eitaa logo
نویسنده کوچک (LittleWriter): مومیایی‌های خفته
18 دنبال‌کننده
115 عکس
50 ویدیو
1 فایل
توی این کانال می‌تونین داستان یه نویسنده کوچولو رو بخونین همینطور کلی فیلم و عکس‌های جذاب براتون می‌ذارم پس بدو بدو عضو شو تا از چیزایی که میزارم جا نمونی در ضمن اگه دوستاتم معرفی کنی پی‌دی‌اف هدیه می‌گیری حالا می‌خوای عضو شی و دوستاتو معرفی کنی؟؟؟
مشاهده در ایتا
دانلود
آقا هر عکسی هر چیزی خواستیم به خودم بگید. عکس ببر فیلم خفن عکس فانتزی و... به خودم بگین
نویسنده ی کوچک(پارت3) زن خندید وگفت:(واقعا؟اینجا خانه من است، اما فقط پادشاه جیسون از بودن من خبر دارد!) گفتم:( دروغ می‌گویی پادشاه جیسون بهترین دوست منه و تمام رازهایش را به من می‌گوید، وقتی که در دادگاه تو را به پادشاه جیسون نشان دادم میفهمیم که حرفت راست است یا دروغ. زن گفت:(هیچ کس جز پادشاه نباید از وجود من خبر دار شود، تو اولین کسی هستی به جز پادشاه از بود من خبر داری.نباید انقدر کنجکاوی می‌کردی و منو پیدا می‌کردی، ولی متاسفانه الان باید بمیرم چون که فقط پادشاه باید از وجود من خبر داشته باشه.) زن ادامه داد:( دوست داری مرگت چگونه باشد، ترسناک دردناک یا بدون هیچ درد یا ترسی؟؟؟) خندیدم گفتم:(آخه تو می خواهی جلوی من را بگیری؟؟؟یا همین الان با من میای یا می‌کشمت انتخاب با خودته!) زن اعصاش را به زمین کوبید و من دربه زمین کوبید و من در هوا معلق موندم ولی اون خودش رو زمین بود خیلی ترسیده بودم می‌دونستم باید چیکار کنم هوا معلق موندم ولی اون خودش رو زمین بود خیلی ترسیده بودم می‌دونستم باید چیکار کنم فکر کردم اون آخرین جادوگره با اینکه بعضی از جادوگر می‌تونستن مومیایی‌ها را کنترل کنند ولی خیلی کم یش می‌آمد یک جادوگر بتواند قدرت دیگری کنترل کند(سال‌ها قبل شایعه‌ای پیش می‌آید: بعضی از جادوگرها قدرت‌هایی به جز کنترل کردن مومیایی‌ها را دارند مثلاً قدرت جاذبه قدرت صاعقه و قدرت خاک یا زمین) فکر کردم می‌خواهد منو بکشد،سعی کردم شمشیرم را در هوا بگیرم اما همان لحظه ‌حرکت ماندم نمی‌توانستم حرکت کنم احساس می کردم تنابی دور من پیچیده شده . کنترلم دست خودم نبود سعی کردم تکان بخورم،اما هر بار که سعی می‌کردم تکان بخورم طناب فرضی دور من محکم‌تر می‌شد. زن گفت:(هرچی بیشتر تکون بخوریم بیشتر له می‌شی پس پیشنهاد می‌کنم همونجا وایسی) ولی من به حرف زن گوش نکردم و هی تکون خوردم وقتی که دیگر اشتم له له می‌شد نور سفید از چشمانم بیرون زد مثل وقتی که داشتم با آرکوس می‌جنگیدم چند مومیایی از زیر زمین به بیرون آمده و سعی کردند زن را بکشند. و سعی کردن منو آزاد کنند،پیرزن با عصاش سعی کرد جلوی مومیایی‌ها را بگیرد اما عصا شکست!!! همان عصایی که من به دست اون عصا زندانی بودم وقتی که عصا شکست من هم احساس کردمطناب نامرئی پاره شده و من به زمین افتادم فکر کردم به جوابم رسیدم هر موقع که جون من به خطر می‌افتد مومیایی‌ها پیداشون میشه جون مرا نجات می‌دهند اما این جواب حتی برای خودم هم عجیب بود ولی با این حال می‌ترسیدم وقتی که مومیایی‌ها دیدند که جون من در خطر نیست به زمین فرو رفتند و دیگر هیچ اثری از آنها دیده نشد! سعی کردم زن را دستگیر کند اما زن به من گفت:(قدرت‌های خیلی خیلی خاص دارم،که من یکی از برترین نژادهای جادوگر ها هستم.) چپ چپ بهش نگاه کردم اما وقتی نگاه مظلو مش را دیدم یاد مادربزگ مرحوم خودم انداخت، با اینکه می خواست من را بکشد ولی متاسفانه من دل پاکی داشتم. من ساده لوام باور کردم که پیرزن داره از من تعریف می‌کنه خوشحال گفتم:( واقعا یعنی من می‌تونم مومیایی‌ها رو کنترل کنم و جا...) زن از ساده لوحی من استفاده کرد و با سنگ به سرم کوبید و بیهوش شدم!!! https://eitaa.com/LittleWriter