امروز رو دوست داشتم ، بعد از دوسه روز خوندن و گریه کردن و غز زدن بالاخره غول مرحله آخر رو اول کار کشتیمش و پیش به سوی امتحانای آسون . طهورا بشددددددددت ذوقمرگم کردددد. خودم برگشتم . سر نوربارون با برفای کنار باغچه با مشکات بازی کردیم و زهرا هم چون مثل ادم های *عاقل نشسته بود خونه و ریاضی خونده بود و برف ندیده بود ، به ما پیوست . خیلی کم بود اما خیلی باحال بود . بعدش رفتیم خوراکی های خوشمزه خریدیم و توی اولین ایستگاه اتوبوس خیابون شریف واقفی نشستیم . کنار خوردن خوراکیا کلی خندیدیم و زینبم چند دقیقه اخر خیلی یدفعه ای بهمون ملحق شد . بعد با زهرا رفتیم سمت ایستگاه هشت بهشت و توی اتوبوس کلی سر موضوعات چرت و آهنگ جدیدی که من پیدا کردم و فیلم جدیدی که اون دیده حرف زدیم. بعدش با سراج رفتم سر پروین و اونجا شوکا و ثنا وایساده بودن دم این کباب چیپسیه و از این بهبه های خوشمزه خریدن . من نخریدم چون هم پولمو پس انداز کرده بودم هم مطمئن نبودم دوست دارم یا نه . آقاهه که تو مغازه هه کار میکرد بهم گفت مظلوم ((((: 😂. بعدش با ثنا و سراج رفتیم توی ایستگاه پروین نشستیم و این کباب چیپسیه رو خوردیم . طعمش بد نبود ولی عالی هم نبود نمیدونم. بعدش زنگ زدم مامانم و فهمیدم داره میره خونه مامان بزرگم . برای همین سریع رفتم خونه که باهاش برم اونجا و پیش خالم بودم تا شب (((((:
* انتشـاراتِلیـمو ؛ 🍋
امروز رو دوست داشتم ، بعد از دوسه روز خوندن و گریه کردن و غز زدن بالاخره غول مرحله آخر رو اول کار کش
میزان درجه ی ارتباط اجتماعی لعیا در روایت متن:
چقدر نازز
میدونی ،
من میخواستم ازم بپرسی چی شده ..
منتظر این بودم که تو یه تعارف کوچیک
بزنی تا همه چی این چند سالو ،
هرچی که کشیدم و دیدم و شنیدم رو ،
هرچی که شاید اذیتم کرده رو بهت بگم .
ولی تو هردفعه به جاش ، شروع کردی
راهکار دادن !!
ولی من حس میکنم تا ندونی طرف چشه ،
نمیتونی راهکاری بدی .
ما باهم خیلی خیلی متفاوتیم(((":
* انتشـاراتِلیـمو ؛ 🍋
...🍁ــــــــــــ
پاییز امسال عجیب بود !!
۶ ماه منتظرش بودم و وقتی رسید دلم
میخواست تموم بشه و وقتی هم تموم
شد ، انگار که مثل باد گذشته ! این دوسه
ماه اخیر شاید طاقتفرسا برای تغییرات
دوران نوجوونی بود اما باعث رشدم بود.
تو این پاییز یاد گرفتم چطور اهمیت ندم،
چطور خوش بگذرونم، چطور حواسم به
خودم باشه و . . . ! اما این پاییز یه تفاوت
بزرگ با پاییز های دیگه داشت . حجم
استرس و اضطرابش از پاییز های دیگه
بالا تر بود. درگیری های ذهنی بیشتری
داشت . اینکه چطور مشکلاتم رو توی
روابطم حل کنم ، چطور برنامه بریزم ،
چطور خوش بگذرونم،چطور ناراحت نشم ،
چطور به دوستام کمک کنم توی زندگی و
از همه مهم تر ، قراره آینده چیکار کنم ؟!
خیلیهاشون تیک خوردن و خیلی ها هم
درحال انجام شدن و تیک خوردنن و خیلی
هاشونم هنوز ته ذهنم نشستن و تو نوبتن !
هنوز به جواب آخر نرسیدم اما حداقل
اینو مطمئنم که به دنیا اومدم که خاص
باشم و کارای منحصر به فرد انجام بدم !
نه اینکه دنباله کارای تکراری انسان ها رو
بگیرم و مثل ربات فقط کار کنم و پول
دربیارم و بعدم خرج کنم ...
و در اخر ...
ممنونم ازت پاییز قشنگ که به عنوان
حسنِختام هم بارون واسمون اوردی و
هم برف ((((( : ✨