شکسپیر تو این متن میگه:
' «او میگوید باران را دوست دارد ، اما چترش را باز میکند.
او میگوید آفتاب را دوست دارد ، اما به سایه پناه میبرد.
او میگوید باد را دوست دارد ، اما پنجره ها را میبندد.
برای همین است که میترسم وقتی میگوید دوستم دارد.»'
گفته بودی که چرا مات تماشای منی؟
انچنان محو که یک مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی
چیه این دختر بودن؟!
یه پیام محبتآمیز رو هزار بار میخونه... هزار بار!
آسمان بودم و میخواست زمین گیر کند
عشق آمد که مرا یک شبه تسخیر کند
من سپردم دلِ خود را به مه چاردهای
تا خداوند چه خواهد، و چه تدبیر کند