eitaa logo
نویسنده کوچک (LittleWriter): مومیایی‌های خفته
18 دنبال‌کننده
116 عکس
50 ویدیو
1 فایل
توی این کانال می‌تونین داستان یه نویسنده کوچولو رو بخونین همینطور کلی فیلم و عکس‌های جذاب براتون می‌ذارم پس بدو بدو عضو شو تا از چیزایی که میزارم جا نمونی در ضمن اگه دوستاتم معرفی کنی پی‌دی‌اف هدیه می‌گیری حالا می‌خوای عضو شی و دوستاتو معرفی کنی؟؟؟
مشاهده در ایتا
دانلود
اگر ترس انسان بود، من خود خود ترس بودم 🕸🕸🕸🕸🕸🕸🕸🕸🕸🕸🕸🕸🕸 فصل1 (جنگ آغازین) لئو نمی‌دانم چرا تصمیم گرفتم به جنگ قوی‌ترین جنگجو بروم. شاید به خاطر این بود که احساس می‌کردم هیچ گزینه‌ای ندارم. من و گروه‌ام، از دل خندق‌های قلعه به سمت در بزرگ چوبی‌اش راه‌مان را بار می‌کردیم. نگاهم را به جیسون دوختم. چهره‌ی زیبایش برق می‌زد. مثل قهرمان های طلایی داخل اسطوره ها شاید برای سخنرانی قهرمانانه دیشب او بود. برای همین بود که دیشب خیلی احساس قهرمان بودن می‌کردم. اما اعتراف می‌کنم که زیادی جوگیر شده بودم. اما امروز که تیرهای بلندی که از قلعه سمت ما نشانه گرفته شده بود را می‌دیدم، دوست داشتم سپر و نیزه‌ی چوبی و قراضه‌ام را زمین بیندازم، دو پا هم قرض بگیرم و به شهر فرار کنم. قلبم به شدت می‌تپید. آیا واقعاً می‌توانیم در برابر آرکوس، غلبه کنیم؟ امید و ترس درونم در حال جنگ بودند. وقتی به قلعه رسیدیم احساس خوبی نداشتم. قلعه‌ای که روزی مرکز قدرت و ثروت بود، حالا به ویرانه‌ای تبدیل شده بود، که قرار بود ما به اون حمله کنیم. با هر قدمی که به سمت دروازه‌های قلعه برمی‌داشتیم، ترس درونم بیشتر می‌شد. آیا ما واقعاً آماده‌ی مقابله با آرکوس و لشکریانش بودیم. گروه ما با احتیاط حرکت می‌کرد، با احتیاط حرکت می‌کردند. ناگهان صدای بلندی به گوش رسید و درهای بزرگ قلعه با صدای مهیبی باز شدند. آرکوس با ظاهری ترسناک و چشمانی سرخ و وحشتناک در داخل قلعه ایستاده بود. احساس کردم قلبم در سینه‌ام متوقف شد. جیسون با صدای قاطعش فریاد زد: «ما آمده‌ایم تا آزادی و خوشی را به سرزمینمون برگردونیم!» اما من نمی‌توانستم از فکری که در سرم می‌چرخید فرار کنم: اگر همین الان فرار کنم از دست آرکوس کثافت فرار کرده‌ام. اما ایستادم . سپر و نیزه‌ام را سفت چسبیدم. با فریاد جیسون و با درآوردن شمشیر آرکوس جنگ آغاز شد. لشکریان به سرعت به سمت هم حمله می‌کردند. شورشیان (گروه ما) و سربازان قلعه با هم درگیر بودند. نبردی بزرگ و وحشتناک آغاز شد. من هم بی‌معطلی دنبال آرکوس عوضی گشتم، اما هنوز کمی ترس در درون من وجود داشت یا بهتر بگویم