eitaa logo
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 ϋɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ̧ƙ
206 دنبال‌کننده
18 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 10 آراد زیر لب گفت: «ببخشید…» و بعد، با دقت کامل، شروع به احیا کرد. آروم… کنترل‌شده… فقط برای زنده موندن. نه عجله، نه احساس اضافی… فقط نجات. چند ثانیه بعد… کایرا یه تکون خیلی ریز خورد. آراد مکث کرد. چشمش روی صورتش قفل بود. دوباره آروم گفت: «هنوز تموم نشده…» کایرا نفس خیلی ضعیفی کشید… بعد یکی دیگه… آراد نفسش رو بیرون داد… ولی هنوز جدی بود. آروم گفت: «خوبه… همینو نگه دار.» کایرا کم‌کم به حالت نیمه‌هوشی برگشت… ولی کامل بیدار نبود. سرش هنوز روی دست آراد بود. آراد چند لحظه ساکت موند… بعد خیلی آهسته گفت: «من مجبور شدم این کارو بکنم… فقط برای محافظت…» مکث. «ببخشید.» در همون لحظه، چراغ آسانسور دوباره روشن شد… سیستم برگشت. ولی فضای بینشون دیگه مثل قبل نبود. یه چیز سنگین‌تر مونده بود… ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 11 نور سفید سقف… سرد و تیز. کایرا چشم‌هاش رو آروم باز کرد… اول همه‌چیز تار بود. بعد صداها برگشتن. بوق دستگاه‌ها… قدم‌ها… نفس‌ها… سرش سنگین بود. «کجاست…؟» یه حرکت کنار تخت. کایرا سرش رو کمی چرخوند… آراد بود. نشسته بود کنار تخت، آروم… ولی نگاهش خسته‌تر از همیشه. وقتی دید بیدار شده، سریع صاف نشست. «بالاخره…» کایرا با گیجی نگاهش کرد. صداش خش‌دار: «من… اینجا چی کار می‌کنم؟» آراد یه لحظه مکث کرد. بعد خیلی ساده گفت: «بیمارستان.» کایرا پلک زد. یادش تکه‌تکه برگشت… آسانسور… تاریکی… نفس… بعد هیچی. صورتش یهو داغ شد. آروم گفت: «تو… منو آوردی اینجا؟» آراد سر تکون داد. «آره.» سکوت افتاد. کایرا سعی کرد بشینه، ولی ضعف داشت. آراد سریع گفت: «آروم… حرکت نکن.» کایرا با خجالت نگاش کرد: «ما… ما اونجا چی کار می‌کردیم اصلاً؟» آراد یه لحظه نگاهش رو دزدید… انگار خودش هم دنبال جواب درست می‌گشت. بعد خیلی آروم گفت: «آسانسور گیر کرده بود… حالت بد شد.» مکث. «چیز خاصی نیست.» کایرا نفسش رو بیرون داد… ولی هنوز نگاهش دنبال یه جواب کامل‌تر بود. با صدای خیلی پایین گفت: «تو… منو نجات دادی؟» آراد فقط گفت: «وظیفه بود.» ولی لحنش اونقدری ساده نبود که خودش فکر می‌کرد. سکوت دوباره افتاد. این بار عجیب‌تر… سنگین‌تر… کایرا نگاهش کرد… و برای اولین بار، نمی‌دونست چی بگه. فقط آروم گفت: «ما اصلاً چرا باید اینجا باشیم با هم…؟» آراد یه لحظه مکث کرد و مکان رو ترک کرد ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 12 آراد ماشین رو آروم جلوی خونه ستاره نگه داشت. کایرا عقب نشسته بود… ساکت، خسته، ولی آروم‌تر از قبل. آراد نگاهش کرد: «رسیدیم.» کایرا فقط سر تکون داد. قبل از پیاده شدن، آراد یه لحظه مکث کرد. نه نگاه کرد، نه حرف زد… فقط آروم گفت: «دیگه تنها تصمیم بگیر… نه تحت فشار.» کایرا چیزی نگفت. فقط پیاده شد. ماشین رفت. داخل خونه ستاره ستاره سریع در رو باز کرد. «خوبی؟ چی شد؟» کایرا وارد شد… بدون جواب مستقیم. فقط نشست. ستاره کنارش نشست: «از بیمارستان تا الان چی شد دقیقاً؟» کایرا آه کشید: «هیچی… فقط خیلی چیزا فهمیدم.» همون لحظه… صدای درِ خونه اومد. شدید. عمارت بردیا وارد شد… عصبی. «کایرا کجاست؟» یاشار نگاهش کرد: «چی شده؟» بردیا: «اون نیست تو خونه.» مکث. «می‌دونم کجاست.» یاشار اخم کرد: «کجا؟» بردیا لبخند کجی زد: «خونه همون دختری که همیشه باهاشه.» حرکت ماشین‌ها سریع راه افتادن. سایه هم سوار شد. فضا سنگین بود. جلوی خونه ستاره ماشین‌ها ایستادن. بردیا پیاده شد… نگاه کرد به در. «گفتم هست اینجا.» ستاره از داخل صداها رو شنید… خشکش زد. کایرا بلند شد: «چی شده…؟» در همون لحظه صدای کوبش در اومد.💥 یاشار: «کایرا! در رو باز کن!» ستاره آروم گفت: «نرو بیرون…» ولی کایرا فقط نگاه کرد. بردیا زیر لب: «برگشتیم به نقطه اول.» و همون لحظه… درگیری شروع شد. ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 13 ضربه‌ی سوم به در، محکم‌تر از قبل بود. ستاره سریع جلو رفت و جلوی کایرا ایستاد. «نرو بیرون… اینا حالت رو بدتر می‌کنن.» کایرا چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد خیلی آروم گفت: «من ازشون فرار نکردم… فقط جدا شدم.» صدای یاشار از بیرون، سرد و کنترل‌شده: «کایرا… در رو باز کن.» بعدش صدای بردیا اومد… کمی تیزتر، عصبی‌تر: «می‌دونم اونجایی… بازی تمومه.» کایرا نفسش رو بیرون داد. دستش رفت سمت دستگیره. ستاره سریع گرفتش: «نکن…» کایرا خیلی آهسته گفت: «اگه الان نرم بیرون… بدتر میشه.» بیرون خانه یاشار جلوتر ایستاده بود. چهره‌اش مثل همیشه سرد… ولی این بار یه خط عصبانیت هم داشت. «کایرا! بس کن این مسخره‌بازی رو.» بردیا با لبخند کج: «فکر کردی می‌تونی قایم شی؟» یاشار: «برمی‌گردی خونه. همین الان.» از پشت سرش، سایه هم رسید. نگاهش بین همه می‌چرخید… محاسبه‌گر. سایه آروم گفت: «این راهش نیست… فقط بدترش می‌کنید.» ولی بردیا پوزخند زد: «تو ساکت باش.» داخل خانه کایرا چشم‌هاش رو بست. یه نفس عمیق کشید… ستاره آروم گفت: «هر تصمیمی بگیری من کنارت هستم.» کایرا چشم‌هاش رو باز کرد. این بار نگاهش فرق داشت. آروم گفت: «من دیگه برنمی‌گردم جایی که مجبورم کنن خودم نباشم.» و دستش رفت سمت در… کلیک. قفل باز شد. و همون لحظه، بیرون و داخل، آماده‌ی برخورد شدن. ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾
