وقتی برای بار اول باهم برخورد کردیم
نه مَن تو را جدی گرفتَم نه تو مرا
آنقدر دورمان پر از آشِنا و دوست بود
که امواج بِینمان را احساس نمیکَردیم
رَفته رَفته فهمیدم همه مُسافر بودَند
همه سوار قطار شدند
آنگاه تو را دیدم
آنور سکوی، دقیقا روبروی هم
چِشم تو چِشم شدیم
و دیگر نفهمیدیم گذرِ زمانه را...
هر چه بین شعرها عنوان کنم بیفایده ست
ایهاالناس این بشر را دوست میدارم ، زیاد !🥲🫀
❤️AH