eitaa logo
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 ϋɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ̧ƙ
150 دنبال‌کننده
19 عکس
3 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
بردیا رادمنش سن؛ 25 بچه سایه عاشق کایرا تو عمارت نیک زندگی‌ میکنه پدرشو کشته . . . بیکار ، دوروغگو
ستاره موسوی سن؛21 رفیق صمیمی‌ کایرا پدر مادرش خارج از کشورن تنهایی زندگی میکنه . . . رفیق ستاره مهربون ، خوشگل
آراد راد سن؛ 27 مدیریت املاکی و مافیا هم هست برادر ارنیکا و آرین و آریا عاشق کایرا میشه . . . خوشتیب ، جنتلمن ، خونسرد
ارین راد سن؛ 32 برادر ارنیکا و آریا و آرین و با برادرش مافیا هستن . . . جدی
آریا راد سن؛ 16 تو خارج از کشور درس میخونه و برادر ارنیکا آرین و آراد هست . . . آروم ، مهربون ، مغرور
ارنیکا راد سن؛۲۳ خواهر آراد آرین و آریا نقاش . . . مهربون
سِلِنا راد سن؛۲۵ دختر عموی اراد و ارین و اریا و ارنیکا عاشق آراد و پیش آراد کار میکنه . . .
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 𝟣 بارون تند می‌زد روی پنجره بیمارستان… انگار آسمون هم خبر بدی گرفته بود. کایرا کنار تخت نشسته بود. دست‌های مادرش رو محکم گرفته بود، طوری که انگار اگه ولش کنه، همه چیز تموم میشه. مادر با صدای ضعیف گفت: «کایرا… قوی باش… قول بده…» کایرا سریع جواب داد: «تو خوب میشی مامان… فقط چشماتو ببند، استراحت کن…» ولی صدای مانیتور… آروم نبود. بوق‌ها کندتر می‌شدن… یه لحظه همه چیز ساکت شد. بعد… بییییییییییــــــــــ خط صاف. کایرا یخ زد. «مامان…؟» صدای دکترها دور شد… دنیا دور شد… فقط اون موند و یه تخت خالی. چند دقیقه بعد، در اتاق باز شد. یاشار وارد شد. کایرا آروم برگشت سمتش. چشماش خشک بود. فقط یه جمله گفت: «دیر اومدی…» و اون لحظه، یه خانواده کامل تموم شد. ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 2 بارون مثل شلاق به شیشه می‌کوبید. کایرا جلوی عمارت ایستاده بود… چمدون توی دستش، انگار یه تیکه از گذشته رو با خودش می‌کشید. در رو هل داد. همون خونه… همون فضا… ولی یه حس بد توی هوا بود. سکوت. نه سکوت آرام… سکوتی که خفه می‌کرد. کایرا چند قدم رفت داخل. ناگهان: «فکر کردم دیگه برنمی‌گردی.» صدا از تاریکی اومد. سایه. ایستاده کنار پله‌ها… آروم، ولی نگاهش تیز. کایرا خشکش زد. یه ثانیه فقط نگاهش کرد… بعد گفت: «تو چرا اینجایی؟» سایه بدون مکث: «چون تو نمی‌تونی تنها باشی.» کایرا خندید… کوتاه، عصبی: «تو کی هستی تصمیم بگیری من چی لازم دارم؟» سایه جلو اومد. صداش پایین، محکم: «من کسی‌ام که دید داری می‌ری می‌شکنی ولی داری نقش قوی بازی می‌کنی.» کایرا یک قدم نزدیک‌تر رفت. چشم تو چشم. من قوی‌ام. سایه سریع جواب داد: «نه. تو فقط داری دردتو قایم می‌کنی.» سکوت افتاد. هوای خونه سنگین‌تر شد. کایرا نفسش رو بیرون داد… چمدون رو با ضرب گذاشت زمین. صدای کوبش توی خونه پیچید. با عصبانیت گفت: اگر اینجا تو باشی… من نمی‌مونم. سایه حتی پلک نزد. فقط خیلی آروم گفت: پس برو… ولی فرار نکن، این فرق داره. کایرا برای یک لحظه مکث کرد. چشم‌هاش لرزید… ولی سریع جمعش کرد. چرخید سمت در. قبل از رفتن، بدون اینکه برگرده گفت: من ترجیح میدم تنها خراب شم… تا اینکه کسی بهم بگه چطور نفس بکشم. و رفت. در بسته شد. ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