اون آقاهه با یه لهجه ای بهم گفت محدثه سادات قدر روز هایی که قم هستی کنار حضرت کریمه رو بدون چون زندگی میگذره و بعد ها فقط حسرت میمونه و حسرت ...
بعد اون روز که بارون اومد دیگهه یه جوری رفت و پشت سرشم نگاه نکرد انقد هوا گرمه که کل امروز و کولر روشن کرده بودم