«یا هو»
الان که دارم این متنو مینویسم حدودا ۱۰ ساعت و ۴۵ دقیقه است که پا به ۱۵ سالگیم گذاشتم...
از خدا ممنونم که ی سال دیگه هم بهم اجازه داد تا به آرزوها و اهدافم برسم و واسه داشتن ی زندگی موفق بجنگم:)
امیدوارم امسالم بتونم همونقدر قوی و مقاوم واسه اهدافم بجنگم🙌🏻
نمیدونم بگم ۱۴ سالیگم سن خوبی بود یانه، تو اون سن ضربه روحی زیاد دیدم،تو روز تولدم عموم و به خاک سپردیم،مشکلات زیادی داشتیم،جنگ رمضان و شهادت رهبر،فشار های درسی و امتحانات که سطحشون غیر منتظره از هفتم به هشتم سخت شد،
خیلی شب ها تا وقتی که خوابم برد گریه کردم از سختی و فشار ها،بالاخره منم آدمم،من لای پر قو بزرگ نشدم ولی ی جایی دیگه از تحملم خارجه،
خیلیا ذات واقعی شون و نشونم دادن؛
ولی در کنار این سختی ها من رشد کردم هر روز موفق تر و قوی تر از دیروزم شدم،ولی اینها الکلی بدست نیومدن از هر اتفاقی درس گرفتم.
از دست دادن عزیزانم باعث شد یاد بگیرم چجوری با نداشتنشون کنار بیام،
مشکلات یادم دادن هیچ وقت همه چیز طبق برنامه پیش نمیره،
فشار های درسی باعث شدن تلاش کنم جوری که نمره زیر ۲۰ نداشتم،
اما هر وقت کم آوردم و خسته شدم،قبل خواب وضو میگرفتم و میرفتم تو تخت شروع میکردم به خالی کردن خودم،
با خدا،ائمه،شهدا،عموی شهیدم درد دل میکردم ازشون مدد میخواستم و واقعا تاثیر ش رو در فردای همون روز میدیدم،
در کل سن ۱۴ سالگیم اون طور که دلم میخواست نگذشت،و حدود ۷۰ درصد ناراحتی داشتم و ۳۰ درصد خوشحالی،و حدود ۸۰ درصد موفقیت و ۲۰ درصد شکست.
به هر حال گذشت،به امید آینده ای روشن تر🫂✨