روبی هیچوقت لیاقت اتفاقات خوب رو نداشت.. این معمولا چیزی بود که از همه میشنید وقتی که خانوادش مدام ترکش میکردن و نادیده میگرفتنش، بهش اهمیت نمیدادن انگار اصن وجود نداشت و تلاشی براش نمیکردن
انگار روبی یه دستگاه خراب و بلا استفاده بود که هیچوقت قرار نبود درست و قابل استفاده بشه
نه تنها خانواده کل شهر ازش متنفر بودن.. چرا؟ چون اون دوست نداشت مثل بقیه آدمخواری کنه. حداقل نه اونجوری که ازش میخواستن.. چون دوست نداشت وحشیانه رندگی کنه و وابسته باشه، میخواست خونه خودش رو با سنگ هایی که رنگ میکنه بسازه نه گوش و پوست و خاک
میخواست بجای هرج و مرج و بدبختی آرامش و خنده دور و اطرافش باشه
اما خب از شانس خوبش کل شهرشون پر از هرج و مرج فنا ناپذیر میشه و کل خانواده هرکی که میشناخت همونجا دار فانی رو وداع گفتن و بای بای شدن
بعد از اون روبی فرار کرد و با زخم های بزرگ و کوچیک پا به یه شهر دیگه گذاشت
پر از هیولا های مختلف
اونجا اول خیلی ساکت و کوشه گیر بود اما به مرور زمان با همسایه ها آشنا تر شد و یه روز توجه سوزی و کریس رو جلب کرد
انگار یه یاقوت ناشناخته بود که به تازگی توسط دو تا کاوشگر مورد بررسی قرار میگیره
روبی زیاد از مکالمه و دوستی سر در نمیاره و حتی نمیدونه چی هست
چون جایی که اون بوده همش قتل و غارت بوده و قطعا اولین حسی که با دیدن کریس پیدا میکنه گرسنگی و شاید یکم هیجانه اما خب اون قسم خورده که هیچوقت به آدمی آسیب نمیرسونه
پس با قورباغه صدا زدن سوزی
و گپ زدن با کریس به مدرسه راهش باز میشه و بالاخره دوست پیدا میکنه
هرچند این دیو حیله گر مدام دنبال اینه که خوشحالی واقعی رو احساس کنه و سر همینم ممکنه یکمی غرور و مالکیت بیشتری
به خرج بده و مبارزه کنه اما حق انتخاب میده
میتونی باهاش دوست بشی و دعوا کردنو متوقف کنی یا میتونی باهاش بجنگی و تا سر حد مرگ ببریش ولیخب اون زیرکانه و موذیانه فرار میکنه، و همیشه میشه داخل مغازه کوچیکش چیزای فوقالعاده ای پیدا کرد!
درکل دختر خوبیه🎀🤝