#معرفی_کتاب
#دختر_مهتاب
من شینگ ین هستم . دختر الهه ماه !
با مادرم و پینگ ئو ، تو قصر با شکوه مون در ماه زندگی آرومی داشتیم .✨
با همین روال سال هامون میگذشت، زندگی برای نامیرایان همین بود ، سال ها بدون وقفه میگذشت.
یه روز مثل همیشه می خواستم کتابی از کتابخونه بردارم که چشمم به یه کتاب افتاد که تا حالا ندیده بودمش...یعنی چی بود؟😯🤌🏻
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
بعد خوندن کتاب ، مادرم رنگ پریده جلوم ظاهر شد ... و اون موقع بود که فهمیدم پدرم کیه ! و مادرم چه دردی رو سال ها نگه داشته...
سعی میکردم این قضیه رو نادیده بگیرم که یه روز جادوم باز خواست آزاد بشه ، مادرم همیشه میگفت علائم جادوم رو نادیده بگیرم ولی من اونا رو آزاد کردم و همین باعث شده که ملکه افلاک الان اینجا باشه ، توی قصر ما !🔥
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
اونا فهمیده بودن که هاله جادویی ماه تغییر کرده و من فهمیدم اونا نه میدونن من وجود دارم ، و اینکه مادرم توی ماه زندانیه!😭
اون شب من به کمک مادرم و پینگ ئو از ماه فرار کردم و افتادم تو امپراطوری افلاک ، جایی که نباید اونجا می بودم.
من مجبور بودم هویتم رو پنهان کنم ولی بخاطر پسر امپراطور پام به قصر باز شد و الان همکلاسی اونم و باهاش درس می خونم ! ملکه افلاک هم همینجاست .🌪
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
حالا کلی ماجراجویی در پیشمه !
اتفاقاتی میفته که نمیتونم کنترلشون کنم و شاید این وسط شعله های عشق من رو بیشتر بسوزونن❤️🔥
اگه میخواید یه داستان پر هیجان ، عاشقانه ، و فانتزی بخونید مجموعه دختر مهتاب برای شما نوشته شده🤌🏻
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
اینم خلاصه ای از کتاب دختر مهتاب🌜
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
#معرفی_کتاب
#سایه_های_میان_ما
من روح و قلب و جسمم رو به هکتور دادم و اون اولین عشق زندگیم بود. ولی اون یه شب توی تخت بهم گفت که بهتره همه چیز تموم بشه و منم همون جا با خنجری که پدرم بهم هدیه داده بود کشتمش !! 🔪
خنجر رو وسط قلبش فرو کردم و اون اخرین کلمه ایی که گفت اسم من بود “الساندرا”
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
بعد از اون بدم نمیومد مورد توجه مردها باشم. 🥂
و با پسرهای زیادی دوست میشدم امااا همیشه من کسی بودم که رابطه رو تموم میکرد. دقیقا همون روزی که بهم پیشنهاد ازدواج میدادن من ترکشون میکردم و البته حلقه ها و کادوهاشون رو برای خودم پس انداز میکردم…
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪
اما اون روز پدرم که همیشه دنبال پیدا کردن یه شوهر پولدار و خوب برای خواهر بزرگم بود،برای اولین بار بهم گفت که همراهش به قصر برم. اما چرا؟ 🪄
چون شاه خواهر بزرگم رو نپسندیده و من این فرصت رو داشتم تا دیده بشم ! من هر جور شده باید دل شاه رو بدست بیارم برای همین تصمیم گرفتم یکی از حلقه هایی که داشتم رو بفروشم و پارچه بخرم و خودم لباسی که تو ذهنم هست رو بدوزم !
۪ ʚ͜ɞ ֺ۪ 𐔃𐔖𐔎𑜑 :@Lost_between_page ⋆ ࣪