ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
بوی یک رنگی از این نقش نمیآید خیز
دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی
سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن
ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عیش درآ و به ره عیب مپوی
شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار
بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی
روی جانان طلبی آینه را قابل ساز
ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی
گوش بگشای که بلبل به فغان میگوید
خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی
گفتی از حافظ ما بوی ریا میآید
آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی
حافظ
زندگیمون بر پایهی صبر بنا شده.
صبر واسه بالا اومدن فلان سایت، صبر واسه رسیدن به یه جایی، صبر واسه تموم شدن امتحان، صبر واسه گذشتن تایم مدرسه، صبر واسه پایان یه سری اتفاقات. با وجود اینکه حتی واسه تکتک نفس هایی که میکشیم صبر میکنیم، بازم از اول زندگی برای همه چیز عجله داریم. عجله واسه خوراک، عجله واسه پوشاک، عجله واسه رفتوآمد. کل زندگی رو داریم با صبر میدویم؛ بعضی وقتا صرفاً اتم ثابت درحال جنبشیم، به کجا میرسیم؟
زندگیمون بر پایهی عجله بنا شده.
هدایت شده از 𝗠𝗂𝗇𝖽 𝗈𝗏𝖾𝗋 𝗆𝖺𝗍𝗍𝖾𝗋
« من به بهانه رسیدن به زندگی ، همیشه زندگی ام را کشته ام. »