بیماری ناشناخته ای فراگیر شده.مغزها ی بیماران روزبه روز کوچک و کوچک تر میشد و ما از درمان آنها عاجز بودیم.به هردری که زدیم فقط بن بست بود و به ناچار سراغ سرنخی در گذشته ها رفتیم و به همراه همکاران جلسه ای با باستان شناسان گذاشتیم تا راهی بیابیم اما از انها هم اطلاعات مفیدی دست گیرمان نشد.خسته و درمانده به خانه برگشتم و درحالیکه به عادت هرشب برای فرزندم داستان شب میخواندم او شروع به اعتراض کرد که داستانها برایش تکراری شده اند و تقاضای داستانهای کودکی خودم را کرد.من با یادآوری کودکی ام داستان دایدالوس و کتابی که به من رسیده بود را به خاطر آوردم.بعد از خوابیدن فرزندم به سراغ آن کتاب رفتم و داستان را دوباره از اول تا آخر خواندم اما چیزی نصیبم نشد.به جلد نگاهی انداختم و بعد با دیدن نقوش جلد کتاب سریعا با همکارانم تماس گرفتم.جلد کتاب نقشی گم شده داشت که همین امروز آن را در تابلوی نصب شده به دیوار اتاق کنفرانس باستان شناسان دیده بودم...کلید,کلید ورود به هزارتو...
Δαίδαλος
...
Name: Eva
Last Name: Blackwool
Age: 19
Job: از مامانش دکتر وپرستار بودن یادگرفته و اینا
Appearance: موهای نسبتاً بلند مشکی و پوست روشن و چشمای عسلی معمولاً هم عصبیه🙏🏻
Ability: کلا هرکاری که مربوط به دکتری و اینا باشه رو بلده
Backstory: ::::
ID: @Shamimrafiei