بریم که یکم از داستانو از زبون شخصیت اصلی بشنویم ...🤌🏻👀
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
سالها قبل خدایان این سرزمین رو ساختند و حالا اینجا سرزمین فیهاست موجوداتی که صدای خدایان را میشنون و ازش قدرت میگیرن!
اما اونایی که صدایی نمیشنون، نال هستن! و بخشی از گوشهاشون بریده میشه و سرنوشت وحشتناکی در انتظارشونه!
من تظاهر میکنم نالم… اما صدای کلود، خدای هوا رو میشنوم، خدای دیوانهای که زندگیم رو زیر و رو کرد...😢🔥
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
همهچیز از شبی شروع شد که برای شکار رِکلِن (کابوس نالها) به اون مهمانی رفتم کسی که که نالها را شکار، شکنجه میکرد و ...
با آوازی که خوندم اونو دنبال خودم کشوندم و اونو بالاخره کشتم !🩸🔪
درحالیکه دست بریدهی اون رو برداشتم تا از رد دستش برای آزادی نالها استفاده کنم اما... یه مرد جوون با موهای سیاه من رو دید! باید میکشتمش...🤫
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
وقتی به خونه برگشتم، تنها دوستم اِسی غرق در خون بود همراه با خنجری که به پهلوش فرو رفته بود!🗡
از شدت خشم احساس کردم چیزی توی رگهام در حال بیدار شدنه! یه قدرت ناشناخته قدرتی که نمیدونستم دارم در من بیدار شده!
اما حالا اینجام و زندانیای هستم که قرار به زودی خوراک اژدهایان بشه و مردی که اون شب دیده بودم اینجاست! مردی که نکشتمش. و حالا تنها کسیه که شاید… نجاتم بده...
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