست به ترور ناجوانمردانهی حاج قاسم، آن سردار دلیر و محبوب دلها زد؟ مگر همین ترامپ نبود که در کارنامهی سیاه خود، دوبار علم جنگ ویرانگرانه علیه ما را برافراشت و اخیرا نیز دستش به خون رهبر ما آلوده گشت؟ حال با همین قاتل زنجیرهای و با همین گرگ خونآشام پای میز مذاکره نشستهاید و از پیروزی دم میزنید؟ این چه منطق وارونهای است؟
اما در اصلی این است که اگر کسی، از سر دلسوزی و غیرت، زبان به پرسش بگشاید و بپرسد: این چه وضع زار ادارهی مملکت و برخورد با مردم بهستوهآمده است؟ بلافاصله تیغ تیز و زهرآگین اتهام را از نیام بیرون میکشید و نشانه میگیرید: ضدانقلاب! ضدوحدت! ضدوفاق! دشمنمردم! دشمنقانون! دشمنرهبر! و آخرین تیر ترکش بیمنطقیتان این است که بگویید همهچیز با اجازهی رهبر در جریان است! غافل از آنکه در قاموس دین و سیاست شیعه، هرگز نباید به اجازهی امام اکتفا کرد و به آن دل خوش داشت، بلکه همواره باید بیقرارانه به دنبال رضایت خداوند متعال، امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و ولیفقیه بود.
این است منطق تنگ و تاریک شما: یا باید مثل گوسفند، ساکت و سر به زیر بود و دم برنیاورد، یا فورا مهر نوکری دشمن بر پیشانی میخورد.
انگار که اصلا واژهی انتقاد از قاموس شریعت و ملت پاک شده است.
من از شما میپرسم: اگر رفتید پای میز مذاکره تا سایهی شوم جنگ را از سر کشور دور کنید، چرا دوبار جنگ به کشور تحمیل شد؟ چرا پس از ترور رهبر، برای بار سوم، باز هم نسخهی مذاکره را پیچیدید؟ چه راهی جز مذاکرهی بیحاصل و سازش ذلتبار بلدید؟ در صندوقچهی تدبیرتان گزینهی دیگری جز تسلیم و خفت و تحقیر وجود دارد؟
به مردم، صریح و بیپرده بگویید: تا کی میخواهید پشت این گزارهی آبکی و نخنمای نیافتادن در تلهی جنگ پنهان شوید و صف به صف، ترور رهبران و فرماندهانمان را با بهت و حیرت تماشا کنید؟ اینکه بایستید و دست روی دست بگذارید و ببینید که قلب تپندهی محور مقاومت را با دهها موشک، آماج حملات کینهتوزانه میکنند و بعد، با افتخار فریاد بزنید ما در دام دشمن نمیرویم، نه هنر است، نه تدبیر و نه حکمت؛ بلکه اعترافی آشکار به عجز، استیصال و خلو از غیرت است.
پس یا یکبار برای همیشه شجاعت اخلاقی داشته باشید و صریحا اعلام کنید که در مقابل این استکبار جهانی، گندهگوزی کردهاید و تاب و توان مقابله و بیرون راندن این غدهی چرکین از منطقه را ندارید، یا اگر راست میگویید و مرد میدانید، هزینهی این پیروزی تاریخی را یکباره و شجاعانه به جان بخرید، غسل شهادت کنید، کفن بپوشید و تا پای جان بجنگید. این دوگانهی لجوجانه و ریاکارانه را تمام کنید. نمیشود هم ادعای شیری ژیان کرد و هم در میدان عمل روباهی ترسو و محافظهکار بود.
یا با غرش شیر، بنددل دشمن را پاره کنید یا نقاب از چهره بردارید و زوزهی تسلیم سر دهید.
چه تلخ و گزنده است که مردم شریف را فقط چهار سال یکبار و آن هم در موسم انتخابات به یاد میآورید. آن زمان چنان شوق مشارکت و دخالت در امور کشور از سر و کویتان میبارد که گویی یگانه وارثان انقلاب و تنها دلسوزان این آب و خاکید. اما دریغ که به محض فک پلمپ شدن صندوقها و اعلام نتایج، همان مردمی که رای دادند و اعتماد کردند، آنقدر برایتان غریبه میشوند که حتی محرم خبر یک سفر مذاکراتی ساده هم نیستند.
مردم را فقط برای قدرت گرفتن و استوار کردن کرسیهایتان میخواهید و گرنه در قاموس سیاستبازی شما، پشیزی ارزش ندارند. ابزاریاند در دستان شما.
دریغا و صد دریغا از آن رئیس بهاصطلاح انقلابی مجلس بهاصطلاح انقلابی! در زمان شهید رئیسی هفتهای نبود که وزیری را با غرش و خروش احضار و استیضاح و بازخواست نکند و بر سر هر مسئلهی کوچکی مته به خشخاش نگذارند. امروز اما در برابر این فجایع تمامعیار سیاست و اقتصاد و ویرانی معیشت مردم سکوتی آنقدر عمیق و طولانی پیشه کرده است که گویی زبانش بخشی از تیم وفاق و اصلاحطلب دولت شده و تارهای صوتیاش را به امانت به آنها سپرده است.
نه تنها در برابر این طرحهای فاجعهبار اقتصادی نمیایستد بلکه خود در آنها شریک و سهیم میشود و بعد، با گستاخی تمام به ما میگوید: وفاق داشته باشید!
یعنی دندانهای اعتراض را بکنید، زبان پرسشگری را ببرید و با لبخندی اجباری خاکستر این ویرانی مهیب را سرمهای چشمانتان کنید و دم برنیاورید.
میگویید قبول دارید که گرانی هست، بیداد میکند و سفرههای مردم هر روز کوچکتر میشود اما بهانه میآورید که چون جنگ است. نمیگویید که با جهانیسازی قیمتها و گرهزدن معیشت مردم به التهابات بازارهای جهانی و بازار سیاه دلار چه بلایی سر این مردم مظلوم آوردهاید. سیاستی پیش گرفتید که اگر صد سال دیگر هم سایهی جنگ از سر این کشور دور میماند، باز هم ما را در فقر و نداری مچاله نگاه میداشت.
و حالا، با این تدبیرهای وارونه، بستن تنگهی هرمز را که برگ برندهای استراتژیک و شمشیری بران در دستان این ملت است، تبدیل به تفی سربالا کردهاید که جز تحقیر و خفت، ثمری نداشته و ندارد.
این است حاصل آن همه فریاد پیروزی و آن طبلهای توخالی فتح!
یا زنگی زنگ یا رومی روم...
نمیشود که کشور را تا انتخابات در وضعیت نه جنگ نه صلح نگهداشت که مبادا مردم به شما رای ندهند.
✍️سایهروشن