نویسنده ی کوچک(پارت دوم) وقتی به هوش آمدم، صدای شادی و جشن در گوشم میپیچید. شورشیان دورم جمع شده بودند و هر کدام به نحوی مختلفی جشن گرفتند.
خواستم بلند شوم ولی از درد نتوانستم. جیسون به من کمک کرد تا بلند شوم. از جیسون پرسیدم:(جیسون چی شده؟ ما بردیم یا باختیم؟)
جیسون هیچ چیزی نگفت فقط با خوشحالی به من شهر جدید را نشان داد.
اما در دل من، ترس و تردید هنوز وجود داشت. آیا این تنها آغاز داستان ما بود؟ و چه بر سر مومیاییها آمد؟
جیسون به سمت من آمد و گفت: (لئو! ما پیروز شدیم، تو آرکوس رو کشتی!!! باید از این پیروزی استفاده کنیم و بر روی زمینهای آزاد با عدالت حکومت کنیم.)
در آن لحظه، به این فکر کردم که آیا میتوانیم بر ترسهای درونمان غلبه کنیم و به قهرمانان واقعی تبدیل شویم؟؟؟
فصل2 (آشنا شدن با مورگانا)
لئو
با یک چشم به هم زدن دو سال گذشت.
من یعنی لئو که با تقلب به مقام ژنرالی رسیده بودم،
الان دیگه واقعا به قدرت یک ژنرال رسیده بودم.
اما توی این دو سال چند سوال همیشه در ذهن من میچرخید،
اون مومیاییها از کجا پیداشون شده بود؟چه اتفاقی افتاد؟آیا مومیاییها هنوز در دل زمینند؟
شب ها از فکر این که یک روز هم آن مومیایی ها بخواهند من را هم زیر زمین بکشند کابوس می دیدم و وقتی روی زمین راه می رفتم از ترس اینکه دستی سرد پایم را بگیرد و زیر زمین بکشد لحظه راحتی نداشتم .
شاید برای همین بود که مدام در مکان های مخنلف دنبال جواب می گشتم.
کتابخانه،کلیسا،دژ های مخفی دولت...
اما بدی ماجرا این بود که کسی نباید از موضوع بویی می برد .
نه جیسون . نه سرباز هایم و نه هیچ کس دیگر .
کمی ترسیدم میدانستم باید چه کار کنم.
آخرین جایی که بهش سر نزده بودم کتابخونه قصر بود، بنابراین تصمیم گرفتم به کتابخانه قصر برم.
قدیمیترین کتابخانه قصر.
نفس عمیقی کشیدم،به سمت کتابخانه قصر راه افتادم،جلوی در کتابخانه قصر توقف کردم دوباره نفس عمیقی کشیدم.
وقتی وارد کتابخانه شدم صدای چراغ چراغ امد
دستم را به سمت شمشیرم بردم و شمشیرم را گرفتم.
آماده بودم که اگر کسی در اون کتابخانه باشد.
آماده حمله شدم،وقتی به سمت صدا رفتم دیدم که اسکلتی آنجاست،
شمشیرم را غلاف کردم.
و بیتوجه از کنارش رد شدم.
داشتم دنبال کتاب قدیمی میگشتم که نگاهم به کتابی که روی یک میز بود افتاد.
روی همون میزی که اسکلت کنارش بود،
رفتم به سمت کتاب. روی کتاب نوشته بود،
(مومیاییهای خفته)
شانسی وسط کتاب را باز کردم،
توی اون صفحه نوشته بود. این ورد را بخوانید تا بفهمید میتوانید مومیاییها را کنترل کنید یا نه؟
ورد« بلاگوس فندریش میلوک، قندمری جفدک روتاب، یخنقصر شلخک مپریگن. زوگنیا کلاپز ترفوت، ختکف زنبوری اکتال، میروغی فرتاب شلنگ»
من هم برای اینکه شاید به جوابم برسم ورد ار خواندم.
وسط ورد بودم صدای زنی میان سال آمد
ورد رو ول کردم و شمشیرم را از غلاف بیرون آوردم هر لحظه آماده حمله متفاوت بودم،همون لحظه زن میانسالی از درون تاریکی به بیرون آمد گفت:( یشنهاد میکنم اون ورد رو نخوان،مگه این که می خواهی سرت رو به باد بدی.)
منم از مقام ژنرالیم استفاده کردم وگفتم:( همونجا که هستی بایست،من ژنرال لئو از طرف قانون تو را بازداشت میکنم، تو بدون اجازه به کتابخونه قصر وارد شدی!)https://search.eitaa.com/?url=https://eitaa.com/LittleWriter
946.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبحتون بخیر خسته نباشین،
مدرسه خوش گذشت؟
اگه مدرسه بهتون خوش نگذشته این ویدیو رو ببینین
#انیمه
https://eitaa.com/LittleWriter
638.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعله عزیزم . این طوریاس😎🔥✋https://eitaa.com/LittleWriter
متاسفم براتون
ولی باید یه چیزی بهتون بگم
امروز نمیتونم پارت سوم داستانو براتون بزارم😭
بیاین یه قراری بزاریم،
هر سه روز یه بار پارت بعدی داستانو میذاریم.
توی ناشناس بهم بگین که هر دو روز یه بار بزارم یا هر سه روز یه بار؟؟؟
نویسنده کوچک (LittleWriter): مومیاییهای خفته
میخواین منم این کارو بکنم 😈😈😈