یه جور عجیبی از بعضی از نزدیک ترین آدمای زندگیم حتی اونایی که فکر می کردم چقد پاک و معصومن رفتارای زشت و عجیبی دیدم که بیشتر از اینکه دلم بشکنه به این پی بردم که واقعا کسی پیدا نمیشه که خالصانه دوسم داشته باشه ....
- نیلوفر آبی -
روز نهم : - کتاب دعا - کار مهممو انجام دادم - نهج البلاغه - قورباغه ها
روز دهم :
- شب قدر
- دعا
- اسکچ
- ظرف شستن و پادکست
- باروون
- ابرای خاکستری
امروز برای اولین بار احساس مظلومیت کردم
من همیشه از دور هوای بقیه رو داشتم ، برای خوشحال کردنشون سناریو میچیدم وقتی اتفاقی براشون میوفتاد اونی که تو تنهاییش براشون سوره یاسین میخوند من بودم اما تهش همیشه به بی اهمیتی محکوم میشدم
من وقتی از دستشون ناراحت بودم حتی یه کلمه هم چیزی راجبش نگفتم حتی خم به ابرو که هیچی سعی میکردم با خنده های فیک وانمود کنم همچی رواله
اما بازم تهش اونی که تقصیرا میوفته گردنش منم ، اونی که همه چیو میدونه ما نمیتونه بگه و باید بازم مثل احمقا بخنده و وانمود کنه ...
و در ادامه روانی تر هم خواهم شد چون کلی درس روهم ریخته دارم و امتحانا شروع میشه
خدایا نمیشه یه بلایی سر من بیاری همین الان نابود شم چون میدونم موقع امتحانا قطعا نابود میشم پس زودتر کارو تموم کن
یکی بود می گفت
یه جوری زندگی کنید که بعد مرگتون کتاب زندگیتون ارزش خوندن داشته باشه ...
تاحالا از این زاویه بهش نگا کرده بودی ؟