خیلی ترس. روی یکی از جنازه‌ها ایستادم تا بهتر ببینم. وقتی شمشیر آرکوس را در دست آدمی با زره نقره‌ای دیدم، فهمیدم خود خود آرکوس است. وقتی دیدم آرکوس شمشیر خونینش را با زره نقره‌ای‌اش پاک می‌کند، ترس به من غلبه کرد. نمی‌دانستم باید چه کنم. دلم می‌خواست به دیشب برگردم و من سیلی محکمی به جیسون بزنم. او بود که من را به این شورش دعوت کرده بود و می‌خواستم حسابم را با او صاف کنم. اما با خودم گفتم برای عدالت حاضرم جانم هم فدا کنم!!! سپرم را جلوی سینه‌ام قرار دادم و با نیزه به طرف آرکوس حمله کردم. وقتی آرکوس مرا دید با شمشیر به سپر من کوبید. سپرم به دو نیم تقسیم شد. ترس بیشتر از همه اوقات مرا فرا گرفت. اگر می‌شد همین الان فرار می کردم، اما دیگر دیر بود. .ایمانم را از دست ندادم و با نیزه به زره آرکوس ضربه زدم زره آرکوس ترک برداشت. احساس خیلی خوبی بود! اما خیلی زود از بین رفت. احساس خوبی تبدیل شد به احساس ترس. وقتی قیافه آرکوس را دیدم که با اخم شمشیرش را بالا می‌برد، فهمیدم تازه گرم شده. آب دهنم را قورت دادم و وقتی آرکوس سعی کرد با شمشیر مرا به دو نیم من با نیزه دفاع کردم، اما قدرت شمشیر خیلی بالا بود و نیزه شکستو به زمین افتادم. کم کم آماده مرگ شده بودم، قلبم تندتر از همیشه می‌زد. اما در یک لحظه همه چیز تغییر کرد!!! زمین لرزه‌ای ایجاد شد، اما فقط زیر پای من و آرکوس. فقط یه چیز امکان داشت: مومیایی‌ها!!!ترسیدم مرگ ترسناک‌تر شده باشد و همینطور پر دردتر. چند مومیایی از دل زمین به بیرون آمدند، فکر کردم آرکوس قدرت کنترل مومیایی‌ها را دارد.(افسانه‌ای می‌گوید سال‌ها قبل جادوگرانی در کنار مردم زندگی می‌کردند ان جادوگرها قدرت کنترل مومیایی‌ها را داشتند. این قدرت نسل به نسل به جادوگران پیش می‌رفت،تا اینکه یک روز ک عده از آدم‌های حسود به جادوگران حمله کرده و بیشتر آنها را کشته‌اند. بنابراین عده خیلی کمی این قدرت را دارند مثلاً:از۱۰۰۰۰ نفر ۱ نفر قدرت کنترل مومیایی‌ها را دارد.) بعد از چند لحظه فهمیدم هدف مومیایی‌ها آرکوس است، اما باز هم می‌ترسیدم. خواستم فرار کنم اما چیزی محکم به سرم خورد و بیهوش شدم. لحظات آخر، آخرین چیزی که به ذهنم رسید این بود که من مردم و آرکوس برنده شد! 🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀 https://eitaa.com/LittleWriter
در ضمن هر pdf که خواستین تو ناشناس بهم بگین اگه پیدا کردم براتون می‌ذارم
ادیت هر فیلمی هم که خواستین دوباره تو ناشناس بهم بگین تا براتون بزنم، البته ممکنه یکم طول بکشه پس منتظر بمونین.
