میدونی این مدت ها خیلی توی اتفاقات ، حوادث ، اخبار ، غم ، درد و خون غرق شدم اصلا حتی نمیدونم چطوری اینطوری شد .. افسار زندگیم از دستم در رفت و از همه چیز عقب افتادم لیترالی همه چیز ؛ انگیزه هایی که داشتم دیگه مثل قبل نیست ، نمیتونم با تمرکز درس بخونم ، خیلی سخته .. و بلاتکلیفی وسط اینهمه ماجرا عذاب دهنده است ، همه اینا باعث شده من از ورژن اصلی خودم از اون محدثه واقعی فرسنگ ها دور بشم و حتی راه برگشتن به خودمو گم کنم ، خیلی سخته ، اینکه بخوای دوباره تیکه های خودتو جمع کنی و کنار هم بزاری و وانمود کنی همه چیز مثل قبل شده ، چون واقعا هیچ چیز مثل قبل نمیشه ، همه چیز خیلی سریع اتفاق میوفته و در عین حال اونقدر اتفاقات متفاوتن انگار هر ماه اندازه یک سال میگذره درکش سخته اما همه ما تو این بازی گم شدیم .
اما بهرحال من محکومم به ادامه دادن محکومم به اینکه افسار زندگی رو دوباره بگیرم دستم ادامه بدم مثل قبل و حتی وانمود کنم هیچ اتفاقی نیوفتاده ، محکومم به اینکه برای رویاهایی که هر روز داره کمرنگ تر وکم اهمیت تر میشه بجنگم چون غمگینم و شکست خوردن غمگین بودنم رو بیشتر میکنه و دیگه حقیقتا ظرفیتی برای حمل غصه های بیشتر از اینی که هست رو ندارم .