نویسنده ی کوچک پارت2(ادیت شده)
{من؟ قوی ترین فرمانده؟}
لئو
بعد از شکست آرکوس تا یک هفته کل شهر در جشن بود همه مردم دنبال این بودند که با من ناهار بخورند و با من صحبت کنند در مورد اینکه چگونه آرکوس را شکست دادهام اما نمیدانستم باید چه بگویم اگر میگفتم مومیاییها آکوس را شکست دادند که مردم مرا از مقام ژنرالی برکنار میکردند و تبدیل شدم به یک سربازی که در شورش کمک کرد ولی خوشبختانه نیازی به این کار نبود چون من داستانی سر هم کردم هر آدمی که از من میپرسید چگونه آرکوس را شکست دادهام آن داستان را برایش میگفتم.
و بعضی اوقات به بهانه¬ی دستشویی از در خروجی به بیرون بروم اما سربازها محافظ جشن من را محاصره میکردند و میخواستند که من با آنها مبارزه ی دوستانه کنم اما من اون موقع واقعاِّ از ترس دستشویی مرافرا می گرفت و خروجی میرفتند وقتی که از جشن خارج میش حساس میکردم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده،
اما وقتی وارد جشن میشدم احساس میکردم همان بار سنگین دوباره به دوشم گذاشته شده.
از ان موقع 50 روز می گذرد. چند هفته بعد از جشن روزها خیلی خوب میگذشت،
وقتی خدمتکارها می امدند و ظرف غذا را می بردند از جا بلند میشدم و جایی میرفتم که مردم از سراسر کشور می امدند تا کسی را ببینند که آرکوس را شکست داده بعضیها برای هدیه دادن و تقدیر از من برای شکست آرکوس میآمدند و بعضیها که برای جستجو امده بودند امده بودند مثل سرباز های قصر دمورد چگونه آرکوس را شکست دادهام از من سوال می پرسیدند؛ جدی جدی چه شکلی آرکوس را شکست دادی ، اون موقع نترسیدید.
با خودم گفتم:(خوب راستش من آرکوس را شکست ندادم اون موجودات دستمال توالتی آرکوس را شکست دادند و اون موضوع ترس ، ارستش فکر کنم اون موقع خودم رو خیس کردم.)
پادشاه جیسون پرسید:(چیزی گفتی لئو؟؟؟)
جواب دادم:(نه هیچی نگفتم جیسون چطور؟)
- هیچی احساس کردم صدایی شنیدم.
ادامه دارد...
ببخشید دوستان به دلیل نبود نت نتوانستم فعالیت کنم برای همین تصمیم گرفتم داستانمومیایییهایخفته رو الان بگذارم
شما ها دوست ندارید اینجا باشید🥺
https://eitaa.com/LittleWriter
اونایی که هنوز بیدارین
برین زود بخوابین که فردا مدرسه دارین.😴😂😊