گفته بودی که چرا مات تماشای منی؟
انچنان محو که یک مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی
چیه این دختر بودن؟!
یه پیام محبتآمیز رو هزار بار میخونه... هزار بار!
آسمان بودم و میخواست زمین گیر کند
عشق آمد که مرا یک شبه تسخیر کند
من سپردم دلِ خود را به مه چاردهای
تا خداوند چه خواهد، و چه تدبیر کند
.
بوسه نه، خندهی گرم از دهنت کافی بود
این همه عطر چرا؟ پیرهنت کافی بود
دانه و دام چرا مرغک پرسوخته را؟
قفس زلف شکن در شکنت کافی بود
میشد این باغ خزان دیده بهاری باشد
یک گل صورتی دشت تنت کافی بود
لطف کردی به خدا در غزلم آمدهای
از همان دور مژه هم زدنت کافی بود
قافیه ریخت به هم، خلوت من خوشبو شد
گل چرا ماه؟ درِ ادکلنت کافی بود
- حامد عسکری
محمود درویش قشنگ ترین
دعارو میکنه میگه:
«آرزو میکنم عاشق کسی شوم
که هرچه اتفاق بینمان افتاد
هرگز غم و اندوه من را ناچیز نشمرد.»