هدایت شده از کاستِرا
شمر از گودال بیرون میرفت، قلبش کر شده بود، صدای بال فرشتگانی که پایین میآمدند را نمیشنید.
فرشتگانِ گریان از جای جایِ هفت افلاک به سمت گودال پرواز میکردند. با بال های برافراشته شان برای امام حسین پل میساختند. هرکس از دیگری پیشی میگرفت تا زودتر بالش را به خون امام متبرک کند.
کور دلان نتوانستند ببینند که آنروز زمین از هجوم فرشتگان به لرزه در آمد و نتوانستند بشنوند لعنت هایی را که برای خود خریدند... روحِ دل هایشان چاکچاک شده بود. آنها لشکر مردگان بودند. برای همین نشنیدند، ندیدند و شمشیر هایشان را همسو با خواست ابلیس تکان دادند و در آخر هم ابلیس مزدشان را تمام و کمال کف دستشان گذاشت و با آتش داغ ازشان پذیرایی کرد.
#ava
بار ما و بار مرد گاریچی، مادیان ما هم خسته؟ طناب ما هم پاره؟ بار هربار اسم عوض کرده، وگرنه که آدمیه و بار آدمیت. طناب که به مو رسید، طناب که پاره شد؛ اومدن و گره زدن، و پاره شد، و گره زدن، و دوباره، و دوباره. کاش خسته نشن؛ طناب ما همیشه به مو بنده، ما نیز هم.
𝘓𝘦𝘵 𝘩𝘪𝘴𝘵𝘰𝘳𝘺 𝘣𝘦 𝘳𝘦𝘢𝘥 𝘵𝘩𝘳𝘰𝘶𝘨𝘩 𝘵𝘩𝘦 𝘵𝘦𝘴𝘵𝘪𝘮𝘰𝘯𝘺 𝘰𝘧 𝘦𝘷𝘪𝘥𝘦𝘯𝘤𝘦, 𝘯𝘰𝘵 𝘵𝘩𝘳𝘰𝘶𝘨𝘩 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘢𝘻𝘦 𝘰𝘧 𝘯𝘰𝘴𝘵𝘢𝘭𝘨𝘪𝘢.