پارت بعدی آمار 150✨
منم کانال رمان دارم ممبراش از مال تو بیشتره میای تبادل؟ اگه نمیای حداقل ایدیت بزار کار واجب دارم باهات .... @S_a_m_i_n_14 بیا پیویم
𝐋𓏺𓏺⃗‌𝗈𝗏𝖾 υ‌ɳdē𝗋 𝗍𝗁è 𝗋𝑜ƈ‌ƙ 𝐏𓏺𓏺⃗‌𝖾𝗋𝗍 14 در با صدای آهسته باز شد… نه کامل. فقط در حدی که نور بیرون افتاد داخل. کایرا ایستاد. ستاره پشت سرش، نگران. چشم‌های یاشار فوراً روی کایرا قفل شد. سرد… خسته… ولی محکم. «بالاخره تصمیم گرفتی در رو باز کنی.» کایرا یک قدم جلو رفت. آروم، ولی با صدایی که دیگه لرزش نداشت: «من تصمیممو مدت‌ها پیش گرفتم.» بردیا پوزخند زد: «تصمیم؟ تو هنوز حتی نمی‌دونی چی می‌خوای.» کایرا نگاهش رو مستقیم به بردیا داد. «تو درباره من حرف نزن.» بردیا یک قدم جلوتر اومد. «من بهتر از همه می‌دونم تو از چی فرار می‌کنی.» کایرا سریع جواب داد: «من از چیزی فرار نمی‌کنم… من دارم از آدمایی فاصله می‌گیرم که فکر می‌کنن مالک منن.» سکوت کوتاه. بعد یاشار جلو اومد. صدایش پایین، خطرناک: «من پدرتم.» کایرا تلخ خندید. «پدر؟» مکث. «پدر کسیه که وقتی می‌شکنه، جمعش می‌کنه… نه اینکه بیشتر بشکنه.» صورت یاشار برای یک لحظه سفت شد. بردیا عصبی‌تر شد: «تو داری زیادی حرف می‌زنی.» کایرا یک قدم جلو رفت. چشم تو چشم بردیا. «تو اصلاً حق حرف زدن نداری.» بردیا خندید: «چرا؟ چون ناراحتت کردم؟» کایرا با صدای پایین ولی محکم: «چون تو فکر می‌کنی همه چیز بازیه… حتی آدم‌ها.» سایه از کنار نگاه می‌کرد… ساکت. یاشار دوباره گفت: «برمی‌گردی خونه.» این بار کایرا مستقیم نگاهش کرد. «اون خونه دیگه خونه من نیست.» بردیا با لحن تند: «پس کجاست؟ اینجا؟ توی این قایم شدن‌ها؟ کایرا لحظه‌ای مکث کرد… بعد آرام، ولی کشنده: «خونه جاییه که مجبور نباشم خودمو توضیح بدم.» سکوت سنگین شد. حتی باد هم انگار ایستاد. بردیا یک قدم نزدیک‌تر شد… اما این بار ستاره سریع جلو اومد. «دیگه بسّه!» یاشار نگاهش روی کایرا موند… برای اولین بار، نه فقط عصبانیت، یه چیزی شبیه از دست دادن. کایرا هم نگاهش رو نگه داشت… بعد آروم گفت: «من تموم شدم اونجا… شما فقط دیر فهمیدین.» و در رو کامل بست. ___۪_݂🤍___۪_݂ ^᪲ 𝖭𝗈ː‌‌𖫲𝗐 𝖲𝗍‌ִׂ‌꯭𝗈𝗋𝗒 ֪𝖢𝗈݀ᩘ𝗆𝗂𝗇᰷𝗀 𝖲𐇽𝗈𝗈𝗇ꨲ 𝖣𐨏𝗋𝖾𝖺ᝒ𝗆 ᩘ𝖨𝗇𖦹 𝖯𝗋𝗈𐇽𝗀𝗋𝖾ꨲ𝗌𝗌ꨲ 𝖢𝗋ᩘ𝖾𝖺𝗍𝖾ꨲ𝖽 𐇽𝖻𝗒 𝗒𝗈ꨲ𝗎𝗋 𝗂𝗆𐨏𝖺𝗀𝗂𝗇ᝒ᰷𝖺𝗍݀𝗂𝗈𝗇֪ ᩘ𝖣𝗈𐇽𝗇’𝗍 𝖼𝗈ꨲ𝗉𝗒, 𝗃𐨏𝗎𝗌𝗍𐨏 𝗂𝗇𝗌‌ִׂ‌꯭𝗉𝗂𝗋𝖾