گفتم: میدونی؟ کاش زندگی عین یه نوار کاست بود
گفت: نوار کاست؟ چطور مگه؟
گفتم: چون اگه هر جاشو دوس داشتی، میشد با یه خودکار برش گردونی عقب.
گفت: آخه مشکل اونجاست اگه این کاستو برگردونیش عقب، فقط قسمتای قشنگش نمیاد که، همه چیش برمیگرده عقب
دوباره باید بشینی ببینی برای لبخندی که الان میزنی، قبلش چقد گریه کردی
عطر یاس و سیب می آید !...
حس و حالی عجیب وجودم را فراگرفته گویی که منِ تاریکِ تهی ناگهان با بینهایت نور رو به رو شود چیزی ماوراء روح کوچک زندانیی غمم چیزی که حتی قدم های ناتوانم را سست می کرد جسم سنگین و زمین گیرم زیاد نور را دیده نه کاملا شاید، چیزی شبیه سایه ...
اما به ندرت شنوای دست نوازش گرش بوده اینبار اما گویی از آن به ندرت هاست .
ماه خاتون آسمان در چشمان زمین دلبری می کند مگر میشود ندید چگونه می توان منکر شد رعشه ای که حتی آغوش آسمان را به لرزه در آورد روحم را دست خوش دوای تلاطم نکند..
اینها همه اسراریست که من در انعکاس دو تیله ی قهوهای رنگ چشمانش دیدم، چشمانی به مظلومیت یک آهو..
چنانکه با هر بار پلک زدن فال روزم را رقم می زند و بیان کننده حالیست که دارم .
یکی از اولین هایم را در کنار بوسه محبوب خدا گذراندم با رویداد های جدید ، اتفاقاتی نو که در دفتر زمان و دفترچه ذهن باقی می ماند..
_ و اما من خوشحالم و لبخند را بر لبان نازک قلبم کشیده ام شاید چون یکی از شیرین ترین سفرهایم خواهد بود:)