نویسنده ی کوچک(پارت دوم) وقتی به هوش آمدم، صدای شادی و جشن در گوشم می‌پیچید. شورشیان دورم جمع شده بودند و هر کدام به نحوی مختلفی جشن گرفتند. خواستم بلند شوم ولی از درد نتوانستم. جیسون به من کمک کرد تا بلند شوم. از جیسون پرسیدم:(جیسون چی شده؟ ما بردیم یا باختیم؟) جیسون هیچ چیزی نگفت فقط با خوشحالی به من شهر جدید را نشان داد. اما در دل من، ترس و تردید هنوز وجود داشت. آیا این تنها آغاز داستان ما بود؟ و چه بر سر مومیایی‌ها آمد؟ جیسون به سمت من آمد و گفت: (لئو! ما پیروز شدیم، تو آرکوس رو کشتی!!! باید از این پیروزی استفاده کنیم و بر روی زمین‌های آزاد با عدالت حکومت کنیم.) در آن لحظه، به این فکر کردم که آیا می‌توانیم بر ترس‌های درون‌مان غلبه کنیم و به قهرمانان واقعی تبدیل شویم؟؟؟ فصل2 (آشنا شدن با مورگانا) لئو با یک چشم به هم زدن دو سال گذشت. من یعنی لئو که با تقلب به مقام ژنرالی رسیده بودم، الان دیگه واقعا به قدرت یک ژنرال رسیده بودم. اما توی این دو سال چند سوال همیشه در ذهن من می‌چرخید، اون مومیایی‌ها از کجا پیداشون شده بود؟چه اتفاقی افتاد؟آیا مومیایی‌ها هنوز در دل زمینند؟ شب ها از فکر این که یک روز هم آن مومیایی ها بخواهند من را هم زیر زمین بکشند کابوس می دیدم و وقتی روی زمین راه می رفتم از ترس اینکه دستی سرد پایم را بگیرد و زیر زمین بکشد لحظه راحتی نداشتم . شاید برای همین بود که مدام در مکان های مخنلف دنبال جواب می گشتم. کتابخانه،کلیسا،دژ های مخفی دولت... اما بدی ماجرا این بود که کسی نباید از موضوع بویی می برد . نه جیسون . نه سرباز هایم و نه هیچ کس دیگر . کمی ترسیدم می‌دانستم باید چه کار کنم. آخرین جایی که بهش سر نزده بودم کتابخونه قصر بود، بنابراین تصمیم گرفتم به کتابخانه قصر برم. قدیمی‌ترین کتابخانه قصر. نفس عمیقی کشیدم،به سمت کتابخانه قصر راه افتادم،جلوی در کتابخانه قصر توقف کردم دوباره نفس عمیقی کشیدم. وقتی وارد کتابخانه شدم صدای چراغ چراغ امد دستم را به سمت شمشیرم بردم و شمشیرم را گرفتم. آماده بودم که اگر کسی در اون کتابخانه باشد. آماده حمله شدم،وقتی به سمت صدا رفتم دیدم که اسکلتی آنجاست، شمشیرم را غلاف کردم. و بی‌توجه از کنارش رد شدم. داشتم دنبال کتاب قدیمی می‌گشتم که نگاهم به کتابی که روی یک میز بود افتاد. روی همون میزی که اسکلت کنارش بود، رفتم به سمت کتاب. روی کتاب نوشته بود، (مومیایی‌های خفته) شانسی وسط کتاب را باز کردم، توی اون صفحه نوشته بود. این ورد را بخوانید تا بفهمید می‌توانید مومیایی‌ها را کنترل کنید یا نه؟ ورد« بلاگوس فندریش میلوک، قندمری جفدک روتاب، یخنقصر شلخک مپریگن. زوگنیا کلاپز ترفوت، ختکف زنبوری اکتال، میروغی فرتاب شلنگ» من هم برای اینکه شاید به جوابم برسم ورد ار خواندم. وسط ورد بودم صدای زنی میان سال آمد ورد رو ول کردم و شمشیرم را از غلاف بیرون آوردم هر لحظه آماده حمله متفاوت بودم،همون لحظه زن میانسالی از درون تاریکی به بیرون آمد گفت:( یشنهاد می‌کنم اون ورد رو نخوان،مگه این که می خواهی سرت رو به باد بدی.) منم از مقام ژنرالیم استفاده کردم وگفتم:( همونجا که هستی بایست،من ژنرال لئو از طرف قانون تو را بازداشت می‌کنم، تو بدون اجازه به کتابخونه قصر وارد شدی!)https://search.eitaa.com/?url=https://eitaa.com/LittleWriter